چالش ساکورا

سلام!! (میکروفون را بررسی میکند)

این سوالات رو از توی اینترنت پیدا کردم. یه سری پرسش و پاسخ درمورد انیمه هاست. ولی اگه دوست داشته باشین، میتونین از همین سوالات استفاده کنین و فقط انیمیشن یا فیلم رو جایگزینش کنین:))

 

میدونم احتمالا کسی شرکت نمیکنه:/ ولی چندتا اسم میگم: نوبادی، عشق کتاب، آرتمیس، موچی، سین دال، زینب دمدمی، هلن، هیرای، آیسان، آقای آبی، کیدو، مائو :)))

و بقیه :)))

خب بریم سراغ سوالات!

 

اولین انیمه‌ای که دیدین چی بود؟
راستش یادم نمیاد. اون موقع که بچه بودم، یه شبکه به اسم 20 تی وی داشتیم. که هر روز ساعت پنج بعد از ظهر یه انیمیشن یا انیمه‌ی سینمایی می‌ذاست. فکر کنم پدرخوانده‌های توکیو و قلعه‌ی مترحک هاول جزء اولین انیمه‌های سینمایی بودن که دیدمشون. از توی سریالی ها هم سونیک ایکس رو دیدم XD بعدشم دیگری رو نصفه نیمه دیدم (که هنوزم کامل ندیدمش) و بعد، برای اولین بار نشستم و دفترچه‌ی مرگ رو تا آخر دیدم:))
 
اولین کراش انیمه‌ای تون رو بگین؟
من زیاد اهل کراش زدن و این بازیا نیستم... ولی لایت یاگامی از انیمه‌ی دفترچه‌ی مرگ واسم خیلی خفن بود! یه صورت گوگول مگولی، یه هوش افسانه‌ای و یه شخصیت خاکستری خفن! (البته فقط اولای داستان) 
 
انیمه‌ای هست که دوستش داشته باشین ولی امتیاز پایینی داشته باشه؟
راستش من انیمه‌ای که امیتازش زیر 7 باشه رو نمیبینم. ولی تاج گناه امتیاز 7 و خورده ای گرفته و به نظرم خیلی قشنگه! 
 
 
تصمیم دارین امسال چه انیمه‌هایی رو تماشا کنین؟
تا دلت بخواد انیمه‌ی نصفه رو دستمه.... ولی چندتا از اون هایی که اصلا ندیدم میگم: مبصر کلاس ما پیشخدمته، مارس هچون شیر می‌آید، ناکجا آباد موعود،شیطان کش، دروغ ت ودر آپریل:))
 
آزاردهنده‌ترین شخصیت انیمه‌ای که می‌شناسین کیه؟
ارن یائگر از اتک. و رین از انیمه‌ی جنگیر آبی. هردو خیلی پرخاشگر و فریاد کشن. چه خبره خب؟ :/
 
انیمه‌ی مورعلاقتون کدومه؟
کدگیاس!!!
 
کدوم انیمه رو هیچ وقت نمی‌خواین تماشا کنین؟
عاشقان شیطانی :/ ممکنه طراحی شخصیت‌هاش کیوت و باحال باشه؛ اما یکی از پایین‌ترین امتیازها رو در بین انیمه‌ها داره و محتوای عاشقانه و خون‌آشامیش هم کافیه تا منصرفم کنه.
 
یه انیمه نام ببرید که شدیدا با احساساستون بازی کرد؟
وایولت اورگاردن (دستمال من کجاست؟)
 
شخصیت انیمه‌ای زن مورد علاقتون کیه؟
کالن استادفیلد از کدگیاس خوبه... وینری از کیمیاگر تمام فلزی هم خوبه... خلاصه که، هر دو خوبن! نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم واقعا!
 
 
شخصیت انیمه‌ای مرد مورد علاقتون کیه؟
پرسیدن نداره که! لولوش لامبروژ. و بازم از انیمه‌ی کدگیاس. در رتبه‌ی بعدی هم شاهد ادوارد الریک و ویلیام جیمز موریارتی هستیم!
 
غم انگیز ترین صحنه‌ی مرگ توی کدوم انیمه اتفاق افتاد؟
وایولت اورگاردن غم‌انگیزترین انیمه‌ای بود که توی عمرم دیدم :((( با این که صحنه‌ی مرگ رو زیاد توش نشون نداده بود، اما همین که کل داستان بر اساس همین مرگ نوشته شده بود و پیش میرفت، باعث شد این انیمه به یکی از تحریک کننده های غدد اشکیم تبدیل بشه (ما غدد اشک داریم دیگه؟ درسته؟!)
 
 
 
کدوم انیمه بهترین صحنه‌های مبارزه‌ای رو داره؟
اتک آن تایتان:))) ولی کیمیاگر تمام فلزی هم دست کمی ازش نداره:)
 
 
یه نقل‌قول از انیمه‌ی موردعلاقتون بگین؟
 
نمی تونی دنیا رو تغییر بدی، مگر این که دست هات رو آلوده کنی 
 
لولوش
 
ترسناکه یکم... ولی عین واقعیه!!! مشابه این رو آرمین توی اتک هم گفته بود:)
 
تنها زمانی میتونی تغییری ایجاد کنی که انسانیتت رو کنار بذاری.
 
 
کدوم انیمه بهترین موسیقی رو داشت؟
تاج گناه:)) اصلا شخصیت دختر اصلیش یه خواننده‌ی فوق دوستداشتنی بود و آهنگ هاشم همه مال اگوییسته:))
 
 
دوست دارین با کدوم شخصیت انیمه‌ای برین خرید؟
وینری! وینری خیلی خوبه! یه حسی بهم میگه خیلی با حوصله اس و سلیقشم حرف نداره!
 
 
شخصیتی هست که دوست داشته باشی بکشیش؟
آمم... من قاتل نیستم ولی!!! (مات شدن و برق زدن عینک نداشته‌ام) 
نینا توی کدگیاس و آنی توی اتک رو دوست دارم خفه کنم:/
 
 
انیمه‌ای هست که هنوز نیومده و خیلی منتظرشین؟
بله هست! فصل دوم موریارتی وطن پرست و انیمه‌ی  Platinum end :)))
این دومی کاورش شدیدا جذبم کرد. اینجا
 
 
شخصیتی هست که دوست داشته باشین بیارنیش خونتون؟
خب... چیزه.... سباستین از انیمه‌ی خادم سیاه!!!  یه خدمتکار خفن که به ظاهرش میخوره مال یه رستوران 70000 ستاره باشه. و تازه، با قاشق چنگالم میجنگه! جل الخالق!!!
 
 
 
کلا متوجه شدین من زیاد انیمه ندیدم؟ XD
آخه فقط یه ساله به طور جدی رفتم تو کارش... بعد هم که درس و این جور کارا زیاد نذاشت همه چی رو کامل ببینم:(((
ولی انشااله بیشتر هم خواهم دید!
 
۳۵ نظر ۲۹ لبخند

وایولت میکروفون به دست جواب می‌دهد

نمی‌دونم چرا. واقعا نمی‌خواستم این چالش رو انجام بدم. اما امروز که بیان رو چک کردم دیدم خیلی ها دارن مینویسنش و خوندن نوشته‌هاشون واقعا حس خیلی خوبی داره! پس... منم گفتم بهتره بنویسمش:)

Image result for cute wallpaper

 

1. راست دستین یا چپ دست؟

راست. چپ دست ها، خداییش چجوری با موس کار می‌کنید؟ D: آخه تا اون جایی که من می‌دونم جاش همیشه سمت راسته!

 

2.نقاشی تون در چه حده؟

افتضاح!! قبلا یه زمانی عاشق نقاشی کشیدن بودم. همش شخصیت های کارتونی رو نقاشی میکردم و دورشون رو میبردم و بعد از کلی چپ نواری زدن، ازشون عروسک دو بعدی (نه شایدم تک بعدی!) می‌ساختم و باهاشون بازی میکردم! الان هم یه پلاستیک پر ازشون دارم! (یادگاری)

 

3. اسمتونو دوست دارین؟

هم آره. هم نه. اسم بدی نیست. از حرف پ خوشم نمیاد. فکر میکنم معنیشم یکم زیادی لوسه! ولی از این که عربی نیست خیلی خوشحالم! و همیشه هم فکر میکنم که اسمم یجورایی فانتزیه و یاد داستان های پریان میندازتت:))

اون هایی که اسمم رو نمیدونن تونستن حدس بزنن؟ D:

 

4.شیرینی یا فست فود؟

شیرینی، شیرینی، شیرینی!!! (شکمم از اتاق فرمان داد میزنه که پیتزا و فلافل مامان پز هم دست کمی نداره!)

 

5.دوست دارین که قد همسر آینده تون تقریبا چند سانت باشه؟ (سانت بگینااا) 

از اون جایی که خودم کوتوله ای بیش نیستم؛ انتظار هم ندارم یه زرافه بیاد خواستگاریم. من به 160 سانت هم راضی ام D:

 

6.عمو یا دایی؟

قطعا دایی!! عموهام این قدر رفتارشون باهام سرده که من با پسر کوچه هم راحت تر میتونم حرف بزنم! (البته این پسر وجود خارجی نداره ها! فقط مثال زدم ^__^)

 

7.عمه یا خاله؟ 

عمه ندارم! پس خاله! ولی اگه هم داشتم مطمئنا دست کمی از عموهام نداشت.

 

8.عداد مورد علاقه تون؟

من مفهموم این سوال رو درک نمیکنم.... یعنی چی که عدد موردعلاقه؟ 

شاید 106 رو دوست داشته باشم... یا 9 رو. و همین طور 200. و خلاصه منم از این بازی ها XD

 

9.اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟ 

آره. یه وبلاگ سونیکی بود توی بلاگفا. که پنج شیش سال پیش به دیار باقی شتافت. پس دنبالش نگردین!

 

10.با کی بیشتر از همه صمیمی هستین تو بیان؟

هلن پراسپرو!  راستش از قبل این که بدونیم جایی به اسم بیان وجود داره توی زندگی پیشتاز با هم دوست بودیم. اولین پیغامی هم که واسم گذاشت این بود:

سلام! به زندگی پیشتاز خوش امدی! پروفایلت جذبم کرد.... و فلان!! D:

(ظاهرا دیگه نمیتونم با اکانت قبلیم برم زندگی پیشتاز و پیغامش رو بخونم. هر کاری هم میکنم واسم ایمیل نمیفرسته. اَه!! )

 

11.بابا و مامان تون توی بیان کین؟

این از اون سوالا بود!

 

12. رو جنس مخالف کراشی؟

هیچ کس!!

 

13. مترو یا قطار؟

اولش میخواستم بگم مترو؛ بعد به خاطر شلوغیش پشیمون شدم. ولی بعد که خواستم بگم قطار، یاد تاخیرهای گاه و بیگاهش افتادم و بازم پشیمون شدم!

 

14.شادی یعنی چه؟ 

یعنی این که کنار کسایی باشی که دوستشون داری. و کاری رو انجام بدی که واقعا ازش لذت میبری.


15.سه تا از صفاتت؟ 

خیالپرداز ،شیرینی دزد (اینم صفته دیگه!)، آروم. تنبل هم هستم اکثر مواقع :(

 

16.اگه میتونستی هویتت رو عوض کنی ، دوست داشتی جای کی باشی؟

من همیشه دوست داشتم جای پسرها باشم.... توی دنیای واقعی از خودم راضی ام. اما اگه بنا بر این باشه که از بین شخصیت های داستانی یکی رو انتخاب کنم، باید بگم به شدت به لولوش حسودیم میشه! هم خوشگله، هم باهوشه، و هم نقش اصلی خفن کدگیاسه. دیگه چی از این بهتر؟

 

17.الان... از چی ناراحتی یا چی اذیتت میکنه؟

کنکور و مدرسه و آینده ی نامعلوم منی که دلم میخواد نویسنده بشم.

 

18.به چی اعتیاد داری؟

بیان. کتاب.

 

19.اگه میتونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه ، چی میگفتی؟

منم مثل شما یه دنیای خیالی دارم و اون جوری که به نظر میاد یه آدم بی مزه ی بی تفاوت نیستم!!! (فرض کنید رفتم روی کوه و دارم داد میزنم D: )

 

20.پنج تا چیز که خوشحالت میکنه؟

یک نظر جدید. نوشتن یه متن یا یه داستان قشنگ. یه کتاب جدید. یه انیمه ی خفن.  تموم شدن مدرسه. 

 

21.اگه میتونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت میکردی؟

دختر واسه چی تو از چهارده سالگی شروع کردی به نوشتن؟!! خجالت بکش! دوست هات سه چهار سال کوچیک تر توئن ولی صد برابر بهتر از تو مینویسن! نمونه اش همین هلن و عشق کتاب!

 

22.چه عادت ها/رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه ست؟

اهل معاشرت و حرف زدن نیستم.

 

23.صبحا اگه مامان/بابات بیدارت میکنه چجوری اینکارو انجام میده؟

بابام که کلا این وظیفه ی خطیر رو به عهده نمیگیره. ولی مامانم.... (می لرزد) مثل همه ی مامان ها دیگه! میاد پتو رو از روم برمیداره و یه بهونه ای برای بیدار کردنم جور میکنه. برای مثال:

پاشو چایی ریختم. پاشو نون گرم کردم (آره من نون گرم و خشک دوست دارم D: ) پاشو میخوام برم بیرون کار دارم. (خب به من چه؟ D:)

این داستان: وایولت بی تربیت!

 

24.کراشاتون تو مدرسه؟

خب یه دختر کتابخون خیلی باهوش توی مدرسه هست که اخلاقش هم واقعا عالیه. همیشه به دیگران کمک میکنه و رفتارش جوریه که کنارش باشی احساس راحتی بهت دست میده. ولی هیچ وقت نتونستم زیاد باهاش صمیمی بشم:((

 

25.تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

نو. یعنی یادم نمیاد! وقتی چیز خاصی یادم نمیاد احتمالا نبوده دیگه! (سرش را متفکرانه می خاراند.)

 

26.یه جمله تاثیرگذار برا مخ زنی؟

آم... سوال بعد؟

 

27.چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین وجود داره؟

خود واقعیم خیلی تودار تر و حوصله سر بر تره. ولی فقط این جوری به نظرم میرسم. در واقع، شخصیتی که این جا از خودم به نمایش میذارم چیزیه که توی وجودم هست، اما قدرت ابرازش رو ندارم. خلاصه این که خود واقعیم همینه که توی بیانه:))

 

28. یه دروغی که اینجا ب ما گفتتین؟

من صادق ترین آدمی هستم که توی بیان میبنید XD

حالا از ما گفتن! قیامت معلوم میشه D:

 

29. تو بیان چندتا اکانت دارین؟

دوتا!! اون یکی فقط برای اینه که توش قالب امتحان کنم و وقتی پست جدید میذارم چک کنم ستاره ام روشن شده یا نه.

 

30.اولین دوستتون تو بیان؟

بازم هلن پراسپرو. آخه اصلا به خاطر اون بود که من به وبلاگ نویسی علاقه مند شدم. تا قبلش همش میرفتم توی وبش و بهش کامنت اسپم میدادم (از پشت مانیتور یواشکی میخندد) و بعد هم با نوبادی دوست شدم:)))

 

31.چند بار تو وبتون چس ناله گذاشتین؟

فکر کنم چهار پنج باری بوده... ولی بیشترشون رو پیش نویس یا حذف کردم. برای همین یادم نیست. با عرض پوزش D:

 

۴۴ نظر ۲۶ لبخند

میلیاردها ستاره آن طرف تر

با تشکر از استلا برای راه انداختن این چالش و دعوت بنده:))

 

این داستان در گوشه ای از ذهنم جان گرفته، و حتی اگر حقیقت محض نباشد، باز هم قسمتی از حقیقت است. آن را با دقت بخوانید و مطمئن شوید خودِ دیگرتان با شما تفاوت زیادی دارد.

 

وایولت همان وایولت همیشگی نبود. دنیایش هم همان دنیایی که می شناختیم نبود. جاده ای جنس میلیاردها ستاره، جهان هایمان را از یکدیگر جدا می کرد. وایولتِ دیگر نمی دانست خود معمولی اش وجود دارد. چه برسد به این که علایقش چیست و چه کارهایی از او سر می زند. بی خیال و آسوده، موهای آبی رنگش را توی کلاه هودی اش می چپاند و با دست هایی که در جیب شلوارش گذاشته بود، در طول خیابان راه می رفت. جزئیات چهره اش درست مثل وایولت معمولی بود. ابروهای نسبتا پهن، صورت گرد و چشمان مشکی درشت. صد البته که قدش هم کوتاه بود. اما برخلاف وایولت دنیای فعلی، با آن مشکلی نداشت.


معمولا بعد از ظهرهایش را این گونه می گذراند. زمانی که در پس غروب آفتاب، ربات های نیم متری در شهر پرسه می زدند و قانون شکنان را مجازات می کردند، وایولت و اسنو، ربات خانگی اش، از خیابان گردی لذت می بردند.


آن ها هر روز به مدت یک ساعت این طرف و آن طرف می گشتند. البته یک شیرینی فروشی زیبا هم بود که وایولت هر از چند گاهی به آن جا سر می زد. عاشق آن جا و خوراکی هایش بود. توت های بال دار، لیمونادهای گریان، یک نمونه کلوچه کشمشی هم بود که فحش می داد. یک بار کنجکاوی اش گل کرد و از آن کلوچه ها خرید. و بهتر است هرگز نفهمیم بین او و کلوچه چه شد، زیرا سرخ شدن وایولت و آفتابی نشدنش به مدت سه ماه، خود گواه همه چیز بود.


از این ها که بگذریم، باید بدانیم که او از همه بیش تر چه چیزی را دوست داشت. عصرانه ی مورد علاقه ی او شانیز ترش بود. شانیز ترش یک تکه چوب خوردنی بود که طعم آلبالو می داد. برخلاف دوستانش، فریا و آلین، که خوراکی های گران قیمت را می پسندیدند، وایولت به چیزهای ساده علاقه نشان می داد. او عاشق باز کردن کاغذ هایی بود که دور شانیز ترش می پیچیدند. چون موقع باز کردن صدای خرچ خرچ خوشایندی سر می دادند و همین کافی بود تا وایولت دوستشان داشته باشد.


خانه ی او در مرکز شهر بود. سر و صدای ماشین های پرنده و هواپیماهای شخصی در آن محوطه به طرز فجیعی شنیده می شد. اما تقریبا به آن ها عادت کرده بود. هر چه نباشد او دختر میلیاردها ستاره آن طرف تر بود، دختری که هرگز کتابی نخوانده اما عاشق مبارزه و ورزش بود.


او بهترین بسکتبالیست تیم مدرسه بود. سخت تلاش می کرد و به موفقیت های چشمگیری دست می یافت. نقاشی هم می کشید، اما از خواندن متنفر بود. اصلا درک نمی کرد مردم چگونه آن خطوط کج و معوج روی کاغذ را تحمل می کنند. کتاب خواندن همیشه به نظرش کسالت آور بود، و حوصله سر بر.
در عوض زاغ سیاه ربات های شهردار را چوب می زد. با پهبادهای خیلی کوچکش مسیرهایی که ربات ها در پیش می گرفتند را بررسی می کرد و از خودش می پرسید چرا مردم به اسرار ربات ها اهمیت نمی دهند؟ او چیزهای خیلی زیادی درباره ی ربات ها فهمیده بود. این که آن ها واقعا که هستند، برای چه کسی کار می کنند و هدفشان چیست. پسر همسایه همیشه او را بابت این کار مسخره می کرد. می گفت احمق است که در چیزهایی دخالت می کند که به او مربوط نیست. اما وایولت اهمیت نمی داد. تلاشش را می کرد، می جنگید و نتیجه می گرفت. و آن وقت بود که دیگر هیچ کس به خودش جرئت نمی داد مسخره اش کند.


او از نقشه های تاریک ربات ها با خبر بود. فهمیده بود چه دنیای زشتی در پشت شهر نقره ای زیبایش نهفته است. یک دنیای سرد و سیاه. با شهردار خپلی که هدفش از بین بردن انسان های ضعیف و ناتوان بود تا فقط قدرتمندها باقی بمانند. وایولت وقتی از دید او به قضیه نگاه می کرد،  چنین عملی را "اصلاح نسل بشر" می نامید. اما از دید خودش، کاری وحشیانه و ناپسند بود. یک انسان چگونه می توانست چنین کاری کند؟ نمی دانست. درک نمی کرد. نمی فهمید. فقط باید منتظر می شد. باید آن قدر صبر می کرد تا دلیل محکم تری برای عقایدش پیدا کند. نمی توانست نزد بزرگ ترها برود، لبخند بزند و بگوید :«من با پهبادم ربات ها رو دیدم که گداها رو مخفیانه به قتل می رسونن و حافظه ی هر چی شاهد سر راهشون باشه پاک می کنن.»


چنین چیزی مسخره به نظر می رسید. اما او مطمئن بود که درست است. خودش گدا را بارها و بارها دیده بود که غذایش را با کودکان بی خانمان تقسیم می کرد. چنین انسانی نباید در رسته ی ضعیفان قرار می گرفت. نه. نباید. مرگ گدا یک اشتباه بود.


وایولت روزگارش را این گونه می گذراند. زاغ سیاه چوب می زد، ورزش می کرد، به مادر و پدرش کمک می کرد و در تک تک این لحظات نمی دانست که خود دیگرش، در جهانی دورتر، از همین ناعدالتی ها به ستوه آمده است. و نیز نمی دانست چه چیزی او را تا این حد با دنیای اطرافش متفاوت کرده.

این ها دو وایولت مختلف بودند، با علایق و توانایی های متفاوت. اما قلب هایشان یکی بود. و هر دو با رویای یک چیز روزشان را شب می کردند: جهانی بهتر.


این اشتراک دو دختر با فاصله ی میلیاردها ستاره بود. و همین ویژگی بود که آن ها را به یک نفر تبدیل می کرد.

 

 

 

این مثلا نسخه ی دیگه ی من بود، ولی توی یه جهان دیگه. که به نظرم طبیعی بود اگه اخلاقش با من فرق داشته باشه. همون طور که اون به ورزش علاقه داره، من عاشق نوشتن و خوندنم و از ورزش بیزار:/

اما همون طور که گفتم، ته قلبمون هر دو یه آدم هستیم:))

و همینه که ماجرای جهان های موازی رو قشنگ می کنه.

برای دعوت کردن هم... راستش نمی دونم کی رو دعوت کنم چون فکر کنم همه دعوت شدن. اگه کسی هم نشده، از طرف من دعوته. (هرچند هیچ کس چنین دعوتی رو جدی نمی گیره. ولی خب D: )

با اجازه من دیگه برم بیش تر از تو زندگی یکی دیگه ام فضولی نکنم.

۱۴ نظر ۱۰ لبخند

این من هستم!


این من هستم.
کتاب می خوانم و از واقعیت دور می شوم.
داستان می نویسم و در دنیای خیال  غرق می شوم.
انیمه می بینم و از سفر به جهان دیگر لبریز می شوم.
درس می خوانم و موفق می شوم.

دوست عزیزم، فاطمه کریمی لطف کرد و من رو به این چالش دعوت کرد.

 

اطلاعات بیشتر درمورد چالش: کلیک کنید.

 

دعوت می کنم از:

آرتمیس، نوبادی، عشق کتاب، استلا

۱۱ نظر ۱۱ لبخند

چالش: اگه یه روز ببینمتون:))

 

اگه یه روز عشق کتاب رو ببینم، باهاش می رم تمام کتابفروشی های شهر رو می گردم. کتاب هایی که دوست دارم رو بهش معرفی می کنم و بعد از کلی توی سر و کله ی هم زدن که کدوم کتاب خوبه و کدوم بد، می رم کنارش روی نیمکت می شینم و ازش می خوام مفاهیمی که از شازده کوچولو یاد گرفته رو برای منم توضیح بده! در آخر هم قانعش میکنم که نوشتن خودش خیلی بهتر از منه! منتها خودش خبر نداره!

 

اگه یه روز رفیق نیمه راه رو ببینم، اول همه ازش می پرسم چرا اسمش رو گذاشته رفیق نیمه راه؟ دوم این که باهاش ناروتو و سایکو پس رو نگاه میکنم تا بتونم توی نقد کردنشون باهاش همکاری داشته باشم:)

 

اگه یه روز نوبادی رو ببینم، می برمش یه جایی که پر از گربه های ناز و ملوس باشه. بعد از تجربه ی حس زیبای مادری، و پس از کوشش فراوان برای جدا کردن گربه ها از نوبادی، با هم می ریم آمریکا. چرا آمریکا؟ احتمالا خودش می دونه چرا. چون  نویسنده ی موردعلاقمون، پاتریک راتفوس اونجاست. اما اشتباه نکنید. ما برای امضا و این جور حرف ها نمی ریم. در واقع می ریم که سر نیومدن جلد سوم شاهکش، باهاش تسویه حساب کنیم. والا! نمی شه که من و نوبادی همدیگه رو ببینیم، اما راتفوس رو کتک نزنیم! اصلا راه نداره!


اگه یه روز فاطمه کریمی رو ببینم، کلی از طرز نوشتن و جملات ادبی ای که توی پست هاش به کار میبره تعریف میکنم و براش آرزوی موفقیت میکنم!

 

اگه یه روز سولویگ رو ببینم، دعوتش می کنم به گردش توی جنگل. بعدش درحالی که زیر نور ستاره ها و روبروی نور آتیش نشستیم و هیزم ها رو جا به جا می کنیم، و پتو رو دور خودمون کشیدیم و قهوه مونو مزه مزه می کنیم «شرمنده نمیدونم نوشیدنی مورد علاقت چیه:(» محترمانه ازش درخواست می کنم تا واسم یه قصه بگه.

 

اگه یه روز موچی رو ببینم، می پرم بغلش و ازش واسه ی دعوت کردنم به این چالش تشکر می کنم! بعدشم طبق چیزی که خودش گفت، می رم باهاش انیمه می بینم! البته برای راضی کردنش به دیدن ادامه ی کد گیاس هم برنامه دارم!!!

 

اگه یه روز آرتمیس رو ببینم، کلی کتاب بهش معرفی میکنم و ازش میخوام در مقابل کتاب هایی که دوست داره رو بهم معرفی کنه!! بعدم شاید با هم رفتیم فضا. (سفینه ام توی حیاطه؛ چی فکر کردین:دیو ستاره ها و کهکشان ها رو تماشا کردیم:)))

 

اگه یه روز مه سیما بانو رو ببینم، بهش می گم چرا این قدر پست های کوتاهت قشنگن و حس خوبی بهم می دن؟ قاعدتا پست کوتاه نباید همچین حس خاصی به آدم بده. ولی انگار مه سیما کارش رو خیلی خوب بلده!!

 

اگه یه روز هلن رو ببینم، اول بغلش می کنم و بعد درحالی که شاهکش رو زیر بغل زدم باهاش میرم همون جایی که ناروتو می نشست و رامن می خورد:))

اون جا کلی با هم رامن می خوریم و درمورد تئوری های شاهکش و عجایب دنیای ناروتو می حرفیم. بعدم من راضیش می کنم بشینه و کد گیاس رو ببینه:)))

در آخر هم می ریم ژاپن؛ از اون قفل هایی که مردم به در و دیوار و درخت هاشون میزنن دیدن می کنیم و دوتا قفل رو به نیت نویسنده شدن در آینده (و یکی هم به نیت امدن شاهکش و یکی دیگه هم به نیت دیدن انیمه های مورد علاقه ی شخص مقابل) به درخت آویزون می کنیم.

پ.ن: راستش مطمئن نیستم این قفل ها اعتقاد مردم ژاپن باشه. شاید مال فرانسه اس؟؟ هر چی توی نت سرچ میکنم نمیاد:(((

خلاصه این که هلن چان شما فرض کن مال ژاپنه. اگر هم نبود؛ چه اشکالی داره بریم فرانسه؟^__^

 

اگه لیستم کوتاه بود ببخشید. آخه من تازه باهاتون آشنا شدم و تا قبل از راه اندازی وبلاگ به جز نوبادی و هلن کس دیگه ای رو نمیشناختم. و در آخر همه ی کسانی که اسمشون اورده شده، به این چالش دعوت شدن.

خوش باشین:)

 

 

 

۱۶ نظر ۶ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان