تضاد دنیا؟ که این طور!

بعضی وقت ها یک نفر می خندد؛ اما در پشت نقابش درحال گریه است. بعضی وقت ها یک نفر بدخلق است؛ اما باطن مهربانی دارد.

چه زمانی مرز ساحل و دریا مشخص می شود؟

چه زمانی خواهم فهمید کدام یک از انسان های اطرافم گرگی در جلد گوسفند نیست؟

 

 

+ این یکی دیگه جوهر بی رنگ نبود. خل و چل بازی و سوالات فی البداهه ی من بود که نمیدونم یهو از کجا امد:/

++ فردا، ساعت 9 صبح جمعه داستان نویسی همگانی داریم. دوست داشتین شرکت کنین:)

+++ من برم فیزیک بخونم.

 

 

ویرایش: به پیشنهاد دوستان ساعت شروع داستان نویسی رو به یازده صبح تغییر دادم ^__^

۱۲ لبخند

تشخیص چهره ی واقعی آدم ها از سخت ترین کارهای دنیاست. شاید فقط پوآرو بتونه این کارو انجام بده :دی

+ 9 صبح؟ من خوابم XD

+ موفق باشی :")

اوهوم...

+به هر حال که نظرات بازه و میتونی دوازده ظهر بیای و ادامه بدی:))
+ممنون تو هم همین طور:))
(الان وسط استراحتم مثلا)

راستش تنها راهش اینه که هیچوقت صد در صد به هیچ انسانی اعتماد نکنی! و همیشه انتظار خیانت داشته باشی... اینجوری کمتر صدمه میخوری...

@نوبادی
شایدم موریارتی :)

دقیقا... من که خیلی وقته به هیچ کس 100 درصد اعتماد نمیکنم. همیشه آماده ی اون 1% خیانت هستم D:

موریارتی کیه؟:)

این تضاد ها در عین قشنگ بودن...

میتونن خیلی آزار دهنده باشن

بستگی داره چجوری در مقابل افراد ازشون استفاده کنی...

+ ۹ صبح...

احتمالا سر آزمون قلمچی ام(("=

چه قشنگ^^


+پس ساعتش رو عوض کنم؟
موفق باشی:)

@نوبادی و راینر 

فقط شرلوک D: 

+ آقا نمیشه نه صبح نذاری ؟ من اون موفق خوابم ! اینجوری یکی از برترین نویسندگان رول رو  از دست می دینا D: 

D:


+باشه ولی مثلا چه ساعتی خوبه؟ دوازده چطوره؟
تازه به مدت دو سه روز میتونین داستان رو ادامه بدین. میترسین یکی بیاد سیر داستان رو جوری کنه که نتونین ادامه بدین؟

@آرتمیس

مگر تو کلاس نداری؟ 0-0

جمعه مگه کسی کلاس داره؟ (شگفت زدگی)

شاید... باید چندبار اعتماد کرد:)) یعنی... میدونم این یه کار بی ملاحظه و بدون فکره ولی خب... برای من بهتر از اینه که به هر آدمی یه فرصت ندم=)) اونم وقتی میدونم میتونم برای کسایی که دوستشون دارم یا دوستام یه آدم خوب باشم و  بهترین کارا رو بکنم و کسایی ناراحتم کردن رو بندازم دور ^^

++مشتاقانه منتظر میباشیم ^_^

+++هعیی... یاد یکی از کارای مدرسه ایم افتادم - _- برم انجامش بدم:/

 

نمیدونم والا... ولی من که حاضر نیستم ریسک کنم... یعنی... فرصت دادن خوبه. نه این که بد باشه. فقط... بستگی داره کسی که قراره بهش فرصت بدی کی هست. اگه یه نفر باشه که در گذشته رابطه ات باهاش خوب بوده، اون وقت.... اشکالی نداره.
اما اگه از همون اول باهات خوب نبوده و تو مثل نقش مثبت رمان های فانتزی بهش یه فرصت دادی و گند زد؛ دیگه نباید هیچ وقت بهش توجه کنی.

+درحال حاضر تنها کسی که با ساعتش مشکلی نداشته تو بودی D:

+++ فکر کنم با این جمله تونستم یه کمکی هم بهت بکنم:))

@عشق کتاب

منم به آدما فرصت زیاد میدم :) ولی بعد چندبار خطا دیگه پیشته میشه :)

 

+من دارم عربی حل میکنم T-T خسته شدم دیگه T-T

+از عربی دوره دوم متنفرم. 

ولی مسئله اینه که همین تضاد ها خیلی وقتا به مفاهیمی که هر روز داریم استفاده میکنیم معنی میدن... 

مثلا اگه شبی وجود نداشت، چجوری میخواستی توضیح بدی که روز چیه؟

یادمه نیوتون (اگه اشتباه نکنم خودش بود) سر کلاس میگه که سرما درواقع همون نبودن گرماست. و نبودن خدا شیطانه. یه همچین چیزی:)

(*-*)

@راینر

موریارتی...

@آرتمیس

شرلوک...

موافقممم!

ای کاش والتر اشفورد هم مخش در همین حد بود D:

وااااای من امروز همش درگیر درس بودم فکر کردم جمعه ست XD

چالب اینجاست که مامانم ساعت هفت و نیم صبح صدام کرده که پاشم صبحونه بخورم. بعد من چند دقیقه تمام هنگ بودم که امروز مگه پنجشنبه نیست؟ پس چرا اینقدر زود بیدار شدم؟

بابامم که کلا با یه لیوان چایی توی خونه میچرخیده و به مامانم هیچی نگفته که امروز پنجشنبه اس و داری بیخودی بیدارش میکنی D:

هیچ وقت هیچ کس نمیتونه احساسات واقعی یه نفر رو بفهمه:)
+من که نه صبح هستم ولی باید برای امتحان ریاضیم بخونم:"/ایح خدا
+من امتحان ریاضی دارم شنبه و هیچییییییی نخوندم:"/

دقیقا!


+خب پست رو ساعت یازده منتشر میکنم دیگه کسی خواب نباشه.
++ وای منم شنبه فیزیک دارم. یکشنبه هم شیمی. خدا به خیر کنه.
موفق باشی^^

خب... نمیخوام الان بشم یه شخصیت خوب که یکم مشکل داره ولی... من میخوام با اینکار طرف مقابلو امتحان کنم. و اینکه هیچوقت هیچوقت به کسی که تازه وارد دایره محبتم(اول میخواستم بزنم دایره دوستی ولی دیدم خیلی بچگونس:/ خودتون مفهومو دریابید دیگه D:) شده کامل اعتماد نمیکنم. حتی با اینکه کاملا آدم خوبی باشه. باهاش حرف میزنم و وقتی میبینم چجوری صحبت میکنه و حس شوخ طبعی و اخلاقش چه جوریه... آروم آروم میارمش توی دایره دوستیم و اون وقت که وارد دایره شد. میتونه عشق کتابو بیشتر بشناسه و باهاش دوست باشه=)) میتونه بدون اینکه نگران قضاوت باشه باهام صحبت کنه و میتونم همیشه خوشحالش کنم=) اون میشه  دوست صمیمی(از نظر خودم البته. اگه طرف منو دوست صمیمی نمیبینه مشکلی نیست:)) من و باهم خوش میگذرونیم=) (از این آدما تو بیان یه چندتایی هست:) فکر کنم خودت بتونی حدس بزنی کیا هستن D: ))

و اگه آدم خوبی نباشه... خب... کاری بهش ندارم(شانه بالا انداختن) دیگه با هم کاری نداریم.

پ. ن:دوباره دفترچه خاطرات - _- نمیدونم چرا ولی وقتی میام اینجا حس میکنم میتونم هرچی نمیتونستم بگمو بگم=) 

چه جملات قشنگی:)) باید پستش کنی!!

منم قبلا یه نفر رو توی دایره ی دوستیم راه دادم که اصلا لیاقت هیچی رو نداشت. کاملا درکت میکنم. کاملا.

(من تا حالا یه آدم توی دنیای فیزیکی ندیدم که شبیه من باشه و بتونم باهاش صمیمی بشم. اگر هم باشه... بازم نمیتونم باهاش صمیمی بشم و همیشه یه موانعی میاد سر راه. اما توی بیان خیلی احساس راحتی میکنم:)))

پ.ن: منظورت وب منه یا کلا بیان رو میگی؟ D:

چه زمانی خواهم فهمید کدام یک از انسان های اطرافم گرگی در جلد گوسفند نیست؟

هر وقت که گرگی شونو بهت نشون بدن ! :))

خوب امدی استلا D:


َشبیه جواب مائوچان به معلمشونه که گفته گزینه ی 1و2و4 غلطن XD

XDDDDDD

من خودم از استرس ساعت هفت بیدار شدم تا الان هم نخوابیدم 0-0

نه من خوابیدم تا هشت و نیم:))

چرا استرس؟

نمیدوتم 

جدیدا خیلی استرسی شدم T-T

همش بخاطر استرس گریم میگیره

منم بعضی مواقع این جوری میشم:(

خیلی حس بدیه.

منم خب با یکی دوست خیلی صمیمی بودم و یه جوری بود که اونو مثل خودم میدیدم. خیال پرداز.. بازیگوش و کتابخون با مقادیر کمی دیوانگی D: ولی خب... فکر میکنم اشتباه میکردم، نمیدونم ولی من تاحالا که یکم عصبانی میشم به دشمنمم توهین نکردم و مسخرش نکردم و حتی خجالت میکشم بهت بگم میشه دیگه دوست نباشیم... ولی خب اون انگار با صمیمی ترین دوستش اینکارو می‌کرد و بعدشم فراموشم کرد(شانه بالا انداختن)

خوشحالم که شناختمش:))

پ. ن: یه سری مشکلا و حرفا رو نمیشه پست کرد. یعنی سریع وقتی یه جا مینویسی یا به یکی میگی حل میشه و راحت میشی=) و وب تو الان خیلی راحته D: *به بالشت درون وب وایولت تکیه میدهد. *

دوست منم در نوع خودش خیالپرداز و رویاگونه بود. ولی ولم کرد و رفت با یکی دیگه. منم بیخیالش شدم:/



پ.ن: درسته. وقتی مطلبی رو پست میکنی با وجود این که مخاطبت ممکنه صدها نفر باشه، انگار هیچ کس نیست.
خوشحالم که توی وب من احساس آرامش میکنی. چایی بیارم خدمتتون؟:)

@راینر 

موریارتی.... دشمن شرلوک هلمزه :) 

والتر اشقولد کیه؟ D: 

حالا که فکر می کنم خانم مارپلم بد نیستا @-@ 

@حنا 

حالا که فردا جمعه ست XDD کلاسام هم از ساعت دوازده شروع میشه *یک عدد تنبل که ساعت یازده از خواب بیدار می شود* 

والتر اشفورد شخصیت خیالی بنده اس:)

یه داستان داغون و ناقص 16 صفحه ای که به همه چی میخوره به جز داستان کاراگاهی D:

یعنی همیشه کلاس هات ظهرن؟ 0__0

چه قشنگ بود ♡-♡ دقیقا بعضی از آدما همین جورین.... گرگی در پوست گوسفند 

یا بعضیا نقاب لبخند رو صورتشونه ولی ......

منم شرکت میکنم ^ ^ آخ جون 

مرسی^__^



بی صبرانه منتظرتم:))
راستی میخوای سر فرصت بهت ادیت کردن قالب رو یاد بدم؟:)

*شبح سرگردان هر وب وارد میشود*

واو... خیلی قشنگ بود *-*

من خودم از این اعتماد کردنم خیلی ضربه خوردم :|... دوباره به طرف اعتماد میکنم و با خودم میگم " ایندفعه حتما توی رفتارش تجدید نظر کرده" و بوم! دوباره از همون آدم ضربه میخورم :||

+ چقدر جالب اسمامون تقریبا شبیه همه وایولت چان :>

++ خودم میدونم خیلی زود دخترخاله شدم /: هه هه..

خوش امدیD:


ممنونم^^

خداروشکر دیگه من درس عبرت گرفتم از این کارا نمیکنم D:

+وای اره! شما اوتاکویی؟:)

++اشکال نداره:) وب نداری منم سر بزنم دختر خاله تر بشیم؟

وایولت 

باید به منم یاد بدی ×__×

تو که بلدی.

مگه قالبت رو خودت ادیت نکردی؟

قالب رو چرا ! فونتو میگم ×__×

منم بلد نیستم همچین.

فقط راینر یه کد بهم داد و اونو توی قالبم ریختم:)

( خجالت میکشم *بهت* بگم میشه دیگه دوست نباشیم... ولی خب اون انگار با صمیمی ترین دوستش اینکارو می‌کرد)

آقا صبر کنین! اشتباه شده:/اونجایی که توی ستاره گذاشتمو نگاه کنین >_< منظورم بهش بگم بود:/ لعنت به تایپ گوشی!

:/

+رول رو گذاشتم وقتی کارم تموم ‌شد و داستان یکم پیش رفت بنویسم=))

اره متوجه شدم نگران نباش!!! :))



+البته اگه پیش بره!

 باید بهم نشونش بدی ! 

آره *خمیازه می کشد* 

چه رولی نوشتی هیچی به ذهنم نمی رسه @-@

خیلی داغونه... ولی باشه. هر وقت با کامپیوتر امدم بیان واست میفرستم. الان با تبلتم:)


نمیخواستم اینجوری بشه واقعا... ولی سخت از آب در امد0__0

باشه اگه واست زحمتی نیست *-*

اول هفته چندتا امتحان دارم ولی بعدش میام توضیح میدم:))

میتونی یه وب دیگه هم بسازی و توی اون تمرین کنی تا وبت مشکلی پیدا نکنه:)

آها چه باحال :)) ممنون 

امیدوارم از پس همشون بر بیای=))

خواهش میکنم:)))


مرسی هانی جون^^

سلام سلام سلام.

خیلی قشنگ بود👌.

منم پایم برای داستان نویسی همگانی....اما زیاد قلم روانی ندارم😃.

امان از دست فیزیک....

 

سلام سلام:)))


ممنونم^^

راستش این پست مال پنجشنبه اس.
جمعه یه داستان گذاشتم که سخت بود و با استقبال چندانی روبرو نشد. واسه همین برش داشتم. شاید یه چیز دیگه گذاشتم.

وای اره. حالا هم نوبت شیمیه >___<

عه وا چرا رول رو برداشتی ؟ *اشک*

قالب هم عوض شده که ! مبارک :)

دارمش فقط پیشنویسش کردم.

اخه کسی ادامش نمیداد.
میخوام یه داستان دیگه بذارم ولی نمیدونم چی؟

مرسی مرسی:)
ولی همون قالب اولیه اس
.

عه اینجا رو ببین ^^

:))


فونتش واسه متن های طولانی زیاد مناسب نیست. 
تو هم اینجوری فکر میکنی؟

نمیدونم! من با عنواناش مشکل دارم ، خیلی کوچیکه ! :/

ولی آره ... وقتی طولانی باشه چشمم قیلی ویلی میره @-@

جدی؟! واسه من خوبه که!


وقتی نشستم پای کامپیوتر حتما عوضش مبکنم. واسه پستای طولانی گیج کننده اس/:
فونت استلایی قالبو به هم میزنه:(

نه ولی من با تبلت میام خیلی عنوانش کوشولوهه !

 

آره !

عه چرا ؟ خوب بود که •-•

منم الان با تبلتم×__×

به هر حال عوضش میکنم:)


نمیدونم... یا اندازش کوچیک درمیاد یا قالبو به هم میزنه... باید سر فرصت دوباره امتحان کنم.
تو خبر نداری فونتت از چه سایتی گرفته سده؟

از اونجایی که خیلی سر در میارم ، نه نمیدونم :/

+ الان وبلاگ من با کامپیوتر خوبه ؟ مشکلی نداره ؟

ممنان×__×


الان که با تبلتم. مشکلی هم نمیبینم:))

عیب نداره...بزارین خوبه.

اگه چیز مناسبی به ذهنم رسید حتما:)

خدا وکیلی فونت استلایی از همه فونتا خوشگل تره 0__0

اره. اصلا یه چیز عجیبیه*_*

ولی یه خورده توی این قالب کوچیکه. هرچی سعی کردم بزرگ ترش کنم نشد:(

الان با گوشی اومدم خوبه !

منم با تبلتم خوبه:)

ولی با کامپیوتر یه ذره ریزه

رول رو کاش میزاشتی یه پایان غمگین براش در نظر گرفته بودم@_@

میخوای ادامش بدی؟ بازم بذارمش؟


ویرایش: گذاشتم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان