آفتاب و خرده آیینه‌ها

هیچ کس راز خرده آیینه‌ها را نمی‌داند. این جا و آن جا، روی زمین، کنار دیوار، فرقی ندارد. همه‌شان پخش‌اند. آفتاب صبحگاهی از پنجره به داخل می‌تابد و اتاق را روشن می‌کند. در واقع، خورشید مانند جنگجویی با نیزه‌ی کشنده یک گوشه نشسته است؛ و منتظر؛ تا به هر کسی که حاضر می‌شود سرش را بالا بگیرد حمله کند. اما سلاح او تنها و تنها همان نیزه است. فرقی ندارد برگریزان باشد یا گرمای تابستان؛ نیزه‌ی آفتاب کار خودش را انجام می‌دهد. اما خرده آیینه‌ها هم هستند. آفتاب تنها نیست.
آیینه‌ها بیش‌تر آن که آیینه باشند، کمک دست آفتاب هستند. بیش‌تر از آن که حقایق جهان را آشکار کنند؛ از دروغ‌ها پرده برمی‌دارند.
هر روز، چندین ساعت جلوی آیینه می‌ایستم. موهایم را شانه می‌زنم؛ لباس‌هایم را تحسین و اعضای صورتم را تماشا می‌کنم؛ اما هیچ وقت نمی‌فهمم انسان روبروی آیینه واقعا کیست. آیینه‌ها باطن را نشان نمی‌دهند. وارونه هستند. دروغ می‌گویند و به موقعش، با آفتاب همدست می‌شوند. اگرچه گاهی وقت‌ها برای روشن کردن محیط خوب‌اند. ولی نه همیشه.
الان چند روز است که خرده آیینه‌ها روی زمین پخش‌اند. کسی جمعشان نمی‌کند. کسی رازشان را نمی‌داند. حتی اگر هم بداند؛ چه فایده دارد؟ آن‌ها دروغ می‌گویند. از کجا معلوم رازشان چیز دیگری نباشد؟
هر روز همین اتفاق‌ها تکرار می‌شود: خورشید آشکار می‌کند و آیینه‌ منعکس. خورشید نیزه‌اش را تاب می‌دهد و خرده‌ آیینه‌ها آن را تکثیر می‌کنند. یک نیزه می‌شود چند نیزه. چند نیزه همه جا را روشن می‌کند. دنیا بهتر دیده می‌شود. این دیگر کار خورشید نیست. کار آیینه‌هاست.
هیچ کس راز خرده آیینه‌ها را نمی‌داند. اما شاید هم یک نفر بداند. اگر آن‌ها دروغ می‌گویند، با آفتاب همدست می‌شوند و باطن را نشان نمی‌دهند، در عوض جهان را غرق در روشنایی می‌کنند. کاری می‌کنند ما اطرافمان را بهتر ببینیم. همین هم خوب است. سودمند است. عاقلانه است. همین طور که آیینه‌ها همدست آفتاب‌اند، کمک دست چشمان ما هم هستند. شاید وقتی نور را منعکس می‌کنند دیگر دروغگو نباشند. هر دروغگویی بالاخره بعضی وقت‌ها هم راست می‌گوید. مگر نه؟
خرده آیینه‌ها جهان را نشانمان دادند. بهمان نشان دادند جنبه‌ی مثبت و روی دیگرشان چیست. شاید رازشان این نباشد. شاید اشتباه کرده باشم. اما اگر اشتباه کرده باشم هم زیاد بد نیست. هر چه نباشد راز دیگران را نباید برملا کرد؛ اما ویژگی‌های مثبتشان را باید گفت. مگر نه؟
آفتاب و خرده ‌آیینه‌ها این جا هستند. پس بیاید دقیق‌تر نگاه کنیم.

۷ نظر ۱۳ لبخند

چالش ساکورا

سلام!! (میکروفون را بررسی میکند)

این سوالات رو از توی اینترنت پیدا کردم. یه سری پرسش و پاسخ درمورد انیمه هاست. ولی اگه دوست داشته باشین، میتونین از همین سوالات استفاده کنین و فقط انیمیشن یا فیلم رو جایگزینش کنین:))

 

میدونم احتمالا کسی شرکت نمیکنه:/ ولی چندتا اسم میگم: نوبادی، عشق کتاب، آرتمیس، موچی، سین دال، زینب دمدمی، هلن، هیرای، آیسان، آقای آبی، کیدو، مائو :)))

و بقیه :)))

خب بریم سراغ سوالات!

 

اولین انیمه‌ای که دیدین چی بود؟
راستش یادم نمیاد. اون موقع که بچه بودم، یه شبکه به اسم 20 تی وی داشتیم. که هر روز ساعت پنج بعد از ظهر یه انیمیشن یا انیمه‌ی سینمایی می‌ذاست. فکر کنم پدرخوانده‌های توکیو و قلعه‌ی مترحک هاول جزء اولین انیمه‌های سینمایی بودن که دیدمشون. از توی سریالی ها هم سونیک ایکس رو دیدم XD بعدشم دیگری رو نصفه نیمه دیدم (که هنوزم کامل ندیدمش) و بعد، برای اولین بار نشستم و دفترچه‌ی مرگ رو تا آخر دیدم:))
 
اولین کراش انیمه‌ای تون رو بگین؟
من زیاد اهل کراش زدن و این بازیا نیستم... ولی لایت یاگامی از انیمه‌ی دفترچه‌ی مرگ واسم خیلی خفن بود! یه صورت گوگول مگولی، یه هوش افسانه‌ای و یه شخصیت خاکستری خفن! (البته فقط اولای داستان) 
 
انیمه‌ای هست که دوستش داشته باشین ولی امتیاز پایینی داشته باشه؟
راستش من انیمه‌ای که امیتازش زیر 7 باشه رو نمیبینم. ولی تاج گناه امتیاز 7 و خورده ای گرفته و به نظرم خیلی قشنگه! 
 
 
تصمیم دارین امسال چه انیمه‌هایی رو تماشا کنین؟
تا دلت بخواد انیمه‌ی نصفه رو دستمه.... ولی چندتا از اون هایی که اصلا ندیدم میگم: مبصر کلاس ما پیشخدمته، مارس هچون شیر می‌آید، ناکجا آباد موعود،شیطان کش، دروغ ت ودر آپریل:))
 
آزاردهنده‌ترین شخصیت انیمه‌ای که می‌شناسین کیه؟
ارن یائگر از اتک. و رین از انیمه‌ی جنگیر آبی. هردو خیلی پرخاشگر و فریاد کشن. چه خبره خب؟ :/
 
انیمه‌ی مورعلاقتون کدومه؟
کدگیاس!!!
 
کدوم انیمه رو هیچ وقت نمی‌خواین تماشا کنین؟
عاشقان شیطانی :/ ممکنه طراحی شخصیت‌هاش کیوت و باحال باشه؛ اما یکی از پایین‌ترین امتیازها رو در بین انیمه‌ها داره و محتوای عاشقانه و خون‌آشامیش هم کافیه تا منصرفم کنه.
 
یه انیمه نام ببرید که شدیدا با احساساستون بازی کرد؟
وایولت اورگاردن (دستمال من کجاست؟)
 
شخصیت انیمه‌ای زن مورد علاقتون کیه؟
کالن استادفیلد از کدگیاس خوبه... وینری از کیمیاگر تمام فلزی هم خوبه... خلاصه که، هر دو خوبن! نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم واقعا!
 
 
شخصیت انیمه‌ای مرد مورد علاقتون کیه؟
پرسیدن نداره که! لولوش لامبروژ. و بازم از انیمه‌ی کدگیاس. در رتبه‌ی بعدی هم شاهد ادوارد الریک و ویلیام جیمز موریارتی هستیم!
 
غم انگیز ترین صحنه‌ی مرگ توی کدوم انیمه اتفاق افتاد؟
وایولت اورگاردن غم‌انگیزترین انیمه‌ای بود که توی عمرم دیدم :((( با این که صحنه‌ی مرگ رو زیاد توش نشون نداده بود، اما همین که کل داستان بر اساس همین مرگ نوشته شده بود و پیش میرفت، باعث شد این انیمه به یکی از تحریک کننده های غدد اشکیم تبدیل بشه (ما غدد اشک داریم دیگه؟ درسته؟!)
 
 
 
کدوم انیمه بهترین صحنه‌های مبارزه‌ای رو داره؟
اتک آن تایتان:))) ولی کیمیاگر تمام فلزی هم دست کمی ازش نداره:)
 
 
یه نقل‌قول از انیمه‌ی موردعلاقتون بگین؟
 
نمی تونی دنیا رو تغییر بدی، مگر این که دست هات رو آلوده کنی 
 
لولوش
 
ترسناکه یکم... ولی عین واقعیه!!! مشابه این رو آرمین توی اتک هم گفته بود:)
 
تنها زمانی میتونی تغییری ایجاد کنی که انسانیتت رو کنار بذاری.
 
 
کدوم انیمه بهترین موسیقی رو داشت؟
تاج گناه:)) اصلا شخصیت دختر اصلیش یه خواننده‌ی فوق دوستداشتنی بود و آهنگ هاشم همه مال اگوییسته:))
 
 
دوست دارین با کدوم شخصیت انیمه‌ای برین خرید؟
وینری! وینری خیلی خوبه! یه حسی بهم میگه خیلی با حوصله اس و سلیقشم حرف نداره!
 
 
شخصیتی هست که دوست داشته باشی بکشیش؟
آمم... من قاتل نیستم ولی!!! (مات شدن و برق زدن عینک نداشته‌ام) 
نینا توی کدگیاس و آنی توی اتک رو دوست دارم خفه کنم:/
 
 
انیمه‌ای هست که هنوز نیومده و خیلی منتظرشین؟
بله هست! فصل دوم موریارتی وطن پرست و انیمه‌ی  Platinum end :)))
این دومی کاورش شدیدا جذبم کرد. اینجا
 
 
شخصیتی هست که دوست داشته باشین بیارنیش خونتون؟
خب... چیزه.... سباستین از انیمه‌ی خادم سیاه!!!  یه خدمتکار خفن که به ظاهرش میخوره مال یه رستوران 70000 ستاره باشه. و تازه، با قاشق چنگالم میجنگه! جل الخالق!!!
 
 
 
کلا متوجه شدین من زیاد انیمه ندیدم؟ XD
آخه فقط یه ساله به طور جدی رفتم تو کارش... بعد هم که درس و این جور کارا زیاد نذاشت همه چی رو کامل ببینم:(((
ولی انشااله بیشتر هم خواهم دید!
 
۳۵ نظر ۲۹ لبخند

دخترک و سرما

زمین نخورد دخترک یک پا
خنده‌هایش را ببین
جنگید برای یک لقمه‌ غذا
قدرت و نیرویش را ببین
بارید برف آرام و زیبا
دستان دراز شده‌اش را ببین
پس صدایش کن؛ صدا، صدا
چرخش سرش را ببین
بگرد درون جیبت را
نزدیک شدنش را ببین
بیاور بیرون یک شکلات را
چشمان پر از تمنایش را ببین
بزن لبخند، ای رهگذر تنها
انعکاس لبخندت را ببین
گرم کن دستانش را، در آن سرما
خوشحالی‌اش را ببین
بخر برای او یک عصا
آرامشش را ببین
پیشنهاد کن به او، خانه‌ی گرمت را
مخالفتش را ببین
بکش لپ سرخش را
ابروهای درهم رفته‌اش را ببین
بگو از آن مهربانی‌ها، از آرامش درون خانه‌ها
تشکرش را ببین
بایست همان جا، تنهای تنهای
دور شدنش را ببین
فکر کن به آینده‌ی امثال آن‌ها
پول‌های درون جیبت را ببین

 

۱۰ نظر ۱۱ لبخند

وی

 

وی برای پر کردن آرشیو فروردین دست به هر کاری می‌زند. وی خسته است و خوابش می‌آید.  اما این جاست تا چند جمله‌ای بنویسد.

 

و آری! نام‌برده خواهد خفت(!) رویای واکسن کرونا را خواهد دید!  (عمو نیما شرمنده بابت کاپی!)

 

پی نوشت: عه این که خواب دیشب بود @__@

 

اصلا این پست رو گذاشتم بابت آهنگ I Need some sleep از انیمیشن شرک دو! بسی زییاست.  گوش کنید:))

I need some sleep

 

  (:Good night

 

 

۲۲ لبخند

یک عدد جمله‌ی قصار از زبان سی‌سی!

 

 

اشک‌های دروغین به دیگران صدمه می‌زنه؛ لبخند دروغین به خودت.

 

سی‌سی _ انیمه‌ی کد گیاس

 

 

۱۸ لبخند

... Fall in love with

از همان وقتی که دیدمت، می‌دانستم متفاوت هستی. اگرچه زیبایی خیره کننده‌ای نداشتی؛ و پوستت شفاف و بی‌عیب و نقص نبود؛ اما من با تمام وجودم دوستت داشتم. یک دوست داشتن بی‌قید و شرط. تو به شیوه‌ی خودت زیبا بودی. باطنت دوست‌داشتنی بود. و طعمت رویایی.
عشق من! نمی‌دانی چقدر راحت است که پزت را بدهم؛ اما چقدر سخت است که دیگران را وادار کنم پز عشق خودشان را بدهند. تو آن قدر شیرین هستی که هر کس ببینتت عاشقت می‌شود؛ و اصلا نیازی به پز دادن هم نیست. عشق‌های دیگر کمی زمان می‌برند تا در دل مردم جا باز کنند. اما تو، همین که بیایی؛ بدرخشی و با صدای فش‌فشت خانه را روی سرت بگذاری، همه چیز تمام است. گویی از همان اول همه عاشقت باشند. که فکر کنم واقعا هم باشند.
ای عزیزترینم! مرا ببخش! ببخش که وقتی می‌بینمت از خود به خود می‌شوم و در مواقع نامناسب، هنگامی که مادرم می‌گوید: «ژولیت! تو باید رومئو را راحت بگذاری.» به سراغت می‌آیم. ببخش که فقط عاشق شوری‌ات هستم و اصلا به فکر افزودنی‌های دیگر نیستم. ببخش که همیشه خیال می‌کنم ریختن تو در ماست کار جالبی است.
مرا ببخش، سیب‌زمینی! حتی اگر به تو ناخنک بزنم، رویت سس نریزم و در کاسه‌ی ماست لهت کنم، تو باید مرا ببخشی.
زیرا من عاشقانه دوستت دارم! و برای دوست داشتن نیاز به هیچ دلیلی نیست.

۲۲ نظر ۱۹ لبخند

ارواح

ارواح خیلی کارها انجام می‌دهند.
ببینید، زندگی ما پر از ارواح سرگردان است. البته منظورم ارواح زیر تخت یا بازماندگان یک خانه‌ی قدیمی نیست؛ بلکه دارم درمورد چیزهایی حرف می‌زنم که وجود دارند.
ارواح واقعی، برای ترساندن نیستند. می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و شکل و شمایل ارواح توی قصه‌ها را برایتان توصیف کنم، اما قبول کنید که کاری از پیش نمی‌برد.
پس خیالتان را راحت می‌کنم: فقط تمرکزتان را روی زندگی‌ بگذارید و از چیزی نترسید. اما بدانید که آن‌ها همیشه کنارتان هستند.
درمورد ماهیت این ارواح واقعی، دیدگاه‌های متفاوتی هست. بعضی‌ها آن‌ها را چون باد زمستانی سریع و ناپایدار می‌دانند. عده‌ای هم نظرشان این است که آن‌ها همان احساسات رها شده‌ی انسان‌ها هستند که در فاصله‌ی زمین و آسمان شناورند. ولی من فکر می‌کنم قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. ارواح واقعی شفاف نیستند و از دیوار هم رد نمی‌شوند؛ چشمان براق ندارند و حرکاتشان لزوما بی‌صدا نیست. به جای این کارها، خیلی راحت به در و دیوار می‌خورند، خودشان را می‌کشند، گریه می‌کنند و دعوا راه می‌اندازند، و یک لحظه هم مراقب این نیستند که کسی متوجه حضورشان نشود. این چیزی است که ارواح واقعی هستند. این چیزی است که ما هستیم.
فاصله‌ی ما و دنیای اطراف، وقتی که ناراحت می‌شویم نیز به همین ماجرای ارواح برمی‌گردد. غم محرک خوبی برای "جمعیت گریزی" است. ولی عذاب وجدان ناشی از کارهای اشتباه تاثیرش به مراتب بیش‌تر است. باعث می‌شود از خودتان متنفر شوید و برای این که دیگران شما را به حال خودتان رها کنند، دست به هر کاری بزنید. علاوه بر این، بی‌تفاوت هم می‌شوید. دیگر اهمیتی نمی‌دهید که آسمان بالای سرتان آفتابی است یا ابری، مردم اطرافتان خوشحال‌اند یا غمگین؛ فقط به جلوی پایتان زل می‌زنید و راه می‌روید. اما به کجا؟ باز هم مهم نیست.
احتمالا همین کارها هست که ما را تبدیل به ارواح سرگردان می‌کند. این که در عین مادی بودن، به جسممان اهمیت نمی‌دهیم و خیال می‌کنیم اگر از یک بلندی خودمان را پایین بیندازیم درد چندانی نخواهد داشت. و فقط...  قرار است که راحت شویم.
اما غافل از این که اگر قرار بود از همان اول یک روح باشیم، پس دلیل مادی بودن جسممان چیست؟!

 

پ. ن 1: این جانب از همین تریبون اعلام می‌کنم دیگه من رو نمی‌بینید تا سال دیگه!

پ. ن 2: عیدتون مبارک باشه!

پ. ن 3: باید یه برنامه بچینم و تک تک وبلاگ‌ها رو بخونم:))

پ. ن 4: عه گفتم یه سال من رو نمی‌بینید؟ چند دقیقه دیگه سال آینده‌اس D: دی‌دیم دادام ~_~

۱۴ نظر ۱۳ لبخند

خانه تکانی

 

انگشتانم روی کیبورد می‌دوند و موس هم بی‌کار نیست. بالاخره، پست‌های بی‌معنی و خاک خورده باید بروند رد کارشان. کم‌کم، جا برای پست‌های قرن بعد باز می‌شود. نوشته‌های جدیدتر می‌آیند و همه چیز نو خواهد شد. (اهم! اهم!) البته همه چیز به جز قالب! XD

این کاری است که باید کرد. این کاری است که هر بلاگری ملزم به انجام آن خواهد بود.

وقت خانه‌تکانی است.

دستمال‌ها بالا!!!

 

حین تمیزکاری، نگاهی هم به آیکون جدید وبلاگ بیندازید. ساکورا ساکورا ^__^

۷ نظر ۲۸ لبخند

موقت نه!! صفحه ی چت!!!!

بدون من خوش می‌گذره؟

دیگه این قدر ستاره واسم روشن شده که بهشون عادت کردم D:

اصلا خیلی خوشگله. یه پنل 56 ستاره‌ی توپ!!!

 

# با هم چت کنید. وب خودتان است!

۱۶۳ نظر ۲۵ لبخند

ننه سرما+ چطوری وارد پنلمان شویم؟

امسال ننه سرما را ندیدم.
عجیب بود. او هر سال می‌آمد. با گلوله‌های برف، با باد زمستانی، و گاهی وقت‌ها با دست خالی؛ به هر حال می‌آمد. پیرزن چادری هرگز کسی را منتظر نمی‌گذاشت. او می آمد. چون نیامدن در ذاتش نبود.
اما امسال نیامد. باید می‌آمد. چرا نیامد؟!
خورشید می‌تابید. جیرجیرک آواز می‌خواند. زمین گرم‌ می‌شد و اعداد روی تقویم یکی پس از دیگری خط می‌خوردند. و کم‌کم، بهار از راه می‌رسید.
اما ننه سرما نیامد. باید می‌آمد. اگر ادامه می‌داد؛ دل مردم برایش تنگ می‌شد.
بهار شد. تابستان آمد و پاییز هم گذشت. و باز، ننه سرما نیامد. باید می‌آمد. چرا نیامد؟!
از خانه رفتم بیرون. در خیابان‌ها قدم زدم. مردم را دیدم که ککشان هم نمی‌گزید. زمستان؟ که چه؟ اهمیتی نداشت. چیزهای مهم‌تری از طبیعت و توازن فصل‌ها بود. فقط کار در کارخانه. فقط زندگی ماشینی. فقط سوخت فسیلی.
ننه سرما نیامد. باید می‌آمد. چرا نیامد؟!
رفتم دنبالش. آن جا که آخرین دانه‌های برف آب می‌شدند؛ روی کوه‌ها، در دورترین نقطه‌ی دنیا، ننه سرما را پیدا کردم. روی قله ایستاده بود. چادرش را جمع و جور کرده و چمدانی از جنس دانه‌های برف روی هوا معلق مانده بود.
او را دیدم. او هم مرا دید. لبخندی زد که گرم‌تر از شعله‌های آتش بود. او سرمایی در دل آتش بود. اما مردم... داشتند آبش می‌کردند.
نزدیکش شدم. دورتر شد. صدایش زدم. لبخندش ضعیف‌تر شد. و...از من فاصله گرفت؟!
التماس کردم: «ننه سرما. نرو.»
چادرش را مرتب کرد و بالا و بالاتر رفت. گفت: «باید برم. آلودگی هوا برای من مثل آتیشیه که آدم برفی رو آب می‌کنه. پس... معذرت می‌خوام. نمی‌تونم بمونم، ننه.»
نتوانستم جلویش را بگیرم. او رفت. سال بعد، سال بعد و سال‌های بعدش هم درست و حسابی نیامد.
ننه سرما رفت و به ندرت سر و کله‌اش در کوهستان‌های دور دست پیدا می‌شد. با این حال، زود می‌رفت.
ننه سرما نیامد. درست است که باید می‌آمد؛ اما ما دنیا را با دست خودمان به هم ریختیم. همه چیز را به هم زدیم و فقط به فکر خودمان بودیم. پس حق نداریم بگوییم چرا.

 

پ.ن: عرضم به حضورتون که بازم بیان خراب شده. پنل ها بالا نمیان.

ولی به لطف  آقای عینک فهمیدم چجوری باید این سد خطای 504 رو شکوند!

برین تو باکس دنبال کننده های یه وبلاگ. و یه وبلاگی رو انتخاب کنین که دنبالش نکردین. کلیک کنین روش و گزینه ی این وبلاگ را دنبال کنید رو بزنید. بعد بهتون میگه که باید وارد پنلتون بشین. ورود رو بزنین و خیلی راحت می پرین تو آغوش پنلتون!!! ^__^

۱۵ نظر ۲۱ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان