پستی که نباید منتشر می‌شد

این پست از دل نمی‌دانم‌ها آزاد شده. خیال ‌کرده بودم در صندوق دلم، جایش امن است. اما انگار از شکافی که هنوز پیدا نشده، بیرون زده و در فضای وبلاگ فضولی می‌کند. صفحات پوچ، نمی‌دانم‌ها و نمی‌توانم‌ها، همه در قلبم محفوظ اند. انگار پارچه ای از جنس مخمل دورشان پیچیده شده تا گرمشان کند. درست مثل یک کتاب ارزشمند، که کلماتش به گرمی و شیرینی شکلات داغ است.

این پست نباید این جا باشد. نباید منتشر و نباید خوانده شود. 

با این حال هنوز هم نمی‌فهمم چرا این جاست.

۸ نظر ۲۱ لبخند

سفری در زمان و پرشی در مکان، بدون ماشین زمان و تله پورت!

گفته شده انسان هیچ وقت نمی‌تونه هم‌زمان دو جای مختلف حضور داشته باشه؛ و یا حتی از زمان حال، به گذشته یا آینده بره. مگر توی انیمیشن ها، فیلم ها و کتاب ها. که همیشه هم انجامش محدود به امکانات خاصی مثل ماشین زمانه.

ولی این درست نیست.

چند هفته پیش، مامانم یه ویدیو بهم نشون داد و خلافش رو بهم ثابت کرد.

مارتا سی گونزالز، بالرینی که حدود پنجاه سال پیش نمایش دریاچه قو رو انجام داده و با تمام وجودش روی صحنه ی نمایش رقصیده، مدتی هست که به آلزایمر شدیدی مبتلا شده. آلزایمر این خانم پیر به حدی شدیده که حتی اسم خودش رو هم به خاطر نمی‌آره. و احتمالا خودتون متوجه شدین که چنین کسی محکوم به نشستن روی صندلی و خیره شدن مداوم به برگ های پاییزیه. برگ هایی که احتمالا مثل خودش در حال از بین رفتن هستن و توده ای از اون ها در بین اعداد و رقم هایی که خانم مارتا به خاطر نمی‌آره، گم شدن. 

فکر کنم همه باید آهنگ معروف دریاچه قو رو بشناسین. نه؟ همون آهنگی که درمورد یه دختر به اسم اودته که تبدیل به قو می‌شه؟ اگه تا حالا آهنگش رو نشنیدین، پیشنهاد می‌کنم از این جا دانلودش کنید. آهنگش واقعا آرامش‌‌بخشه. 

خب! توی ویدیویی که دیدم، یه نفر پیش خانم مارتا می‌آد و آهنگ دریاچه قو رو براش پخش می‌کنه. عکس العمل این خانم خیلی جالبه. اول یکم گیج و مبهوت می‌مونه، بعد کم‌کم چشم‌هاش می‌درخشه و خاطرات توی ذهنش پدیدار می‌شن. قدرت می‌گیرن و این بالرین معروف از زمان پیری و مکان کنونی، منتقل می‌شه به پنجاه سال پیش؛ و روی صحنه ی نمایش. 

و در نهایت شروع می‌کنه به انجام حرکات به خصوص. یا همون رقص دریاچه قو. البته روی ویلچرش.

 

این قدرت موسیقیه. این تاثیریه که شاهکارهای هنری روی انسان‌ها می‌ذارن. هیچ کس از این قاعده مستثنی نیست. حتمیه که مرزهای زمان ومکان شکستن. حتمیه که آدم ها می‌تونن هم‌زمان در دو جای مختلف باشن. پس چرا موسیقی گوش نکنیم؟ چرا احساسات مختلفمون رو توی دفترچه خاطرات موسیقی ثبت نکنیم؟

یادم می‌آد کلاس هفتم شروع کرده بودم به گوش کردن آهنگ. طوری که اگه هر شب گوش نمی‌کردم، به این راحتی ها خوابم نمی‌برد. اون موقع من با چیزهای مختلفی خودم رو سرگرم کرده بودم: سریال پاندای کونگ‌‌فو‌کار، فیلم های هری پاتر و انیمیشن های دیزنی. و همین طور درس های ساده و قشنگ کلاس هفتم.

یه سری آهنگ ها هم بودن که توی دو هفته ی امتحانات نوبت اول گوششون می‌دادم. چندتاشون از گروه Aqua بود. البته فیلم های هری پاتر رو هم همون موقع نگاه کردم. عجیب نیست که بعد از چندین سال اگه همون آهنگ‌ها رو گوش بدم برمی‌گردم به اون حس و حال؟ طوری که حتی فکر کنم باید هری پاتر و جام آتش رو ببینم، برای امتحان ریاضیم درس بخونم و دزدکی کیک های توی جعبه رو بخورم؟ 

اگه این سفری در زمان و پرشی در مکان نیست، پس چیه؟

 

 

افکار و خاطراتتان را با ما در میان بگذارید. وایولت سر فرصت جواب خواهد داد:)

 

پ.ن1: بعد از یه قرن یه پست معنی دار گذاشتم.

پ.ن2: عه! بارون رو!!

 

 

 

 

۱۶ نظر ۱۹ لبخند

زندگی عادی طور

یه روز از خواب بیدار می‌شی، و می‌فهمی که امتحان داری.

یه روز با خانواده ناهار می خوری، و می‌فهمی که بابات چقدر خسته اس.

یه روز به آهنگ هات گوش می‌دی، و می‌فهمی همه شون تکراری شدن.

یه روز مسافرت می‌ری، و می‌فهمی که بلیت هواپیماها چقدر گرونن.

یه روز می‌میری، و هرگز نمی‌فهمی دیگران اصلا تو رو به یاد می‌آرن یا نه.

 

عادی زندگی کردن، کار هر روز ماست.

ما هرگز قهرمان داستان ها نبودیم و نخواهیم بود.

 

#بی-اعصاب

۲۴ نظر ۱۶ لبخند

سکوت

گاهی وقت ها هم بهتره سکوت کنی. چون اگه سکوت کنی دیگران فرصت این رو پیدا نمی کنن تا به خاطر ندونستن آزارت بدن. هرچند، سکوت کردن فقط بخشی از مشکل رو برطرف می کنه. پس انتخاب با خودته. می تونی سکوت کنی و از مسخره شدن نجات پیدا کنی، یا سوال بپرسی و بعضی وقت ها با طعنه های دیگران مواجه بشی.

 

 

نظرات رو باز کردم. اگه می خواین چیزی بگین الان می تونید:))

۲۱ نظر ۲۱ لبخند

بالاخره کودتا می کنم

مکالمه ی شبانگاهی من و دوستان:/

من: M، الان ریاضی کجای کتابیم؟
M: نمی دونم. یا فصل سه. یا فصل چهار.
من: فصل سومیم بابا. ولی می خواستم ببینم تموم شده یا نه.

چند ساعت بعد...
من:F، فصل سوم ریاضی تموم نشده که؟ شده؟
F: تموم شده.
من: .....(بچه ها افق کجاست؟)

یک ساعت بعد...
من: R، می دونستی فصل سوم ریاضی تموم شده؟
R: تموم شده؟! جدی می گی؟!! من تازه امروز شروع کردم به خوندن!
من: منم هنوز دارم جزوه هاشو می نویسم:/


و این بود خاطرات شاگردان نمونه از مدرسه ی نمونه^__^

البته بگم که... ما تنبل نیستیم! فقط دبیرها رحم ندارن و تند تند درس می دن. البته بعضی هاشون واقعا رعایت می کنن. اما به خاطر تدریس جت موتوری بعضی ها، واقعا نمی شه هم پاشون پیش رفت.

تازگی ها یه گروه مشاوره زدن برای دوازدهمی ها، که مشاور مدرسه همش پیام های کنکوری و فلان و بهمان می فرسته توش. حدود یک هفته پیش همه ی دوازدهمی های مدرسه تصمیم گرفتیم از مشاور کمک بخوایم. گفتیم با دبیرها و مدیر صحبت کنه تا یه هفته دبیرها درس ندن و بذارن درس های عقب افتاده رو بخونیم.
خلاصه این که تمام هفته منتظر نتیجه بودیم. تا این که دیروز بچه ها توی گروه مشاوره شروع کردن به غر زدن و گفتن با این وضع ما دیپلم هم نمی تونیم بگیریم چه برسه به کنکور و....خداییش هم راست می گفتن. گروه رو پیام بارون کردن. منم چون وضع بهتری از بقیه نداشتم، پیام های گروه رو به مامانم نشون دادم تا یکم بهتر شرایط رو درک کنه. و خداروشکر درک هم کرد و گفت بچه ها راست می گن و حق دارن اذیت باشن.
قند تو دلم آب شد وقتی فهمیدم کسایی هم هستن که درست مثل من دائم در حال در جا زدنن. الان یه خورده آروم تر شدم.
البته نه تنها مشاور و معاون جوابمون رو ندادن، بلکه تمام پیام ها رو پاک و گروه رو یه طرفه کردن!!
آخرش هم معاون گفت: اگه مشکلی دارید به شخصی مشاور بگین.
یعنی دور از جون کورن که اون همه پیام رو ندیدن؟ البته معلومه که دیدن، وقتی ندیدن چطوری حذفشون کردن؟
واقعا با این شیوه ی آموزشی مجازی می خوایم به کجا برسیم؟ اگه امتحانات دی ماه حضوری باشه که من بدبخت می شم!!

این طوری فایده نداره. باید یه روز کودتا کنم. بذار ببینم.... جوهر بی رنگ هست، سنوخب هست، دوستان معترض هم هست. آهان!
22 بهمن کودتا می کنم:/
اعتراض معتراض هم نداریم.

اگه نصف شب صدای تیر اندازی شنیدید بدانید که وایولت جایی همین دور و برهاست!!

 

۱۵ نظر ۱۵ لبخند

میلیاردها ستاره آن طرف تر

با تشکر از استلا برای راه انداختن این چالش و دعوت بنده:))

 

این داستان در گوشه ای از ذهنم جان گرفته، و حتی اگر حقیقت محض نباشد، باز هم قسمتی از حقیقت است. آن را با دقت بخوانید و مطمئن شوید خودِ دیگرتان با شما تفاوت زیادی دارد.

 

وایولت همان وایولت همیشگی نبود. دنیایش هم همان دنیایی که می شناختیم نبود. جاده ای جنس میلیاردها ستاره، جهان هایمان را از یکدیگر جدا می کرد. وایولتِ دیگر نمی دانست خود معمولی اش وجود دارد. چه برسد به این که علایقش چیست و چه کارهایی از او سر می زند. بی خیال و آسوده، موهای آبی رنگش را توی کلاه هودی اش می چپاند و با دست هایی که در جیب شلوارش گذاشته بود، در طول خیابان راه می رفت. جزئیات چهره اش درست مثل وایولت معمولی بود. ابروهای نسبتا پهن، صورت گرد و چشمان مشکی درشت. صد البته که قدش هم کوتاه بود. اما برخلاف وایولت دنیای فعلی، با آن مشکلی نداشت.


معمولا بعد از ظهرهایش را این گونه می گذراند. زمانی که در پس غروب آفتاب، ربات های نیم متری در شهر پرسه می زدند و قانون شکنان را مجازات می کردند، وایولت و اسنو، ربات خانگی اش، از خیابان گردی لذت می بردند.


آن ها هر روز به مدت یک ساعت این طرف و آن طرف می گشتند. البته یک شیرینی فروشی زیبا هم بود که وایولت هر از چند گاهی به آن جا سر می زد. عاشق آن جا و خوراکی هایش بود. توت های بال دار، لیمونادهای گریان، یک نمونه کلوچه کشمشی هم بود که فحش می داد. یک بار کنجکاوی اش گل کرد و از آن کلوچه ها خرید. و بهتر است هرگز نفهمیم بین او و کلوچه چه شد، زیرا سرخ شدن وایولت و آفتابی نشدنش به مدت سه ماه، خود گواه همه چیز بود.


از این ها که بگذریم، باید بدانیم که او از همه بیش تر چه چیزی را دوست داشت. عصرانه ی مورد علاقه ی او شانیز ترش بود. شانیز ترش یک تکه چوب خوردنی بود که طعم آلبالو می داد. برخلاف دوستانش، فریا و آلین، که خوراکی های گران قیمت را می پسندیدند، وایولت به چیزهای ساده علاقه نشان می داد. او عاشق باز کردن کاغذ هایی بود که دور شانیز ترش می پیچیدند. چون موقع باز کردن صدای خرچ خرچ خوشایندی سر می دادند و همین کافی بود تا وایولت دوستشان داشته باشد.


خانه ی او در مرکز شهر بود. سر و صدای ماشین های پرنده و هواپیماهای شخصی در آن محوطه به طرز فجیعی شنیده می شد. اما تقریبا به آن ها عادت کرده بود. هر چه نباشد او دختر میلیاردها ستاره آن طرف تر بود، دختری که هرگز کتابی نخوانده اما عاشق مبارزه و ورزش بود.


او بهترین بسکتبالیست تیم مدرسه بود. سخت تلاش می کرد و به موفقیت های چشمگیری دست می یافت. نقاشی هم می کشید، اما از خواندن متنفر بود. اصلا درک نمی کرد مردم چگونه آن خطوط کج و معوج روی کاغذ را تحمل می کنند. کتاب خواندن همیشه به نظرش کسالت آور بود، و حوصله سر بر.
در عوض زاغ سیاه ربات های شهردار را چوب می زد. با پهبادهای خیلی کوچکش مسیرهایی که ربات ها در پیش می گرفتند را بررسی می کرد و از خودش می پرسید چرا مردم به اسرار ربات ها اهمیت نمی دهند؟ او چیزهای خیلی زیادی درباره ی ربات ها فهمیده بود. این که آن ها واقعا که هستند، برای چه کسی کار می کنند و هدفشان چیست. پسر همسایه همیشه او را بابت این کار مسخره می کرد. می گفت احمق است که در چیزهایی دخالت می کند که به او مربوط نیست. اما وایولت اهمیت نمی داد. تلاشش را می کرد، می جنگید و نتیجه می گرفت. و آن وقت بود که دیگر هیچ کس به خودش جرئت نمی داد مسخره اش کند.


او از نقشه های تاریک ربات ها با خبر بود. فهمیده بود چه دنیای زشتی در پشت شهر نقره ای زیبایش نهفته است. یک دنیای سرد و سیاه. با شهردار خپلی که هدفش از بین بردن انسان های ضعیف و ناتوان بود تا فقط قدرتمندها باقی بمانند. وایولت وقتی از دید او به قضیه نگاه می کرد،  چنین عملی را "اصلاح نسل بشر" می نامید. اما از دید خودش، کاری وحشیانه و ناپسند بود. یک انسان چگونه می توانست چنین کاری کند؟ نمی دانست. درک نمی کرد. نمی فهمید. فقط باید منتظر می شد. باید آن قدر صبر می کرد تا دلیل محکم تری برای عقایدش پیدا کند. نمی توانست نزد بزرگ ترها برود، لبخند بزند و بگوید :«من با پهبادم ربات ها رو دیدم که گداها رو مخفیانه به قتل می رسونن و حافظه ی هر چی شاهد سر راهشون باشه پاک می کنن.»


چنین چیزی مسخره به نظر می رسید. اما او مطمئن بود که درست است. خودش گدا را بارها و بارها دیده بود که غذایش را با کودکان بی خانمان تقسیم می کرد. چنین انسانی نباید در رسته ی ضعیفان قرار می گرفت. نه. نباید. مرگ گدا یک اشتباه بود.


وایولت روزگارش را این گونه می گذراند. زاغ سیاه چوب می زد، ورزش می کرد، به مادر و پدرش کمک می کرد و در تک تک این لحظات نمی دانست که خود دیگرش، در جهانی دورتر، از همین ناعدالتی ها به ستوه آمده است. و نیز نمی دانست چه چیزی او را تا این حد با دنیای اطرافش متفاوت کرده.

این ها دو وایولت مختلف بودند، با علایق و توانایی های متفاوت. اما قلب هایشان یکی بود. و هر دو با رویای یک چیز روزشان را شب می کردند: جهانی بهتر.


این اشتراک دو دختر با فاصله ی میلیاردها ستاره بود. و همین ویژگی بود که آن ها را به یک نفر تبدیل می کرد.

 

 

 

این مثلا نسخه ی دیگه ی من بود، ولی توی یه جهان دیگه. که به نظرم طبیعی بود اگه اخلاقش با من فرق داشته باشه. همون طور که اون به ورزش علاقه داره، من عاشق نوشتن و خوندنم و از ورزش بیزار:/

اما همون طور که گفتم، ته قلبمون هر دو یه آدم هستیم:))

و همینه که ماجرای جهان های موازی رو قشنگ می کنه.

برای دعوت کردن هم... راستش نمی دونم کی رو دعوت کنم چون فکر کنم همه دعوت شدن. اگه کسی هم نشده، از طرف من دعوته. (هرچند هیچ کس چنین دعوتی رو جدی نمی گیره. ولی خب D: )

با اجازه من دیگه برم بیش تر از تو زندگی یکی دیگه ام فضولی نکنم.

۱۴ نظر ۱۰ لبخند

هیچ کاری نکردن

بعضی وقت ها کار سرت ریخته. اون قدر کار سرت ریخته که فرصت انجام هیچ کدومشون رو نداری. استرست اون قدر بالاست که باعث می شه عادت های قدیمی خودی نشون بدن. در نتیجه شروع می کنی به ناخن جویدن یا فشردن دندون ها روی هم دیگه. و به محض این که چشم هات رو باز می کنی، می بینی روی تخت دراز کشیدی و هیچ کدوم از کارهات رو هم انجام نمی دی. عادت هات موقتا محو می شه. انگار تخت و پتوی نرمش مرزیه که تو رو از نگرانی هات جدا می کنه. مثل یه دارو.
از این حس خوشت می آد و همین جوری دراز کش می مونی. صدای افکار پر پیچ و خمت رو خاموش می کنی و فقط به تیک تاک ساعت گوش می دی. تیک تاک. تیک تاک.
و همچنان هیچ کاری انجام نمی دی. به جز چرخیدن روی پهلوی راستت.
می دونی که انجام کارهای عقب افتاده از هرچیزی مهم تره، ولی تصمیم می گیری اصلا بهشون فکر نکنی. چون خدا این مغز سالم رو بهت نداده تا با استرس بی خودی داغونش کنی.
گاهی وقت ها بهتره هیچ کاری نکنی تا آب ها خودش از آسیاب بیفته.

 

 

پ.ن: این دختر بی حال رو به خاطر سه دفعه روشن کردن ستاره اش در یک روز ببخشید. دلش گرفته بود فقط می خواست خودش رو خالی کنه. دیگه تکرار نمی شه:(

۹ نظر ۱۶ لبخند

هیچ

در میان امواج دریا رقص ماهی ها بود، و دیگر هیچ نبود. در لابه لای شاخ و برگ درختان آواز پرندگان بود، و دیگر هیچ نبود. در بیابان های خشک عربستان، پیرمردی چروکیده بود، و دیگر هیچ نبود.
در جهانی بی همتا، خدا بود و دیگر هیچ نبود.

۱۹ لبخند

اراتمند وبلاگ سالخورده

شما هم به وبلاگ های قدیمی ارادت خاصی دارین؟ همون وبلاگ هایی که مطالبشون پرمعنا و مفهومه و قالبشون از بس ساده اس که بهت حس خونه رو می ده؟
یکی از چیزهایی که موقع وارد شدن به یه وبلاگ توجهم رو به خودش جلب می کنه، قسمت آرشیوه. یعنی من اول به آرشیو نگاه می کنم، بعد آخرین پست، بعد قالب. لطفا کتکم نزنید، اما رعایت اولویت ها برای من از رئیس جمهور آمریکا شدن خیلی با ارزش تره!
ببینید، یه وبلاگ خوب فقط به خاطر قالبش به یه وبلاگ خوب تبدیل نمی شه. همون طور که یه آدم کت و شلواری و اتو کشیده همیشه دانا و توانا نیست. توی عربی یازدهم، یه درس داشتیم که قسمت آخرش درمورد سقراط بود. این رو می گفت که مرد شیک پوشی که خیلی به سر و وضعش افتخار می کرده، رفته پیش سقراط. و سقراط هم بهش گفته باید حرف بزنی تا من بتونم ببینمت!
یعنی اون لباس قشنگ و زیبا ملاکی برای قضاوت اون آقا نبوده. پس من به این نتیجه رسیدم قشنگی یه وبلاگ به قالبش نیست. همون طور که سقراط گفته حرف زدن یه انسان ارزشش رو نشون می ده، ارزش اصلی وبلاگ هم به مطالب و پست هاشه. و زحمتی که نویسنده چندین روز و چندین ماه، یا حتی چندین سال براش کشیده. به همین دلیله که می گم آرشیو یکی از بخش های مهمه. چون رد پای نویسنده رو در خودش داره. رد دویدن ها، درجا زدن ها و توقف های گاه و بی گاه. رد پیشرفتی حتی به اندازه ی  پنج پیکو متر.
برای همین، احتمالا دیگه همین قالب رو نگه دارم. می خوام اگه یه روز کور شدم و دیگران علتش رو ازم پرسیدن، نگم به خاطر قالب ساختن بوده. بگم خیلی به نوشتن علاقه داشتم و جفت چشمام رو به همین علت از دست دادم.
البته این جوری برداشت نکنید که قالب قشنگ هیچ ارزشی نداره! نه! اتفاقا قالب خیلی روی روحیه ی آدم تاثیر می ذاره و باعث شاد شدن می شه. فقط اهمیتش از خود نوشته ها کم تره. وبلاگ با مطالب خوب و قالب ساده، مثل یه خونه ی نقلی با کانون گرم خانواده اس. و وبلاگ با مطالب خوب و قالب قشنگ، مثل یه خونه ی اشرافی با کانون گرم خانواده اس.
دیگه بیاین یه مدت با قالب های فعلیمون سر کنیم وچشم هامون رو نگه داریم. چون برای نوشتن بهشون نیاز داریم.

 

 

 

پیکومتر: 10 به توان منفی 12 متر.(یه مقدار خیلی خیلی کم)

۱۸ نظر ۱۳ لبخند

به شهر بستنی یخی ها خوش آمدید!

می‌گم... سردتون نیست؟ D:

خودم که دارم منجمد می‌شم. اما احتمالا قالبی که واقعا دوستش داشته باشم رو پیدا کردم. احتمالا!!!

پس می‌ارزه!

۲۷ نظر ۱۲ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان