وی

 

وی برای پر کردن آرشیو فروردین دست به هر کاری می‌زند. وی خسته است و خوابش می‌آید.  اما این جاست تا چند جمله‌ای بنویسد.

 

و آری! نام‌برده خواهد خفت(!) رویای واکسن کرونا را خواهد دید!  (عمو نیما شرمنده بابت کاپی!)

 

پی نوشت: عه این که خواب دیشب بود @__@

 

اصلا این پست رو گذاشتم بابت آهنگ I Need some sleep از انیمیشن شرک دو! بسی زییاست.  گوش کنید:))

I need some sleep

 

  (:Good night

 

 

۲۲ لبخند

گزارشگر گزارشگرها!

امروز،11 آذر 99، ساعت 01:00 بامداد است. هوا سرد شده و تا حدودی نیمه ابری است. یک دقیقه گذشت. اکنون ساعت 01:01 دقیقه ی بامداد است. نه صبر کنید! ثانیه شمار هنوز دارد حرکت می کند! زندگی جریان دارد و هواشناسی گفته باید انتظار مه غلیطی را داشته باشیم. خب، کجا بودیم؟ آهان!


ریش قشنگ پاس می دهد و نوزاد روی صندلی دست و پا می زند. از فرط استرس، ریش های ریش قشنگ فر می خورد. به چپ خم می شود و به مو قشنگ علامت می دهد. یک حرکت زیبای دیگر...شیشه ی شیر در هوا می گردد و در دست مو قشنگ می افتد. و حالا او می دود و درحالی که به علت محکم گرفتن شیشه ی شیر، بند انگشتانش سفید شده، پلاستیک دراز و باریکی که از فروشگاه مای لیتل بِیبی (!) خریده است را درون دهان نوزاد می چپاند. نوزاد ابتدا کمی اخم می کند، سپس حرکتی نینجایی زده و با پرت نمودن شیشه ی شیر، ناروتو و رفقایش را شرمنده می کند. خاله جان، پس پیشانی بند نینجایی ات کو؟!


نوزاد یک روز و پنج ساعت و پنجاه و نه دقیقه و شش ثانیه ی پیش در بیمارستان بلغارستان به دنیا آمد. آهان... حالا شد یک روز و شش ساعت!! عمر نوزاد هر لحظه دارد بیش تر و بیش تر می شود. خدا حفظش کند. البته با این وضع گرانی بعید نیست دزد یا حمال شود و طی جا به جا کردن کیسه های شن، آجری در سرش بخورد و بمیرد. نه! من یکی که دلم نمی خواهد به مراسم خاکسپاری اش بروم.


شیشه ی شیر به چانه ی ریش قشنگ برخورد کرده و ریش های قهوه ای اش بیش تر فر می خورند.


و حالا یک پاس بلند برای او!!!
شیشه ی شیر محکم در تابلوی خر در چمن می خورد و آن را می شکاند.


نگاه کنید! دارد باران می بارد! مگر هواشناسی نگفته بود که قرار است مه شود؟!


چه بهتر! تماشاچیان (اهل خانه) اعم از عمه قزی و خاله بزی، هو می کشند.


زی زی گولو به ریش قشنگ کارت زرد ( یا شاید هم قرمز، چشمانم درست نمی بیند!) می دهد و او را از زمین خارج می کند.


حالا عمه قزی جایش را می گیرد. چه روسری گل گلی زیبایی هم دارد! البته کمی کنارش نخ کش شده. یادم باشد به او بگویم آن قسمت را بدوزد.


مو قشنگ آستین هایش را بالا می زند و منتظر می شود.


و حالا عمه قزی شیشه ی شیر را پرتاب می کند. می افتد در محوطه ی جریمه!

 

صدای رعد و برقی شنیده شده و درحالی که دوربین بیرون از خانه را نشان می دهد، تصویر با مه غلیظی پوشانده می شود.

 

نه!! صبر کنید من هنوز حرف دارم!

 

_برو بابا. تو اخراجی!!

 


از سری تخیلات من در شب قبل از امتحان:/


بعد از اون پست اعصاب خردکن این یکی واقعا لازم بود 0__0

 

این داستان: گزارشگری وایولت به سبک جواد خیابانی!

 

سر فرصت در جواب نظراتتان جغدی خواهم فرستاد!

۱۴ نظر ۱۳ لبخند

جنگی که فقط یک روز طول کشید

یکی بود یکی نبود. روزی قلبی وجود داشت که خیلی خوشحال بود. با ریتم منظم می تپید و در کنار کسی که صاحبش بود، احساس خوشحالی می کرد.

 

یک روز درسی مغرور سراغش آمد. به قلب گفت اگر جواب سولاتش را ندهد با او خواهد جنگید.

 

قلب به ناچار پذیرفت. اما وقتی با پنج سوال درس مواجه شد، فهمید که نمی تواند کاری را از پیش ببرد و از درس خواست تا بازی را تمام کرده و دست از سرش بردارد.

 

اما درس با خودخواهی خندید و به خواسته ی قلب اهمیت نداد. 

 

پس... در قلب جنگ شد. قلب خیلی ناراحت شد. زیرا همان درسی که روزگاری او را عاشق خود کرده بود، مسبب این جنگ بود. همان عددها، همان محاسبات، با رفیق قدیمی شان می جنگیدند و به خاطر چالش هایی که همانند مین در گوشه و کنار قلب گذاشته بودند، راه فراری پیدا نمی شد. 

 

در نتیجه گلبول ها نمی توانستند حرکت کنند و خون در رگ ها یخ زد. 

 

قلب تپید. تپید و تپید. با سختی و تلاش فراوان جواب دو سوال را پیدا کرد؛ جنگید و برای بقا تلاش کرد. اما برای حل سه سوال دیگر شکست خورد.

 

و جنگ تمام شد. درس بابت آن دو سوال به قلب تخفیف داد. اجازه داد فردا به سوالات دیگرش جواب دهد و اگر باز هم شکست خورد، به معنای واقعی نابودش کند. اما برخلاف انتظارش قلب نه تشکر کرد و نه خندید. فقط ابرویی بالا انداخت و به درس گفت نمره هایی که تحویلش می دهد برای او پشیزی ارزش ندارند!

 

گفت فقط می خواهد همه چیز درس را بداند. بداند که چه چیزهایی را دوست دارد و از چه چیزهایی بدش می آید. چیزهایی را ببیند که او دیده و حرف هایی را بشنود که او شنیده.

 

درس ابتدا کمی تامل کرد. بعد به نظرش ایده ی خوبی آمد و همه ی اسرارش را تقدیم قلب کرد. 

 

 و سرانجام روز صلح فرا رسید.

 

اما آن روز در تاریخ قلب جاودانه شد :

جنگی که فقط یک روز طول کشید.

 

 

 

 

توضیح اندر توضیح: امتحان شیمیم رو گند زدم دارم هذیون میگم.

هرچند... فردا دوباره می دمش. ولی شک دارم با یه روز معجزه ای رخ بده.

۲۴ نظر ۱۳ لبخند

خودت و یه آسمون آبی بالای سرت

 

 

 

امروز از اون روزهاست. از اون روزهایی که دلت می خواد در اتاق رو باز کنی و از همه ی متعلقات دنیا، اعم از موبایل و اینترنت فرار کنی.

 

امروز از اون روزهایه که خنکی روی پوستت می شینه و انگشت هات از تایپ صحیح کلمات به لرزش میفته.
نفس کشیدنت سخت می شه و فراموش می کنی دیروز تا چه اندازه به مرگ نزدیک بودی.

 

از اون روزهاییه که باید خنده کنان از خونه فرار کنی و شاد باشی که خودت رو داری. و یه آسمون آبی بالای سرت.

 

چون هیچ چیز بدتر از موندن توی خونه برای یه مدت طولانی نیست. هیچ لذتی توی نشستن بی وقفه پشت میز کامپیوتر وجود نداره. نه وقتی که حس می کنی همه چیزهایی که نوشتی و دوستانی که پیدا کردی داره از هم فرو می پاشه. نه وقتی که بیان خطای 504 می ده.

 

اتفاق دیروز خیلی حرف ها رو به ما می گه. این که فقط یک ثانیه لازمه تا همه چیز به "هیچ چیز" تبدیل بشه و خنکای صبح فراموش کنه نقشش توی این گوشه از جهان هستی چی بوده.

برای همین، دلم می خواد برم بیرون. دلم می خواد از مابقی عمرم لذت ببرم. دلم نمی خواد وقتی نوه هام ازم می پرسن نوجوونی و جوونیم رو چجوری گذروندم، فقط به عبارت "پشت میز کامپیوتر بودم" بسنده کنم.


می خوام براشون از موج های اقیانوس ها بگم. ببرمشون زیر بارون. براشون چتر رنگارنگ و چکمه بخرم. اشتباه پدر و مادرهایی که بچه هاشون رو با جملاتی مثل : «لباس هات خیس می شه و سرما می خوری.» محدود می کنن، تکرار نکنم.

زندگی سراسر تجربه اس. چه اشکالی داره اگه سرما خوردن هم جزئی از این تجربه ها باشه؟ خوابیدن توی تخت به مدت دو روز، و بعد هم مدرسه رفتن و شنیدن خوشامدگویی هایی که نشون می ده هنوز هم کسانی هستن که دوستت دارن. این هم یه بیت دیگه از زندگی توئه که لازمه به آوازت اضافه بشه.

 

منی که اجازه ی پریدن توی چاله های آب یا آدم برفی درست کردن رو ندارم، از این زندگی چی یاد می گیرم؟ چی می تونم با خودم به آینده ببرم وقتی تک تک ساعات زندگیم به شاد در حال بروزرسانی زل زدم؟

 

پایان خیلی نزدیکه. بارون موندگار نیست. رنگین کمان موندگار نیست. یه روز همه چیز تموم می شه و فقط خودت می مونی و چیزی که بهش می گن : "خاطرات خوب"

 

 

 

 

به نظرتون با این وضعی که همش نگران حال و احوال بیانم بهم امیدی هست؟ نکنه عاشقش شدم و دارم در فراق یار می سوزم؟

 

۲۴ نظر ۲۱ لبخند

زندانی شماره 548

چِک چِک(صدای گرفتن عکس)

 

 

زندانی شماره 548

به دلیل تخطی از قوانین وبلاگ نویسی، و حبس کردن خود در اتاق به مدت چندین ساعت، و نیز مصرف بیش از حد کیک، وایولت جی آرون به زندان فرستاده شد!!!!

 

باشد که رستگار شود!!!

 

بیانی ها(گفتنی ها، کشیدنی ها:D) آگاه باشید که وایولت به گناهان خود اعتراف کرده و از پستی که ساعاتی پیش منتشر نموده، بسی نادم است.

وی همچنین افزود که به محض یله(رها) گشتن از محبس(همون زندان خودمون) به خود سخت نخواهد گرفت و از این پس با پاهای کشیده و خمیازه کشان به نوشتن مطالب خواهد پرداخت. (کنایه از این که دیگر کلا راحت است!)

 

در حال حاضر، اطلاعات دیگری از این بانوی مجرم(!) در دسترس نیست.

ضمن تقدیر و تشکر از شما دوستان عزیز بابت آن فالوو نکردن وبلاگ، باید به استحضارتان برسانیم که ما قبلا به دنبال دستگیری یکی دیگر از اعضای شما، یعنی هلن پراسپرو نیز بودیم!! او که اوایل تابستان قصد بستن وبلاگ را به طرزی غیر منتظره داشته، همچنان در صدر لیست مجرمین قرار دارد!!!!

متأسفانه هر چه تلاش نمودیم، نتوانستیم مخفیگاه او را از زیر زبان وایولت بیرون بکشیم. پس عاجزانه از ایشان خواهشمندیم همچون وایولت خود را معرفی نموده و پس از گذراندن دوران حبس، به زندگی عادی بازگردد.

 

با تشکر.

سنوخب.

(سازمان ندامت و خنگولی بیان!!!!)

 

 

پ.ن1:اینجانب از زندان شماره 59 دارم واستون پست می ذارم. اگه واستون جور شد، بیاین ملاقاتم. اخه می ترسم. اینجا سوکس داره!

 

ضد پ.ن1: آهای خانم! مثلا قرار بود شما فقط بشینی یه گوشه و ساکت باشی! نه این که بیای درمورد سوسک ها حرف بزنی!!

 

 

بی توجه به حرف های سنوخب )پ.ن2: فکر کنم این خودش میتونه تبدیل بشه به یه چالش...

جرم خود در بیان را به سنوخب اعتراف کنید!!!

 

۱۴ نظر ۱۰ لبخند

او چه کار می کند؟

وقتی قهوه می خورم؛ وقتی هندزفری را در گوشم می گذارم و آهنگ skyscraper از دمی لواتو را گوش می دهم؛ او چه کار می کند؟

وقتی درس می خوانم؛ وقتی خنده های دوستانم را به یاد می آورم؛ او چه کار می کند؟

وقتی سعی می کنم انیمه بکشم؛ وقتی شکست می خورم و کاغذ را پاره می کنم؛ او چه کار می کند؟

چرا چشمانش این قدر مشکی است؟ چرا این قدر مهربان است؟

شب ها در آغوشم می خوابد. گرم است و نرم. باریکه ای از رؤیا که به واقعیت بدل شده. چشمانش به قدری عجیب است که هر لحظه انتظار داری اتاق را یک جا ببلعد. رنگین است. همیشه کلاه بر سر دارد. قلبش بیرون از بدنش می تپد. قلبی که همه چیزش در یک کلمه خلاصه شده: عشق.

وقتی میان کتاب هایم نشسته ام و غصه ی امتحان فردا را می خورم؛ او چه کار می کند؟

وقتی داستان می نویسم و کیبورد زیر قدرت انگشتانم خرد می شود؛ او چه کار می کند؟

حتی روزهایی که کنارش نیستم، و وقتی که گریه می کنم؛ او چه کار می کند؟

او واقعا چه کار می کند؟

 

برگرفته از داستان مارمولک در شیشه چه کار می کند توی مجله های رشد ابتدایی^__^

با اندکی تغییر. (خداییش چی رو با مارمولک مقایسه کردم!)

 

می خوام ببینم به نظر شما "او" در واقع کی بوده؟ :))

۱۸ نظر ۱۳ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان