جوهر بی رنگ: تمام آنچه که قلب ما می خواهد

 

وقتی کوچک بودم، نمی توانستم روی پاهایم بایستم. آن ها لبخند می زدند، دستم را می گرفتند و تشویقم می کردند تا راه بروم. وقتی گرسنه می شدم، گریه می کردم. آن ها به من غذا می دادند و اشک هایم به خنده بدل می شد.
اما به محض این که توانستم روی پاهایم بایستم، غذا بخورم و جلوی فوران احساساتم را بگیرم، مرا کنار گذاشتند. مشکل دنیا همین است. تا وقتی کودک باشی، همه غصه ات را می خورند. اما به محض این که بزرگ شوی، تصور می کنند همه فن حریف هستی. مخصوصا اگر پیش آدمکش ها هم زندگی کرده باشی. در حالی که  قلب ما انسان ها همیشه برای یک چیز می تپد. برای یک نیاز واحد. محبت. از آغاز تا انتهایش.

 

از سری متن های "جوهر بی رنگ"

 

 

توضیح: شخصیت اصلی پیش آدمکش ها زندگی میکنه:) 

۱۸ لبخند

وایولت من مطمئنم با این دیالوگایی که دارم میبینم صددرصد باژ قبول میکنه کتابو =) البته تازگیا بخش گرفتن تالیفیش رو بسته و اگه هم قبول نکرد پیدایش خوبه. (پیدایش قبول میکنه) ولی اگه اونم انقد مسخره بود که قبول نکرد تو این کتابو ببر نشر موج ببین چی کار باهاش میکنن=) همون اول کتاب قبول میشه:) (البته نشر موج فقط کتاب تالیفی فانتزی چاپ میکنه و برا نویسنده های تازه کار خیلی خوبه=)

اینا دیالوگ نیستن:))

داستان از زبون آرنته. خودش که داره با خواننده حرف میزنه اینا رو میگه:) 

وای مرسی که راهنمایی کردی^^
دستت درد نکنه:))
دیالوگ های تو که خیلی جذاب تر بودن!

چه توصیف خوبی@-@
بسی باحاله@-@

 آریگاتو موچی چان:)))

خیلی قشنگ بود وایولت *-* 

اینا رو خودت مینویسی ؟ 

لطف داری هانی بانچ عزیز^.^
بلی:))
واسه کتابی ان که دلم میخواد یه روزی بنویسم D:

چه عالی *-*

حتما بنویس و برام یه نسخه نگه دار *-*

حتما^___^

چشم قلبی @_@

(وی حسودیش می شود) 

کامنت عشق کتاب رو دیدم تقریبا رفتم  پوشه کتابمو باز کردم. تقریبا.

حسودی نکن! چون من هنوزم که هنوزم دلم اورسینه رو میخواد! فصل هفتمش از توی گوشیم پاک شد:(((

همون که درمورد کل کل های اورسینه و آدریان بود. میخوامش:((


منم دیشب یه نگاه به کتابت انداختم. واقعا حیفه ولش کنی. خائس و مویرا و نگهبان ها... اصلا دنیا سازیت یه چیزه مخصوص خودش و خودش!!!
دقیقا چیزی که تاج شکسته ازش بی بهره مونده و از سر بدبختی به حرفای فلسفی رو اورده:/

سلام وبلاگ خیلی خوبی داری

یه سایت عالی فروش تلفن همراه میخوام معرفی کنم به نام ماریاتل حتما بهش سر بزن و به دوستات معرفی کن.

https://mariatell.com/

در ضمن تو این شرایط کرونا stay at home حفظ کن و با یک کلیک از خونه سفارشتو ثبت کن https://mariatell.com/

🛒😍😍

ایشون هم به جمع اسپم فرستان اضافه شد D:

جالب و زیبا بود گوگولى مگولىD:

D:

ممنون گوگولی:))

فقط میتونم بگم ...

قسمت آخر کامنتی که برای عشق کتاب گذاشتم ...

به جای محو در افق می توانی جملات قصاری به جملات قصار ما اضافه نمایی:)

چی ؟ صدات نمیاد ! بلندتر حرف بزن من تو افقم ... !

( اگر می توانست که در افق محو نمیشد ! )

(میکروفون را به دست می گیرد و سیمش را با لگد کنار می زند)

نروووووو!! اگه بری من دیگه جملات قصار نمی گم. نموخوام که بگم D:

باید یه کتاب مخصوص برای من بذاری کنار بعد صفحه اولش رو امضا کنی مخصوصا به اسم خودم D: از این حرکتا که نویسنده کتابشو برای یه فن امضا میکنه :)

خیلی قشنگ مینویسی واقعا...

دلم بیشتر از قبل محبت خواست (وی کمبود محبت دارد 😂)

واو!! صد در صد! ولی میدونی چیه؟ امضاهای من اصلا خوب نیست! هر بار هم یه جور در میاد! یعنی ممکنه به تو امضا بدم، به نوبادی هم بدم، ولی از زمین تا آسمون با هم دیگه فرق بکنن D:


ممنون^^

بیان و کمبود محبت؟ محبت از در و دیوار بیان نشتی می ده! ( به قول هلن، چشمان ستاره ای!)

 ( وی هم با استلا در افق محو میشود ) 

مراجعه به پاسخ نظر استلا D:

با تشکر.


از اون دور دورا دارم یکی از اعضای سنوخب رو می بینم که داره میاد سمتم... یعنی قضیه چی می تونه باشه؟ (پوزخند شرارت آمیز)

افسانه محبت، هر چند کس نخواند
من سر گذشت خود را، پر زین فسانه خواهم

 

آرزویم یک دنیا محبت برای وایولت مهربان

 

داستان رو تموم کردی؟

یا توی ذهنت تموم شده؟

اگه تموم نکردی حتماً بنویسش

هم برای اینکه خیلی زیباست و هم چون ممکنه داستان رو مدام تغییر بدی و سرش اذیت بشی

:))

وای چه قشنگ!!

خیلی ممنون:)))


نه راستش.. اینا رو همینطوری نوشتم.. شخصیت ها و دنیاسازیش تا حدودی آمادس. ولی قبلا خیلی سعی کردم رمان بلند بنویسم و فهمیدم نمیتونم. اولش همه چیز غیر منطقی پیش میرفت؛ بعد هم توی ادامه ی داستان می موندم:(
واسه همین فعلا چیزی نمی نویسم. مگه همین متن های کوتاه تا یخورده تجربه ام بیش تر بشه و قلق کار دستم بیاد:))

وای تغییر عقیده! هزار قرنه که درگیرشم!!!

آره واقعا. وقتی بزرگ میشی همه چی خیلی مزخرف میشه...

+ O.O منم کتاب امضاشده می خوامممم!!

دقیقا!


+امضاهای وایولت همش شبیه معلم هاست! تازه هر بار هم یه طوره! D: (مامانم میگه بالاخره کار دستم میده این قضیه)

باید دنبال یه امضای هنری باشم. در آینده به درد می خوره^^

@ آرتمیس

( اشک هایش را پاک کرده ، دست آرتمیس را گرفته و با هم پا در افق میگذارند ... )

و همچنان...


سنوخب به دنبال شما!!!

(دست کنار دهن در گوشی با صدای آرووم) راستش منم تا همین چند هفته پیش امضا بلد نبودم :/ مجبور شدم بخاطر شغل جدید یه امضا از اینترنت یاد بگیرم 😅

منم فکر نکنم بتونم امضایی از خودم خلق بکنم. احتمالا آخرش بزنم تو کار امضا دزدی! D:

( پشت استلا قایم می شود و بالا گرفتن شمشیر ! برای مقابله با سنوخب ) 

الله اکبر!!!
بوووم.
Game over!!

دیگه زیادی تخیلی شد D:

نه بگو بگو. من از افق جملات قصار تو میخونم !

 @ آرتمیس 

نه ما هنوز دوتا جون داریم !

( دست آرتمیس را محکم تر گرفته و فریاد میزند : آرتی سرتو بدزد ! شیشه‌ی عسلی که وایولت به سنوخب قرض داده بر طرف آرتی پرت شده ولی به سر او بر خورد نمیکند ! استلا و آرتمیس با افتخار به یکدیگر نگاه میکنند و برای سنوخب زبان در می آورند ! وایولت به سنوخب دستور داده که ما را هر طور شده بگیرد ... او و سنوخب به دنبال آن دو نفر میروند اما غافل از اینکه ... استلا و آرتی از افق در آمده و در را به روی وایولت و سنوخب میبندند ! ولی ... )

هوووف @-@

D:

@وایولت 

The game has juststarted!!!

@استلا 

( سنوخب جلو میاید . استلا رو به آرتمیس فریاد میزند : یا می جنگیم یا می میریم !!آرتمیس دست استلا را می فشارد . چشمانشان را به افق دوخته اند .  سنوخب جلوتر میاید . وایولت از پشت سنوخب را راهنمایی میکند . سنوخب تیری از آسمان پرتاب می کند . آرتی زخمی می شود . استلا می گوید : من انتقامت رو میگیرم !!! آرتی لبخندی می زند و شنل سیاهش را به استلا می دهد و اومانند یک شوالیه به جلو میرود و فریاد می زند : سنخوب بیا جلو ببینم چی تو چنته داری... ؟؟) 


+@_@فک کنم من کلا بتونم یک داستان مقابله استلا و آرتمیس با سنوخب بنویسم D: 

 

 

0___0

با استعدادهای بیان تقدیم می کنند!!!
دی دی دین!!

سلام چه خوب بود.

باید خیلی خوب باشه.آدمکش ها...😊

سلام خیلی ممنونم:))

هنوز نوشته نشده. ولی امیدوارم متفاوت از اب دربیاد:))

@ آرتمیس

 !Yayyyyyy

 

آخ یه جاشو اشتباه گرفتی ! ما در افق رو روی وایولت و سنوخب بستیم و الان اونا اونجا گیر افتادن ! ولی خب ادامش ...

بذار یه کم هندیش کنیم ... :

( ... آرتی زخمی میشود و به استلا می گوید که برود و او را رها کند. اما استلای لجباز قبول نکرده و همانطور که اشک هایش را با آستین لباسش پاک میکند میگوید : نه آرتی ، نه ! من تو رو تو این شرایط تنها نمی ذارم! آرتی سرش داد میزند : برو استلا ! برو و انتقام منو بگیر ! استلا ساکت میشود و سگرمه هایش در هم می رود. دست آرتمیس را رها میکند و سری تکان میدهد ! آرتی لبخندی میزند و شنل ... 

... بیا ببینم چی تو چنته داری ؟ وایولت پوز خندی میزند و رو به سنوخب میگوید : نشونش بدین ! ناگهان عرض سنوخب ها ضربدر سه و طولشان پنج برابر میشود :/ استلا آب دهانش را قورت میدهد و کم مانده قالب تهی کند ! اما حرف آرتمیس در گوشش میپیچد : برو و انتقام منو بگیر ! استلا نامید نمی شود. انگشت اشاره و شستش را نزدیک دهانش میبرد و سوتی بلند بالا میزند ! مونی ، سولویگ ، عشق کتاب و نوبادی در حالی که نیانکو را در بغلش گرفته وارد میشوند ! وایولت کمی عقب عقب میرود. بعد دستور میدهد : کارشونو تموم کنید ! سنوخب با نیزه هایش به طرف آنها حمله میکند. آنها هنوز با قدرت ایستاده اند که نوبادی رو به نیانکو می گوید : الان نیانکو ! الان ! ... )

 

+ فکر کنم منم تو این یه مورد استعداد دارم ! خب بلاخره این هم یه جوری خیالبافی حساب میشه =)) 

+ ادامش بدین ببینم تا کجا میره ! اصلا میخوام پستش کنم @-@ شایدم وقتی بزرگ شدم فیلمشو بسازم ! نقاشیش چطور میشه !؟ •-•

الان حس نقش منفی خفن بهم دست داد!!!
O.O

باید درمورد کاور فیلم فکر کنم!!

0_0

آقا این داستانی که آرتی و استلا ساختن چه خفن شده *-* و چقدر تخیلی=) *به داستان استلا نگاه مبکند* عـه! منم توش هستم! *از درون زمین نبرد و جنگ دست تکان میدهد و سرش را میدزدد تا نیزه به سرش برخورد نکند=)*

+اصلا شاید منم ادامش دادم=) دیگه وقتی یه رول نویس قهار دارین غم ندارین(عینک دودی، اعتماد به نفس کاذب). به اینکه هرنفر یه جیزی مینویسه و نفر بعدی ادامه میده میگیم رول نویسی(احتمالا خودت میدونی، پس چرا دارم توضیح میدم؟ -__-) وای خدا دلم برا رول نوشتن تو جادوگران تنگ شده! خیلی وقته توش فعال نیستم:/

 

خیلی حس باحالی داره که دارن تو وب من داستان مینویسن!! اگه خودشون پستش نکردن من حتما این جا پستش میکنم تا همه ببینن چه فانتزی نویسای خفنی داریم:))

نه واقعیتش نمیدونستم معنی این اصطلاح رو. مرسی که گفتی^_^
توی یه وبلاگی از ابن رول نویسی ها بود... اسم وب یادم رفته ولی نویسنده ی وب اسمش میتراست:)))

این جا رو ببین!! یه نصفه روز نبودم ببین چه کردن!!!

کی گفته شما استعداد ندارین، ها؟؟

(وی احساساتش جریحه دار شده. من نقش منفی ام!!!)

ادامه بدین بعدا پستش میکنیم توی یکی از وبلاگا:))

 

چه حس قشنگی داره که وقتی وارد پنل کاربری می شی و می بینی دوستات دارن داستان می فرستن واست!!!

اصلا خستگی درس و مدرسه از تنم بیرون رفت^^

 

وااای خدا جون عاشقش شدم اصلا @-@

تو که نقش منفی ای ! منم احتمالا نقش اصلی و قهرمان داستان ! ( عینک دودی عشق کتاب را قرض میگیرد! )

اصلا هممون پستش میکنیم !

خوشحالیم که حس خوب منتقل کردیم =))

 

+ من واقعا تو همه ی لحظات زندگیم اینجوری ام ! بعضی موقعها رو مخ میشه و باعث میشه وقتی معلم داره درس میده یهو بزنی زیر خنده و همه فکر کنن الکی میخندی ولی تو داری به داستان مسخره ای که تو ذهنت ساختی میخندی ! @-@

این ویژگی من به دوستامم منتقل شده ! شاید باورت نشه ولی یدف با سولویگ رفتیم اقیانوس اطلس ×-×

نیانکو با عینکش چشم های سنوخب را ذوب می کند سنوخب سرش گیج می رود . نوبادی فریاد میزند : نیانکو !! نقشه دوم‌ ! نیانکو با چنگ و دندان به طرف سنوخب میرود و چنگ بارانش می کند . مونی هم از آن طرف نارنجک های کوتاه پرت می کند . سنوخب می گوید : این گربه رو از من دور کنین !!!!!نوبادی سوتی میزند . نیانکو یک هو پشت نوبادی ظاهر می شود . نوبادی لبخندی میزند و میگوید : آفرین فرزند عزیز مادر :) 

وایولت عصبانی شده و می گوید : اونا نیروی محرکشون خیلی قویه ! باید با قدرت عقل شکستشون بدیم . سنوخب برو هکشون کن و پاهایش را با استرس تکان می دهد

آرتی رو به عشق کتاب فریاد میزند : حالا وقتشه !!!!!عشق کتاب ضد هکری را که یک سال تمام با آرتی رویش کار کرده اند به تمام سرویس ها وصل می کند . آرتمیس در حالی که با کمک استلا روی پای زخمیش می ایستد به همه دوستانش نگاه می کند . لبخندی می زند و رو به  سنوخب فریاد میزند  : اینجا دیگه آخر خطه .......:)

+ببخشید نقش منفی هستی : دی 

+حالا کی پست می کنه ؟*-*

@استلا 

منم عاشق داستان شدم اصلا @_@ 

@عشق کتاب 

اصن یه چند وقت یک بار رول بزاریم . خیلی حال میده { چشمان ستاره ای }

این جا خودم واستون رول میذارم:))

@ آرتمیس

کشش بده ! یه جوری گفتی کم مونده تموم شه ! ببین وب وایولت رو چیکار کردیم @-@

 

( وایولت که حسابی ترسیده دستش را داخل جیبش میکند. چشمها همه به او دوخته شده. وایولت کنترل کوچکی از جیبش در می آورد و با لحن نقش منفی میگوید : آره ، آخر خطه ! اما برا شما ها ... ها ها ها ها ! و دکمه ی کنترل را فشار میدهد. استلا و آرتی همدیگر را بغل کرده و چشمانشان را محکم میبندند. اما هیچ اتفاقی نمی افتد. استلا چشمش را کمی باز میکند. وایولت را میبیند که با حیرت تند و تند دکمه را فشار میدهد ! با آنها نگاه میکند. ناگهان سولویگ که تا الان نا پیدا بوده با افتخار رو به وایولت میکند و میگوید : فکر کنم ... یه اشتباهی شده ! و کنترل کوچکی را نشان میدهد :/ نیانکو یک میوی خفن از خودش سر میدهد و همه با هیجان بهم نگاه میکنند ... وایولت جیغی میکشد و میگوید : نه ! این امکان نداره.... )

 

+ شما هم میتونید تصورش کنید ؟ من همه رو دارم میبینم :/

@استلا 

الهی *___* بیچاره وایولت چقدر نقش منفی شد D: 

( وایولت عقب عقب می رود . نزدیک پرتگاه است و حالا که سنوخب هم گم و گور شده تنهای تنها است . وایولت سعی دارد جلوی ریزش اشک هایش را میگیرد اما ناگهان از آن پشت هلن پراسپرو وارد می شود : خب ...خب ...اینجا چه خبره ؟...)

+ دیگه دیدم خیلی تنهایی وایولت ! یکیمون رو به صورت خائن بهت  اضافه کردم D: با عذر خواهی از هلن پراسپرو : دی

 

@استلا 

معلومه :/ ای وای سرتو بدزد . هلن پراسپرو به سمتت رامن پرت میکند D: 

تا اون باشه دیگه سنوخب نفرسته دنبال ما XD

فقط ببین از کجا به کجا رسیدیم ! 

 

+ اوومم ... من هلنو زیاد نمیشناسم پس دیگه باید بقیشو خودتون بگید :((

 

@استلا

همینو بگو XD 

+منم نمی شناسم-_- فقط میدونم دوست وایولته :((((

یه چیزی بپرون D; 

هلن با لبخندی شیطانی کلاه هوکاگه را بر سرش می گذارد و به شکل روباه نه دم در می آید.

هلن می گوید:نه وایولت هنوز آخر خط نیست😈

ناگهان مونی به همراه تس و سو و کارلا وارد صحنه می شود و با لبخندی هلن گونه می گوید:البته

که ناگهان...

@ آرتمیس

و دوست خیلیای دیگه !

یه لحظه آخرین نظرات رو نگاه کن ... ! هی من هی تو ... @-@

 

@ مونی

تو هم اضافه شدی ؟ *-*

هر وقت اسم کارلا رو میاری فکر میکنم منم :/ کی هست ؟

 

اون وبلاگم اسمش خاطرات یک نویسندست

آره آره ممنون که گفتی. یادم رفته بود:))

@استلا

یکم شبیهته.یک قسمت از شخصیتم که به صورت فرد درش اوردم

@ مونی

اوه ...

نه میدونی ... قبل از اینکه وب بزنم تو وبلاگ سولویگ اسمم کارلا بود ! بخاطر همینه هی فکر میکنم با منی ! @-@

 

وایولت 

شرمنده که از این پستت به عنوان صفحه چت استفاده کردیم :/ البته بدم نشدا ... شد یکی از پستایی که بیشترین نظرات رو داره @-@ و همش بخاطر در افق محو شدن من بود ×-×

اتفاقا خیلی کیف داد خوندن داستانتون!!

بازم از این کارا بکنین:))
اصلا یه پست بزنم مخصوص این کارا؟

مخصوص چرت و پرت گفتن ؟ میخوای اصلا یه وبلاگ بزنیم مخصوص اینکارا @-@

باشه ولی کی بزنه؟ D:


اینقدر نظر دادین اصلا علامت 12 نظر جدید نمیره^_^

میدونی ...

الان اینجوری ایم ! وقتی وب بزنیم دیگه داستانمون نمیاد که بگیم 😂😐

دقیقا منم داشتم به همین فکر میکردم!

همون یه پست بزنیم واسش بهتره:)))
داستانتون تموم شد دیگه؟D:

*ببینید کی اینجاس(عینک دودی جدید) منم میخواستم اینجا رول بزنم و متوجه شدم بعضیا هلنو نمیشناسن! البته من از نوبادی و شیفته کمتر میشناسم ولی از شما بیشتر میشناسم=)  پس بزن بریم(عینک دودی)*

*هلن خنده ای شرورانه میکند، فضا ساکت است و به سان فیلم های غرب وحشی خارجی، یک تکه خار دایره شده از بین دوگروه رد میشود. هردوگروه فکر میکنند کارشان درست است ولی کار هیچکدام درست نیست:/ عشق کتاب خیلی آرام و همچنین ضایع در بین جمعیت خود را پنهان میکند و پشت یک سنگ پناه میگیرد. لپ تاپش را روشن میکند و سعی میکند کاری با هک کردن اطراف انجام دهد. همچنین صداهای استلا و آرتی و وایولت و هلن به گوش میرسد. عشق کتاب سرش را به آرامی بالا می آورد و هلن را مشاهده میکند که کتابی بزرگ در دست دارد، کتاب برق میزند و همه را شیفته خود میکند، نقش و نگارهای باستانی دارد و وقتی هلن آن را بالا میبرد برق میزند. چشمان هلن برق میزند. لب های وایولت به خنده باز شده و در آخر هلن تیر خلاص را میزند و میگوید: کتاب سرنوشت! بالاخره تونستم به دستش بیارم. باهاش میتونیم کل دنیا رو با شخصیت های کتاب به دست بیاریم! اول تو بگو وایولت! چه شخصیتی رو میخوای بیاری توی دنیای واقعی؟ وایولت میخندد و میگوید: آرنت! اولیش اون باشه! هلن به کتاب خیره میشود و میگوید: و من میخوام هوکاگه و  ناروتو رو بیارم. (خنده شیطانی)

استلا به آرامی در گوش آرتی میگوید: ما باید اون کتابو بگیریم!

کتاب باز میشود و میدرخشد و از بین آن...

شرمنده اگه مزخرف بود:/ تموم تلاشمو کردم سوژه ادامه دار باشه=) دیگه به بزرگی خودتون ببخشید=)


میدونستی که هلن هم کتاب داره؟ دو کاراکتر هفن هم توشهه؟ اورسینه و  آدریان؟؟:)))

عه :/

مونی هم که ادامه داده  -__-

حالا چه کنیم؟

(صفحه چت وایولت و دوستان:/ )

@وایولت

عه! میدونستم کتاب داره ولی اسم شخصیتاشو نمیدونستم! باید بخونمش! (یه بار هلن بهم گفت خداروشکر که کتابش بین آرشیوا گم شده:/ کتابای هلن مگه بد میشه؟)

(اصلا خود هلن میدونه داریم اینجا با استفاده از اون به عنوان شخصیت منفی رول میزنیم؟)

:دی

آره من ادامه داد😂

ولیکن مال تو باحاله

مونی با آرامش به آرتی و استلا می گوید .به دستش میاریم

ناگهان.

 

 

وایییییییی! این داستانه چه باحال شدهه O.O می بینم که وایولت نقش منفیه:)) هه هه:))) هلن هم که کتاب سرنوشت داره و نقش منفیه:))) چه خفن شده آقاااا *-* ایول ایول. منم که نیانکو در بغل ظاهر می شوم:)) *عینک دودی های گرفته از عشق کتاب را به چشمانش می زند* *آهنگ فوتبالیست ها در پس زمینه پخش می شود* *وی با نیانکو فیگور می گیرد*

مونی به جلوی جمعیت می رود:ای همراهان نیک.تا به اینجا ما با تمام توان پیش آمده این و قطعا می توانیم راهی برای پیروزی بر آنان بیابیم .گرچه ما نقشه ای سری نیز داریم این..

قلمی را بالا می برد

این قلم ،قلم باز کننده دروازه ی کتاب است،زنازراین ما یک قدم از حریف جلو تریم

داستان تا کی ادامه داره ؟ D:

( همه فریاد میزند : مونی !! آفرین بر تو و او را در آغوش میگیرند ..

هلن پراسپرو دندان هایش را به هم میزند : اینجا چه خبره ؟ وایولت آه می کشد : نمی دانم ، نمی دانم . 

و در آن میان . موجی از آب میاید و در پشت آن  سولویگ که تا اکنون پنهان بوده ظاهر میشود  هیچ کس نمی داند سولویگ چه کسی را انتخاب خواهد کرد ! استلا یا هلن..........؟ نفس هر دو گروه در سینه حبس شده .......)


سولویگ آرام در برابر دو گروه قدم میزند.سپس به آرامی می گوید:چه شد که ما به اینجا رسیدیم،چه شد که دوستی ها از هم پاشید ؟

مونی مانند قاشق نشسته وسط حرف او می پرد و می گوید:از رفتن استلا و آرتی به افق شروع شد

سولویگ می گوید:مگه افق چی داره که همه می خوان برن به افق 

سو می گوید:سر زمینی تا آشناست شاهدخت

سولویگ:و انسان همیشه در پی شناختن ناشناخته ها.پس از دوستان بیایید این جنگ را اما کرده و به دنبال کشف افق برویم.

عشق کتاب با موتور آقای علیرضا ظاهر میشود و می گوید:خز دوست من جت آرتی را برداشته ام همه حاضر شوید تا به طرف افق برویم

نوبادی ،وایولت،هلن وآرتی که کمی از برداشتن جت اش پکر است و بقیه فریاد می زنند به پیشششششش

 

@مونی 

آقا چه دوست داشتنی شد ؛))) عاشق اون قسمتی شدم که گفت : شاهدخت ! به نظرم همین جا تمومش کنیم  ؟ نظرتون ؟

+( اشکش را پاک می کند ) کلید جت من رو از کجا آوردی ؟D: 

+تو این فکرم که هر کدوممون به ترتیب  هر هفته یک پست رول نویس را بندازیم . خیلی خوبههههه . اگه بشه هفته اول مال خودمه : دی 

اوهوم=)) خیلی قشنگ شد=))

بزاریم همینجا تموم بشه:)) البته اگه کسی نظر دیگه ای داره ادامه بده ما هم ادامه میدیم رولش رو=)

@آرتی

آقا ایده خفنیه! خیلی خوب میشه=) بیاین اصلا رای گیری کنیم تا وقتی شروع کنیم همه موافق باشن=) هرهفته یه نفر با یه ایده متفاوت و ادامه دار پست میزنه تا رول بزنیم=) خب... نظرتون؟

( هرکی دوست داره نظر بذاره، ما با آغوش باز پذیراییم=))

 

خسته نباشید نویسندگان محترم^^


منم با این ایده موافقم! هر هفته پست رول نویسی بذاریم!!:)

ولی ای کاش زودتر بهم میگفتین که یه پست مخصوص واسش می زدم:(

احساس می کنم کل ایده ی عشق کتاب رو هر کردم

آره خوب میشه منم موافقم.

اینجا رو با نظرامون ترکوندیم

امشب باید بشینم کل داستان رو از اول بخونم! ^^ خیلی خفن شده! تازه هلن هم که امده توی جبهه ی من! (موهاها)

ایده ی عشق کتاب رو چی کار کردی؟:))

اصلا باورم نمیشه... بیش از 40 نظر 0___0

(صدای آمبولانس شنیده می شود...)

خراب کردم.دارویت به این ویرایشگر متن!

@_@

اشکالی نداره:))

ولی چی میخواستی بگی؟

اهم اهم با اعتماد به نفس کاذب ومنت گذاشتن تمام می گویم : اگه من و استلا به افق نمی رفتیم هیچ رولی وجود نداشت ! باید جایزه بدین بهمون : دی 

@مونی 

چرا ؟ قشنگی رول نویس به همین تفاوت ذهن هاست ! شاید یکم اشکال داشته باشه ولی قشنگیش به همینه ^_^

@وایولت 

خیلی خیلی خفن شد . عالی بود خسته نباشید به همگی ( تا کمر خم می شود ) 

@عشق کتاب 

فهمیدم !!! فردا جمعه است ! از فردا شروع کنیم ؟ من بزارم پست فردا یه ایده بدم و ادامه بدیم *وی تبش قلب گرفته است* 

(چهار سکو می گذارد و آرتمیس و استلا و عشق کتاب و مونی را به طرف آن ها هدایت کرده و در کمال شگفتی فقط به استلا و آرتمیس مدال می دهد!)

 البته اگه سنوخب من نبود که هیچ درگیری ای وجود نداشت (عینک دودی عشق کتاب که هم اکنون در دست همه می چرخد.)


زودتر به توافق برسین و شروع کنیم!! یوهوووو:))

@مونی

واقعا الان گفتی دارویت؟! (ذوق زده) وایی خدا! بالاخره یکی دارویتو توی کلماتش به کار برد! از آرتمیس فاول برداشتی دیگه؟

(ذوق فروان)

=)

پرسش من:

دارویت چیست؟؟:)))

همین دیگه می خواستم بگم خراب کردم

@آرتمیط کار را که کرد؟آنکه اما کرد.کی تمام کرد؟مونی جان .اعتماد به نفسش سقف را سوراخ می کند.

آره آره بزاررررررر

و بدانید دنیا آز آن اعتماد به کاذب ها هست *بزن قدش مونی جان* 

* از پشت ویترین عینک فروشی عشق کتاب با مدال طلا سلام می رساند*

 

پس فردا . رول نویسی :) 

این قسمت : به روش آرتمیس ! 

هفته دوم مال کی ؟ D: 

میشه هفته ی دوم مال من باشه؟؟


اینجا حساب نبود!!! (اشک ریزان به طرف در می دود)

هفته دوم : وایولت 

سریع یکی هفته سوم رو هم یکی دیگه رزرو کنه :) 

آره اینجا حساب نمی شه ( اشک وایولت را پاک می کند !) 

هورااااااا^^

(خندان از در اتاق وارد می شود!)
فقط چجوری انجامش بدیم؟

خدای من :/

اینجا چه خبره!؟ :/

به طور اتوماتیک رول نویسی آغاز شد D:


من بیگناهم!!

@راینر 

خسته نباشید 😂

ما فقط باید از شما امضابگیریم :)

خب خب خب (آستین بالا میزند)

(شروع به خواندن می‌کند)

خودمم هنوز کامل نخوندمش:)))

هفته ی سوم مننننن

یه جا اینا رو یادداشت کنیم یادمون نره:)))

و این که قوانینش رو هم مشخص کنیم:)

هفته سوم هم مونی . چکش را می زند  ( تصویب شد ! )

والا خودمم نمی دونم چجوری ؟!!! 

آم... خب... نمیدونم هنوز!!

خب اگه صاحب خونه نخونده ماهم میذارم برای وقتی که صاحب خونه خوند (لباس هارا به سرعت داخل چمدان میریزد به آژانس زنگ میزند و الفرار) 😂😂

حتما میخونم. یه کوچولو سرم شلوغه. اینقدری شلوغه که پستی که راجع به کوگامی میخواستم بنویسم نصفه موند :/ شایدم پسته داره طولانی میشه...

خداحافظ تا بعد!!! (دست تکان می دهد و لبخند می زند!)



میتونی تبدیلش کنی به دو قسمت:)))

الان یکی از کامنت هارو دیدیم

@آرتمیس

قضیه امضا و اینا چیه!؟ :)

وی به قوانینی که از میس رایتر کش رفت نگاه می کند.

اهم..اهم

اینکه اول خود نویسنده یه کامن میزان و شروع می کنه.

بعد هر کس که ادامه داد باید دقت کنه که نسبت به متن ادامه بده

سه باید بهد تموم شدن نویسنده متن رو ویرایش کنه و به صورت پست قرار بده توی وبلاگش

خب حالا این ایده دزدی نمیشه؟ نباید به خود میترا هم بگیم؟ (یعنی اجازه بگیریم؟)

جواب من: دارویت یه فحش توی دنیای اجنه یا کوتوله هاست که توی دنیای آرتمیس فاول اختراع شد. بیشتر معنی لعنتی و گندش بزنن(!) میده و تنها فحشیه که از دنیای اجنه بلدیم=)

راستی بدانید و آگاه باشید هرکسی که قراره پست سوژه (اولین متنی که برای رول میاد و شروع کننده روله، مثلا الان آرتمیس و اسلا به افق رفتند بود.) رو بذاره باید یه پیش داستان سوژه ی خوب بذاره=) تا هم ادامه دار باشه هم باحال باشه.

ترسناک، طنز یا هرچیز دیگه ای میتونین بذارین ولی بدونین آخرش طنر میشه داستان:دی

هرکی هم خواست از پکیج شناسایی رول پلی دکتر عشق کتاب استفاده کنه عدد 1 رو به پیام خصوصی من ارسال کنه:/ (:دی)

ولی جدی هرکی سوالی درمورد رول نویسی داشت ازم بپرسه. هرچی نباشه پیتر جونز جادوگران بودم من=))

(هرکی ندونه فکر میکنه خودم جادوگرانو ساختم از بس ازش تعریف میکنم:/ یه 6 ماه رول نویسی کردم فقط دیگه:/ کار شاخیه؟پس لرد چی بگه که الان کل رول پلی جادوگران دست اونه و هیچکس رو حرفش حرف نمیزنه؟ :/)

آهان!! هلن هم یه فحش داره تو کتابش D:

 البته بی ادبانه نیست. همون احمق خودمونه:))

یواشکی: کتابشو میخوای توی نت پیدا کنی؟( البته لان ویرایشش کرده و خیلییییییییییییییییییی بهتر شده ولی توی نت همون قدیمیه رو گذاشته)


حتما از نصایح گوهر بارتان استفاده می نماییم دکتر پیتر!!!

چرا فکر کنم بگیم بهتره

اوکی پس بهش میگم:))

ولی ای کاش ما قوانین خودمون رو میذاشتیم واسش که کپی نشه.

صابخونه چرا جوایگو نیستی :/ نباید مینوشتم (@آرتمیس) تا جواب میدادی :/

حداقل تو بگو امضا و اینا قضیه‌اش چیه!؟

وای ببخشید فکر کردم با من نبودی! (بر سرش می کوبد!)


والا منم نمیدونم. آرتمیس قضیه امضا چیه؟؟

باشه.راهکار بدین خودمون با بزاریم روش.ولی قبلش بگیم با الهام از میس رایتر عزیز:)

فکر خیلی خوبیه:))

تصویب شد

من می گم با یک جمله کوتاه مثل همون آرتمیس و استلا به افق می روند شروع کنیم :) 

@عشق کتاب 

* تفکر * 

@راینر 

هیچی دیگه :) شما به خودتون زحمت ندین فقط امضا بدین : دی 

من نمی دونم چرا سرم داره گیج میره :/ 

هم از شصت و پنج نظر 0___0 هم ایده رول برای فردا :) 

میشه منم با آمبولانس ببرین ؟ D: 

 

اره منم!

تازه الان شدن 67 نظر!! (جیغ و سکته ی ناقص و کامل را با هم می کند!)

(یک عدد برانکارد برایش فرستاده میشود)

@عشق کتاب

آره گفتم داروینهم معنی ندارن هم خالی میشی خیلی خوبه .

بی ربط:الان عقده ی آتلانتیس رو دارم می خونم

 

بی ربطی دیگر: من امروز پنج بامداد پایان پیام آگاتا کریستی رو تموم کردم و هنوز هنگم! خداییش قاتل کسی از آب درامد که میخواستم برم توی کتاب و ضمانتش رو بکنم! بس که گل و خوب بود! ولی آخر کتاب یهو....

(در برانکارد ولو میشود )

یک عدد بی ربط دیگر : وای آگاتا کریستی اصن یه اعجوبه ایه ده بچه زنگی رو بخون حتما شاید هم خونده باشی ♡~♡ اون خیلی خفنه هااا 

بی ربط تر تر : هری پاتر چی شد ؟*-*

D:
پاسخ بی ربط دیگر: این کتابه اولین کتابی بود که ازش خوندم:) تو پانج بامداد رو خوندی؟:)
کلا کتاباش رفتن توی لیستم. ولی اول شیطانا به قتل می رسد وجنایت در کریسمس رو میخونم. البته فعلا میرم سراغ هری پاتر. کتابای جنایی آدم رو از درس و زندگی میندازه!

پاسخ بی ربط ترتر: فصل سوم هنوز:)) 

خدا جون یه ساعت نبودم چه کردین ! @-@

بچه ها یه ایده‌ی احتمالا مسخره :/

بیاید اینو گسترش بدیم 

بخدا اگه میدونستنم افق رفتنم جریان دار میشه زودتر میرفتم :/

بعدم ویس بگیریمش ! نه ولش کن :/

یه کاری بکنیم دیگه ! ایده ای ندارید ؟

 

من و آرتمیس و سولویگ و وایولت و عشق کتاب و مونی و هلن و ... ! کس دیگه ای هم هست ؟ یا قراره اضافه بشه ؟ موچی ؟! 

اعتراف میکنم من هنوز نرسیدم کامل بخونمش D:


ولی فکر خوبیه به نظرم... مثل حکایت های توی کتاب انشاء بهش شاخ و برگ بدیم و قشنگش کنیم!
اون باگ بسته شدن در افق رو هم درست کنیم!

دیگر خیلی خیلی بی ربط : آره اولین کتابی بود که منم از آگاتا خوندنم :) چه جالب ! نه هنوز نرفتم سراغشون ولی این چند وقته انقد پست دیدم درباره کریستی که می خوام برم سراغشون الان :) 

منم فصل نهمم هنوز D: 

تو انتظار داشتی قاتل ..... باشه؟؟ من به کارولین شک کردم ولی... توی خوابم نمی دیدم قاتل .... باشه. آخه اون؟!! 0___0



قشنگه؟:)

@استلا

آه استلای عزیز ...بیا بریم افق اگه من می دونستم افق رفتن دید جدیدی رو بهمون باز می کنه هر روز میرفتم افق :/ 

@وایولت 

برام اسپویل کردی پنج بامداد پیام رو  !!!! منظورم ده بچه زنگی بود 😂

نمی دونم چرا هیچ حسی بهش ندارم :/ 

ها؟؟ اسپویل نکردما!! کارولین اصلا جزء مظنونین نیست. خودم الکی بهش مظنون شدم D:

وگرنه ششصد نفر دیگه هست که پوارو بهشون مظنون میشه:)

به چی؟

من جنایات ای بی سی رو خوندم ازش،محشر بود

یعنی تا یه ساعت هنگ بودم

کلا باید همه ی کتاباش رو بخونم... ولی خیلییییییی زیادن. کلا چندتا کتاب داره؟ D:

شمردنشون از توان من یکی که خارجه.

به هری پاتر دیگه :/ 

 

آگاتا کریستی در کتاب رکوردهای گینس مقام اول در میان پرفروش‌ترین نویسندگان کتاب در تمام دوران‌ها و مقام دوم (بعد از ویلیام شکسپیر)در میان پرفروش‌ترین نویسندگان در هر زمینه‌ای را به خود اختصاص داده‌است. تخمین زده شده‌است که یک میلیارد نسخه از کتاب‌های او به زبان اصلی (انگلیسی) و یک میلیارد نسخه دیگر در ترجمه‌های گوناگون به ۱۰۳ زبان دنیا به فروش رسیده‌است.[۲] محبوبیت جهانی کریستی به آن درجه است که به‌طور مثال در کشوری چون فرانسه تعداد کتاب‌هایی که از او تا سال ۲۰۰۳ به فروش رسیده بالغ بر ۴۰ میلیون جلد بوده‌است.

:دی 

 

آها...

کریستی اگه اینجا بود غش میکرد از خوشی:))

چه تحقیقی هم کرده!
D: 

یاخدا0_0

73 تا پیام؟! چه خفن^^

آقا تصویب شد=)

منم توی یه وقت مناسب یه متن برای قوانین رول و اینا مینویسم تا همه چی بیاد رو روال=)

پ. ن:دارم فکر میکنم چقد شماها باحالین=) یعنی من تا قبل بیان فکر نمیکردم آدمای اینجوری مثل خودم(مثلا انقد خیالباف یا انقد پایه برا هرکاری=) الان از خودمم تعریف کردم؟ :/) وجود داشته باشن:/ ولی شما ها اینجایین و بهترین دوستای مجازی کرم کتابی هستین که توی دنیا وجود دارن! 

(چقد احساسی شد این کامنت - _- ولی خب... چه میشه کرد؟  آهنگ احساسی پخش بشه لطفا=)

الان شده 82 تا D:


پ.ن: هلن قبلا بهم گفته بود جو بیان خیلی خوبه. ولی اعتراف می کنم خیلی باور نمی کردم. تا این که امدم این جا و با شماها آشنا شدم:))

@عشق کتاب

وی تیتراژ هری پاتر را  میگذارد

آقا زود بزار که زود هم شروع کنیم:)

ما که آخرشم نفهمیدیم چی شد...

 

کجا رو باید امضا کنم!؟ 😅😅

خب اینجا یه رکورد برای تعداد کامنت داریم :) ذوق مرگ نشدی!؟

بیخیال امضا دیگه D:



چرا چرا شدم! الان احساس گربه ای رو دارم که بعد از سه روز آواره بودن زیر بارون، به یه آتیش خوب و گوشت تازه رسیده:)

O.O *سکوت مرگبار*

 

@مونی

جنایات ای بی سی قشنگه؟ جدی؟ من میخواستم بخونمش بعد می ترسیدم قشنگ نباشه :((

@خیلی .اصلا عشقه

دوستان...

میخواید آروم باشید؟

نه به نظرم نباشید...

چه خفــــن بود!

آخرین باری که رول نویسی کردم یادم نمیاد!!!!

هررول نویسی کردید من هم می باشم!!!!

 

فکر کنم هلن از زندان ذهنم فرار کرده بود اومد اینجا شخصیت منفی شد...به بزرگی خودتون ببخشیدش دیگه D:

ولی خوشحالم که من رو در شرایط سخت تنها نذاشتی، هلن! D:

ما با یکدیگر نقش منفی بودیم! چه زیبا!

عاشق نقش های خاکستری ام:))
خودت که بهتر میدونی^^

عامم... سلام=)

صرفا برای این اومدم تا 80 امین کامنتی باشم که برات اومده=) عدد هرچی رندتر و بیشتر بهتر=))

از این بیشتر کامنت داریم اصلا؟ =)) 

سلام:))

وای دستت درد نکنه! ولی الان از 80 تا بیشتر شده:))

اره داریم:)
این جا رو نگاه:
http://dailyme.blog.ir/post/84#comments

@عشق کتاب 

بیایید صد تایی کنم اصلا :دی 

کامنت قبلیت خیلی پر احساس بود =) 

اگه صدتاییش کنین من می میرم D:

@عشق کتاب

آهنگ تیتراژ هری پاتر گذاشتم برات

چرا آهنگش یادم نمیاد:( 

اصلا مگه آهنگ داشت؟ :/

@عشق کتاب

اصلا انصاف نیست آقاااا 

من تازه سر جمع 200 300 تا کامنت گرفتم تو کل این یک سال و خورده ای. رمز موفقیتت چیه وایولت؟

شوخی می کنی؟ 0____0


رمز موفقیتم اینه که اول تو امدی بیان و یه عالمه وبلاگ نویس رو کم کم پیدا کردی. بعد من یه شبه امدم و همه رو از توی وب تو پیدا کردم و واسشون کامنت گذاشتم و به وب خود فرا خواندم D:

رمز موفقیت وبلاگ هلن پراسپرو!!!

برو دقیق بشمار ببینم واقعا چندتا کامنت داری؟0___0

@ هلن

رمز موفقیتش افق رفتن منه •-•

اره اینم هست:)

با افتخار اعلام میکنم که من فقط 288  تا کامنت دارم:/

هلن مطمئنم تو بالاتر از 300 تا داری کامنت:/ آخه من که پستای اولم فقط دوتا کامنت داشته الان 288 تا کامنت دارم 0.0 تو که یه سال و خورده ای توی بیانی و بالای 100 تا دنبال کننده داری قطعا بیشتری0-0

رمز موفقیت جالبی بود :دی یادم باشه یادداشتش کنم، البته دیگه اومدم بیان -___-

^^


اره بیشتر داره. خیلیییی بیشتر. اشتباه شمرده بود D:

این داستان:

وایولت سیاست مدار (از آن جایی که عینک دودی عشق کتاب را گم کرده به عینک دور بینی خود بسنده می کند)

خدایا این دیوونه ها رو ببین! XD

(دیوونه رو به عنوان توهین نگفتما، ناراحت نشید)

من اصلا نبودم، ولی چه نقش سرنوشت سازی داشتما... (ایموجی عینک دودی)

D:
اره. همش توی یه روز بود!!

@ سولویگ 

شما هم خودت یه پا دیوونه ای گلم ×-×

( میدونیم بابا :/ )

 

بعله دیگه ... وقتی دوستت نقش اصلی و شروع کننده ی داستان باشه همین میشه دیگه ! @-@

^_^

@ سولویگ 

( پسر عموت چی میگفت ؟ همون 😂😐 )

 

شد 89 تا @-@

O__O
(سکته ی ناقص و کامل...)

و اینک

90 تا D: 

ببینم میتونین صدتاش کنین یا نه D:

جوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

چینقده قیشنگ بود ^_________^

لطف داری حنا جونی:)))

@ حنا

قبول نیست کردیش 91 تا ×__×

حالا باید صد تاییش کنیم!

D:

یک عدد استلا آنقدر بیکار است که دوباره آمده اینجا و کامنت ها را میخواند D:

دیدی آخرش صدتا نشدن؟ D:

میخوای الان خودم صدتاش کنم ؟ XD

بکن D:
البته اگه زحمتی نیست:))

@استلا 

منم خیلی وقتا می یام می خونم کامنتامون رو XD 

 

از کجا... از کجا فهمیدی استلا اینجاست؟
تله پاتی دارین با هم دیگه؟؟ XD

بیا آرتی هم اومد !

سلام آرتی D:

من یکی اینجا رو میخونم ، یکی هم صندلی داغمو @.@

صندلی داغ که فیلم جنایی ای بود واسه خودش D:

سلام استلا ! 

بیا وایولت منو استلا انقدر حرف میزنیم اصلا شاید نظدات به ۲۰۰ هم برسه ×___× 

 

هوف ! تله پاتی ؟ از اونم بیشتر D: 

اخی... دویست تا!!! *__*
دقت کردین نطرات پست های جدیدم کم تر از قبل شده؟ D:
البته منم دارم شبیه هلن میشم... ممکنه تا سال آینده اسپم فرستادن توی وبم رو ممنوع اعلام کنم!

تو واقعا از یه کهکشان دیگه امدی D:

جدی جدی من و آرتی تله پاتی داریم :/

جذابه 0__0

اینجا خیلی خوبه !

چطور از یه افق رفتن همچین داستانی در اومد @.@

داستان توت فرنگی ها هم فی البداهه اون مدلی شد:))

من جدی جدی به خودمون افتخار می کنم ! هم به خاطر اون صندلی داغ هم افق @_@

D:

توت فرنگی ها خیلی خوب بود (اشک)

 

صد تا شد D:

 

تو وب منم کامنت ها زیاد میشن نمیدونم چرا :/

خیلی هم اسپم طور نیستن ، هستن ؟ @.@

:))

واییی دستتون درد نکنه!! رکورد شکوندین توی وبم!

فکر کنم باید به وب دنبال کننده هات یه سر بزنم. انگار خیلی پایه ان واسه نظر دادن D:
ولی مشکل اینحاست که اکثرشون کره فن هستن و من زیاد اهل کره نیستم. نمیدونم توی وباشون چی باید بگم:(

منم نیستم ! تنها کره فنی که دنبال میکنم آیلینه ...

ولی نمیدونم .... هر جور فکر می کنم نمی فهمم چرا اینجوری میشه :/

ولی خب به نظرم مثل هلن هم نباید بود ! آدم میترسه نظر بده D:

زیادی هم اسپم طور نباید بود ....

مثلا من خودم اونایی که به پست مربوط نمیشن رو عدم نمایش میزنم =)

نوبادی هم دنبالش می کنه به گمونم... ادرس وبش رو میدی برم ببینمش؟ :))
فکر کنم آوازه ی خیالبافی هات تا میلیاردها ستاره اون طرف تر رسیده!!!
راست میگی. اگه الان بیاد نظرات رو ببینه کارمون ساخته اس D:
اره وقتی حالت چت کردن میگیره خیلی اسپم طوره. ولی اینا هم الان اسپمن دیگه. و نطرات صندلی داغت D:
عدم نمایش می زنی و نظرات وبت این قدر زیاده؟ O.O

Blue lavender.blog.ir

شااااید ×_____×

صندلی داغ رو عدم نمایش نزدم دیگه !!! اون خیلی باحال بود XD

آره :/

مرسی ^__^


چه عجیب0__0

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان