دختری که قسمتی از شهر را با خودش ‌برد

 

                                                                                                                       ✿★•’✿★•’✿★•’

از طریق نوشتن و از چشم شخص دیگری در خیابانتان قدم بزنید و به مکان مورد علاقه تان بروید.

بیخیال. این مناسب چالش نیست. بذار یه متن همین جوری تک و تنها بمونه:))

✿★•’✿★•’✿★•’✿

 

ادامه مطلب ۱۹ نظر ۱۷ لبخند

وایولت میکروفون به دست جواب می‌دهد

نمی‌دونم چرا. واقعا نمی‌خواستم این چالش رو انجام بدم. اما امروز که بیان رو چک کردم دیدم خیلی ها دارن مینویسنش و خوندن نوشته‌هاشون واقعا حس خیلی خوبی داره! پس... منم گفتم بهتره بنویسمش:)

Image result for cute wallpaper

 

1. راست دستین یا چپ دست؟

راست. چپ دست ها، خداییش چجوری با موس کار می‌کنید؟ D: آخه تا اون جایی که من می‌دونم جاش همیشه سمت راسته!

 

2.نقاشی تون در چه حده؟

افتضاح!! قبلا یه زمانی عاشق نقاشی کشیدن بودم. همش شخصیت های کارتونی رو نقاشی میکردم و دورشون رو میبردم و بعد از کلی چپ نواری زدن، ازشون عروسک دو بعدی (نه شایدم تک بعدی!) می‌ساختم و باهاشون بازی میکردم! الان هم یه پلاستیک پر ازشون دارم! (یادگاری)

 

3. اسمتونو دوست دارین؟

هم آره. هم نه. اسم بدی نیست. از حرف پ خوشم نمیاد. فکر میکنم معنیشم یکم زیادی لوسه! ولی از این که عربی نیست خیلی خوشحالم! و همیشه هم فکر میکنم که اسمم یجورایی فانتزیه و یاد داستان های پریان میندازتت:))

اون هایی که اسمم رو نمیدونن تونستن حدس بزنن؟ D:

 

4.شیرینی یا فست فود؟

شیرینی، شیرینی، شیرینی!!! (شکمم از اتاق فرمان داد میزنه که پیتزا و فلافل مامان پز هم دست کمی نداره!)

 

5.دوست دارین که قد همسر آینده تون تقریبا چند سانت باشه؟ (سانت بگینااا) 

از اون جایی که خودم کوتوله ای بیش نیستم؛ انتظار هم ندارم یه زرافه بیاد خواستگاریم. من به 160 سانت هم راضی ام D:

 

6.عمو یا دایی؟

قطعا دایی!! عموهام این قدر رفتارشون باهام سرده که من با پسر کوچه هم راحت تر میتونم حرف بزنم! (البته این پسر وجود خارجی نداره ها! فقط مثال زدم ^__^)

 

7.عمه یا خاله؟ 

عمه ندارم! پس خاله! ولی اگه هم داشتم مطمئنا دست کمی از عموهام نداشت.

 

8.عداد مورد علاقه تون؟

من مفهموم این سوال رو درک نمیکنم.... یعنی چی که عدد موردعلاقه؟ 

شاید 106 رو دوست داشته باشم... یا 9 رو. و همین طور 200. و خلاصه منم از این بازی ها XD

 

9.اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟ 

آره. یه وبلاگ سونیکی بود توی بلاگفا. که پنج شیش سال پیش به دیار باقی شتافت. پس دنبالش نگردین!

 

10.با کی بیشتر از همه صمیمی هستین تو بیان؟

هلن پراسپرو!  راستش از قبل این که بدونیم جایی به اسم بیان وجود داره توی زندگی پیشتاز با هم دوست بودیم. اولین پیغامی هم که واسم گذاشت این بود:

سلام! به زندگی پیشتاز خوش امدی! پروفایلت جذبم کرد.... و فلان!! D:

(ظاهرا دیگه نمیتونم با اکانت قبلیم برم زندگی پیشتاز و پیغامش رو بخونم. هر کاری هم میکنم واسم ایمیل نمیفرسته. اَه!! )

 

11.بابا و مامان تون توی بیان کین؟

این از اون سوالا بود!

 

12. رو جنس مخالف کراشی؟

هیچ کس!!

 

13. مترو یا قطار؟

اولش میخواستم بگم مترو؛ بعد به خاطر شلوغیش پشیمون شدم. ولی بعد که خواستم بگم قطار، یاد تاخیرهای گاه و بیگاهش افتادم و بازم پشیمون شدم!

 

14.شادی یعنی چه؟ 

یعنی این که کنار کسایی باشی که دوستشون داری. و کاری رو انجام بدی که واقعا ازش لذت میبری.


15.سه تا از صفاتت؟ 

خیالپرداز ،شیرینی دزد (اینم صفته دیگه!)، آروم. تنبل هم هستم اکثر مواقع :(

 

16.اگه میتونستی هویتت رو عوض کنی ، دوست داشتی جای کی باشی؟

من همیشه دوست داشتم جای پسرها باشم.... توی دنیای واقعی از خودم راضی ام. اما اگه بنا بر این باشه که از بین شخصیت های داستانی یکی رو انتخاب کنم، باید بگم به شدت به لولوش حسودیم میشه! هم خوشگله، هم باهوشه، و هم نقش اصلی خفن کدگیاسه. دیگه چی از این بهتر؟

 

17.الان... از چی ناراحتی یا چی اذیتت میکنه؟

کنکور و مدرسه و آینده ی نامعلوم منی که دلم میخواد نویسنده بشم.

 

18.به چی اعتیاد داری؟

بیان. کتاب.

 

19.اگه میتونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه ، چی میگفتی؟

منم مثل شما یه دنیای خیالی دارم و اون جوری که به نظر میاد یه آدم بی مزه ی بی تفاوت نیستم!!! (فرض کنید رفتم روی کوه و دارم داد میزنم D: )

 

20.پنج تا چیز که خوشحالت میکنه؟

یک نظر جدید. نوشتن یه متن یا یه داستان قشنگ. یه کتاب جدید. یه انیمه ی خفن.  تموم شدن مدرسه. 

 

21.اگه میتونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت میکردی؟

دختر واسه چی تو از چهارده سالگی شروع کردی به نوشتن؟!! خجالت بکش! دوست هات سه چهار سال کوچیک تر توئن ولی صد برابر بهتر از تو مینویسن! نمونه اش همین هلن و عشق کتاب!

 

22.چه عادت ها/رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه ست؟

اهل معاشرت و حرف زدن نیستم.

 

23.صبحا اگه مامان/بابات بیدارت میکنه چجوری اینکارو انجام میده؟

بابام که کلا این وظیفه ی خطیر رو به عهده نمیگیره. ولی مامانم.... (می لرزد) مثل همه ی مامان ها دیگه! میاد پتو رو از روم برمیداره و یه بهونه ای برای بیدار کردنم جور میکنه. برای مثال:

پاشو چایی ریختم. پاشو نون گرم کردم (آره من نون گرم و خشک دوست دارم D: ) پاشو میخوام برم بیرون کار دارم. (خب به من چه؟ D:)

این داستان: وایولت بی تربیت!

 

24.کراشاتون تو مدرسه؟

خب یه دختر کتابخون خیلی باهوش توی مدرسه هست که اخلاقش هم واقعا عالیه. همیشه به دیگران کمک میکنه و رفتارش جوریه که کنارش باشی احساس راحتی بهت دست میده. ولی هیچ وقت نتونستم زیاد باهاش صمیمی بشم:((

 

25.تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

نو. یعنی یادم نمیاد! وقتی چیز خاصی یادم نمیاد احتمالا نبوده دیگه! (سرش را متفکرانه می خاراند.)

 

26.یه جمله تاثیرگذار برا مخ زنی؟

آم... سوال بعد؟

 

27.چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین وجود داره؟

خود واقعیم خیلی تودار تر و حوصله سر بر تره. ولی فقط این جوری به نظرم میرسم. در واقع، شخصیتی که این جا از خودم به نمایش میذارم چیزیه که توی وجودم هست، اما قدرت ابرازش رو ندارم. خلاصه این که خود واقعیم همینه که توی بیانه:))

 

28. یه دروغی که اینجا ب ما گفتتین؟

من صادق ترین آدمی هستم که توی بیان میبنید XD

حالا از ما گفتن! قیامت معلوم میشه D:

 

29. تو بیان چندتا اکانت دارین؟

دوتا!! اون یکی فقط برای اینه که توش قالب امتحان کنم و وقتی پست جدید میذارم چک کنم ستاره ام روشن شده یا نه.

 

30.اولین دوستتون تو بیان؟

بازم هلن پراسپرو. آخه اصلا به خاطر اون بود که من به وبلاگ نویسی علاقه مند شدم. تا قبلش همش میرفتم توی وبش و بهش کامنت اسپم میدادم (از پشت مانیتور یواشکی میخندد) و بعد هم با نوبادی دوست شدم:)))

 

31.چند بار تو وبتون چس ناله گذاشتین؟

فکر کنم چهار پنج باری بوده... ولی بیشترشون رو پیش نویس یا حذف کردم. برای همین یادم نیست. با عرض پوزش D:

 

۴۴ نظر ۲۶ لبخند

ما برای شخصیت هایمان چه می خواستیم؟

میدونی، اصلا نباید شخصیت ها رو مجبور کرد یه کار خاص رو انجام بدن. دقیقا مثل رابطه ی خدا و بنده هاشه. ما خدای کتابمونیم، شخصیت هامون رو خلق میکنیم و بهشون یاد میدیم چه ویژگی هایی باید داشته باشن. همین!
بعد از اون، شخصیتت میمونه و انتخاب هاش. و دنیا و خانواده ای که تو براش میسازی. از اون جا به بعد دیگه نمیتونی مجبورش کنی فلان کار رو بکنه، عاشق فلانی بشه یا از فلانی متنفر. همه ی این چیزا دست خودشه. باید بذاری شخصیت ها با اراده ی خودشون داستان رو پیش ببرن. و با توجه به کارهایی که در طول زندگیشون انجام میدن، هر کدوم به یه سرنوشت خاص دچار بشه. بعضی ها ممکنه بمیرن. بعضی ها ممکنه دیوونه بشن. بعضی ها ممکنه با دوست دوران بچگیشون ازدواج کنن. بعضی ها.... 

خب، این انتخاب خودشون بوده.  همون طور که ما آدم ها انتخاب می کنیم چه راهی رو توی زندگیمون در پیش بگیریم، اون ها هم حق انتخاب دارن و این که ما تا قبل از نوشتن داستان براشون چی می خواستیم دیگه مهم نیست.

 

این جا را دریابید:))

۱۸ نظر ۳۰ لبخند

بیان نمیری الهی!!

عرضم به حضورتون که من از صبح چشمام از کاسه درامده تا این جا رو سر و سامون بدم...

حالا میبینم غرور بیان جریحه دار شده و دوباره برگشته!!!

خب، هورااااااااا :/

 

عیب نداره اون وب رو میذارم بمونه برای روز مبادا!

 

 

ویرایش: الان دوباره خطای 504 داد: ////////////////////////////

۱۶ نظر ۱۷ لبخند

جاده‌ی یک طرفه

امروز خاله و مامانم داشتن با موبایل حرف می‌زدن؛ و صدای تماس زیاد بود و من تک تک جملاتی که خاله‌ی گرام می‌گفت رو می‌شنیدم. واقعا مکالمه ی اعصاب‌خردکنی بود. هرچند ساده؛ ولی واقعا حال داغون کن:/

بریم که داشته باشیم:

خاله‌ی گرام: کتاب‌هایی که از نمایشگاه سفارش دادین هنوز نرسیدن؟
مامان: چرا دیروز دوتاشون رسید. ولی فکر کنم یکی دیگه مونده.
من: نه مامان دوتا مونده!
خاله‌ی گرام: آهان. خب چرا این همه پول می دین. از اینترنت نمی‌شه دانلود کنین؟
من: خب همه‌ی کتاب‌ها که توی اینترنت نیستن. من اون‌هایی رو می‌خرم که نمی‌شه از اینترنت دانلود کرد.
مامانم جمله‌ام رو برای خاله‌ی گرام گفت.
خاله‌ی گرام: آهااااان! حالا اصلا می‌خونتشون؟
مامان: آره بابا می‌خونه.
من: ......
خاله‌ی گرام: ولی آخرش می‌مونن رو دستش و باید هدیه شون کنه به کتابخونه‌ای جایی.
من با خشم شدید: ها؟؟؟؟؟!!!!!!!! وات د فاز؟!!!!!!!
مامان: آره خب.
من: بهش بگو این کتاب‌ها از لباس‌هایی که خودش خیلی دوست داره بیش‌تر می‌ارزه!!!
مامانم جمله رو تکرار کرد.
خاله‌ی گرام: وااااای!!! عجب!!!
مامان: ....
خاله ی گرام: ببخشید من فعلا باید برم.

بعد از مکالمه ی تلفنی:

من: می‌خواستم خاله رو خفه کنم!
مامان: چرا خب؟ بالاخره راست می‌گه. هر کسی هم یه سلیقه‌ای داره.
من: ولی حداقل من به علایقش که لباس و زلم ‌زیمبوعه توهین نمی‌کنم!
مامان: .....
من: این همه دارم کتاب می‌خونم که نویسنده بشم. یعنی چی آخه؟
مامان: آره می‌دونم. ولی راست می‌گه. علایق آدم‌ها در گذر زمان تغییر می‌کنه. اگه بیست سال دیگه مثل الانت باشی که فاجعه‌اس!
من: ولی نویسنده‌های کتاب‌های فانتزی همشون آدم بزرگن!
مامان: خب اون دیگه سبک نوشتنشونه.
من: .....

 

شما بگین؛ باید سر به کدوم بیابون بذارم؟ بیابان عربستان؟ دشت کویر؟ دشت لوت؟

 

نمی‌دونم متوجه شدین یا نه؛ اما خودم حس می‌کنم از توی افراد خانواده کسی علاقه‌ام به نویسندگی رو جدی نمی‌گیره. مثلا همین خاله‌ی گرام، (که خیلی هم مهربونه و واقعا هم دوستش دارم اما در این مورد می‌خوام گردنش رو خرد کنم) حدود چهار سال پیش که تازه شروع به نوشتن کرده بودم، بهم گفت همه یه دورانی از زندگیشون این کارها رو انجام می‌دن. و دو سال بعدش گفت فیلم از کتاب خیلی بهتره!
خب این نشون می‌ده علاقم به نویسندگی و کتاب خوندن رو فقط یه هیجان زودگذر و الکی می دونه. که واقعا یکی نیست بهش بگه من چهار ساله خودم رو درگیر نوشتن کردم و اگه فقط یه هیجان زودگذر بود آتیشش تا الان خاموش شده بود!
تقریبا از همون موقعی که شروع به نوشتن کردم، ته دلم می‌دونستم ممکنه تهش هیچی نشه؛ اما با این حال ریسمان رو گرفتم و دلم خواست تا آخرش برم. و کنکور و درس و مدرسه هم اصلا مانعم نشد. یعنی تا حدودی شد؛ ولی از وقتی کرونا امد تونستم قدم‌های جدی‌تری در مسیر نوشتن بردارم و متن های کوتاه بنویسم. شاید براتون جالب باشه که من تا قبل از امسال هیچ داستانی رو تموم نمی‌کردم. اما امسال تونستم داستان‌هایی مثل برای ستاره‌ها برقص، توت فرنگی‌ها و از صفر تا صد رو بنویسم. و بعد از نوشتن این‌ها تازه فهمیدم که چرا حاضر نبودم یکی دو سال از خیر نوشتن بگذرم و فقط درس بخونم.
درموردش خیلی فکر کردم. و این دلیل پافشاری‌هام بود:
من می‌خواستم دلیلی برای برگشتن داشته باشم. می‌خواستم کارهایی رو انجام بدم که وقتی بزرگ شدم و نویسندگی یادم رفت، با نگاه کردن بهشون بفهمم که این کار چقدر برام مهم بوده. و این که اگه ادامه بدم چه موفقیت‌هایی رو ممکنه به دست بیارم.
اوهوم... به نظرم دلیلش همین می‌تونه باشه. آخه یادمه یه زمانی علاقه‌ی وصف‌ناپذیری به گیتار زدن و نقاشی داشتم. و همه‌ی این علاقه‌ها در گذر زمان محو شدن. الان نقاشی برام یه کار حوصله‌سربره. و موسیقی هم...هنوز دوست دارم اما دیگه هیچ امیدی بهش نیست. چون مامانم بهم گفته بود اگه قرار باشه موفق بشم، باید کل زندگیم رو پای موسیقی بذارم و تهش نه تنها چیزی نصیبم نمی شه، بلکه درس و بقیه ی چیزها رو هم از دست می‌دم.
و من هم به حرفش گوش دادم و قیدش رو زدم. و چون هیچ کاری نکردم، اون حباب علاقه به سطح امد و منفجر شد. پس دیگه نیستش.
اما علاقم به نوشتن الکی نبود. شاید اولش خیال می‌کردم با یه داستان کلیشه‌ای می‌شه معروف شد، اما الان فهمیدم نویسندگی الکی نیست. و این علاقه... خیلی جدی‌تر شده!
وقتی سعی می‌کنم رمان بلند بنویسم، همه چیز غیرطبیعی جلوه می‌کنه. دیالوگ‌ها، رفتار شخصیت‌ها، حرکاتشون و خیلی چیزهای دیگه. اما خوبه. همین که یاد می‌گیرم چجوری می شه یه مکالمه ی افتضاح نوشت، یعنی پیدا کردن نقص ها و مشکلات، خودش قدم بزرگی در جهت پیشرفت کردنه. و من همچنان دارم یاد می‌گیرم و فکر نکنم این یادگیری هیچ وقت تمومی داشته باشه.

و حرف مامانم درسته.  آدم ها و علایقشون تغییر می‌کنن.  اما اگه به خودشون دلیلی برای برگشتن بدن،  یه روزی چشمشون به اون طرف جاده میفته و می فهمن که یک طرفه نیست. 


پ.ن: چقدر زیاد شد! قرار بود همش چند خط باشه!
پ.ن: از این پست‌های درد و دل طور بدتون نمی‌آد؟

۲۰ نظر ۱۹ لبخند

لعنت بر چشمانی که بی‌موقع باز شود

مغازه‌ی خودکشی حتی قبل از این که به دستم برسد برایم اسپویل گردیده:/
یاران، شما را راه حلی است تا به کار ببندم؟
درمان یک خوداسپویل سادیسمی چیست؟

۲۷ نظر ۲۱ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان