ما برای شخصیت هایمان چه می خواستیم؟

میدونی، اصلا نباید شخصیت ها رو مجبور کرد یه کار خاص رو انجام بدن. دقیقا مثل رابطه ی خدا و بنده هاشه. ما خدای کتابمونیم، شخصیت هامون رو خلق میکنیم و بهشون یاد میدیم چه ویژگی هایی باید داشته باشن. همین!
بعد از اون، شخصیتت میمونه و انتخاب هاش. و دنیا و خانواده ای که تو براش میسازی. از اون جا به بعد دیگه نمیتونی مجبورش کنی فلان کار رو بکنه، عاشق فلانی بشه یا از فلانی متنفر. همه ی این چیزا دست خودشه. باید بذاری شخصیت ها با اراده ی خودشون داستان رو پیش ببرن. و با توجه به کارهایی که در طول زندگیشون انجام میدن، هر کدوم به یه سرنوشت خاص دچار بشه. بعضی ها ممکنه بمیرن. بعضی ها ممکنه دیوونه بشن. بعضی ها ممکنه با دوست دوران بچگیشون ازدواج کنن. بعضی ها.... 

خب، این انتخاب خودشون بوده.  همون طور که ما آدم ها انتخاب می کنیم چه راهی رو توی زندگیمون در پیش بگیریم، اون ها هم حق انتخاب دارن و این که ما تا قبل از نوشتن داستان براشون چی می خواستیم دیگه مهم نیست.

 

این جا را دریابید:))

۳۰ لبخند

دقیقا شبیه داستان دنیای سوفی و هیلده...

واقعا؟ کتابش رو نخوندم هنوز:))

پس باید جالب باشه!

همون طور که خدا اومد و ما رو آفرید و ما هر کاری خواستیم کردیم:))

اوهوم:)))

ببخشید اسپویل می‌کنم:

نیمۀ دوم داستان یک دفعه متوجه می‌شیم ما تمام این مدت داشتیم داستان شخصیتای یه کتابی رو میخوندیم و نویسنده‌اش پدر هیلده بوده و اونا شخصیتای داستانن، بعد از اون یه نقشه می‌کشن که از زیر جبر نویسنده‌شون خارج بشن و بتونن وارد دنیای واقعی بشن تا بتونن اختیار داشته باشن، دقیقاً مثل همون چیزی که تو اشاره کردی :)

چه خفن انگیزناک! @___@


باید بخونمش حتما!!!

اما شخصیت ها برای اختیار داشتن نیازی ندارن وارد دنیای واقعی بشن. شخصیتی که به زور نویسنده یه سری کارها رو انجام بده، یه شخصیت قوی نیست:)

بعد دقیقا شخصیت ها چجوری خودشون کار بکنن ؟ 

 

نمیفهمم/:

توضیحش سخته. بیشتر، موقع نوشتن میشه متوجهش شد.

اما کلا: 
سرنوشت شخصیت ها رو نمیشه زوری رقم زد. مثلا من یه شخصیت خلق کردم که زندگی سختی داشته و هنوز هم درگیر یه سری مشکلاته، و تا مدت ها میخواستم آخر داستان برسونمش به دختر مورد علاقش و بره یه زندگی معمولی داشته باشه.
اما... وقتی بیشتر بهش فکر کردم دیدم درست نیست. خیلی مسخره میشه! باید داستان رو بنویسم و ببینم این پسره اصلا تا آخر داستان قراره چه بلایی سر خودش بیاره؟
شاید اصلا از همه ی دنیا طرد بشه! کسی چه میدونه؟

دقیقا...

کارای شخصیتا و روند داستان کلا دست ما نیست... به خاطر همینه که وقتی شخصیتام میمیرن افسرده میشم ولی بقیه درک نمیکنن:|💔

اعتراف میکنم این پست رو داشتم به عنوان یه کامنت برای پست آخرت مینوشتم D:

بعد یهو دیدم به درد پست کردن میخوره. این طور شد که کپی پیستش کردم این جا و دیگه کامنت ندادم D:

دقیقا! =))

اینو الیستا هم گفته بود، گفت از یه جایی به بعد خود شخصیتا داستانو پیش میبرن و نویسنده نقشش فقط اینه که بنویستشون. یا یه استوری بود میگفت نویسندگی فقط وقتی که خودت وسط نوشتن داستان دهنت وا میمونه از کاری که شخصیتت کرد. یعنی نویسنده داستانو رقم نمیزنه، فقط خلقش میکنه و  شخصیتا انجامش میدن=))

@زری

مثلا اینجوریه که خدا زندگی یه نفرو اینجوری رقم زده که به دنیا بیاد، دستش بشکنه، مسابقات شطرنجو برنده بشه، کنکور رتبه برتر بشه و بره یه رشته خوب، آخرش تو ناز و نعمت زندگی میکنه و میمیره. (که اینطوری نیست، خدا زندگی ما رو تعیین نکرده.) ولی خود اون یه نفر این وسط کارای مختلفی میکنه، نوشتنم اینجوریه، شما دارین مینویسین و تصمیم دارین مثلا آردا که شخصیت اصلیتونه رو از نقطه B  ببرین C. پلات کار طرح شده، ولی وسط این یه فصل، مثلا قلدر مدرسه میاد و به یکی از بچه ها زور میگه، درحالی که این از ذهنتون گذشته و خودتون نمیدونید چجوری تایپ شده، آردا خودش تصمیم میگیره از بچه هه دفاع کنه و به همین راحتی یه شخصیت جدید وارد داستان میشه. آردا دفاع میکنه و با اون مظلومه دوست میشه. اینجوریه که از کنارشون رد بشه و اون مظلومه هم از داستان محو شه. ولی خودش تصمیم گرفته. در کل یکم سخته توضیح دادنشD:

به نظر من که درست گفته:))

واقعا همینطوره. شخصیت ها هستن که داستان رو پیش می برن. اگه ما بخوایم مجبورشون کنیم کاری رو به اجبار انجام بدن، کلا داستان به فنا میره D:
یادمه وقتی میخواستم توت فرنگی ها رو بنویسم داستان کلش دست مارگاریت و الیزابت بود. من اصلا نمیخواستم پسر ویولن زن به داستان اضافه کنم! D: D:
خودش عاشقانه شد. و اعتراف میکنم با پایانش خودمم غافلگیر شدم:))


وای چه قدر خوب توضیح دادی! (نگاهی به تعریف خودش می کند و آه می کشد)

من که نویسنده نیستم فقط اومدم یه کیک بردارم D:

چه جالب اتفاقا دیروز مامانم کیک نارگیلی درست کرد D:

منم این رو احساس کردم

مثلا آ شخصیت اصلی منه.از یه جایی به بعد تصمیم گرفت شخصیتش تشابهات زیادی با سین که کلی هم با هم مشکل دارن داشته باشه و من نظاره گر بودم.

جالبیش اینه که وقتی رفتم از طرف هر دوشون تست شخصیتی دادم جفتشون یه تایپ شخصیتی افتادن0-0

واقعا؟ هردو یه تیپن؟؟ پس چجوری این قدر با هم مشکل دارن؟ عجیب است!! D:


من رفتم از طرف شخصیت خودم تست دادم، و شد سفیر!! به دلم ننشست. هرچند واسه جواب دادن بعضی سوالات مردد بودم. فکر کنم هنوز خوب نشناختمش :(
ولی چه فکر جالبیه!! باید واسه ی شخصیت های دیگه هم امتحان کنم!

ایح•-• با این حرف حداقل پنج دقیقه خوشحال شدم...

:)

منم متل استلا نویسنده نیستم اومدم بستنی بردارم...

فقط قیفی وانیلی هست و احتمالا چوبی کاکائویی :))

میخوام تا اونور آجرهای آبی لبخند بزنم :)))...

نوشتن بهت میگه، انگار اونه که داستان رو میبره جلو نه اینکه تو تعیین کنی. منم با وجود تمام علاقم به شخصیت یکی از داستانهام اونو کشتم، شدت دل شکستگیم حدی بود که گریه کردم براش، و اگه به من بود مراسم سوم و هفتم و چهلم هم میگرفتن، شخصیت بقیه داستانهام و شخصیتهای داستانهای دیگه رو هم دعوت میکردم، دورهم خوبیش رو میگفتیم ولی به اون صفحه که رسیدم احساس کردم کلمات خودشون دارن مرگش رو مینویسن نه من و شاید فکر کنید دیوونه ام ولی احساسم بهم گفت خودش هم همینو میخواد :)

:))

من تا حالا برای شخصیت هام گریه نکردم... اما بغض کردم براشون :((
شاید به خاطر اینه که فعلا به طور جدی شروع به رمان نوشتن نکردم و کسی رو هم به طور جدی نکشتم.
نه اصلا! همه ی نویسنده ها همین طوری ان. به عشق کتاب هم گفتم، موقع نوشتن توت فرنگی ها هیچی از داستان دست خودم نبود و انگار یه چیز دیگه داشت داستان رو پیش می برد. اما خودم حس میکردم همون طوری شده که باید بشه. اگه پایان خوش می شد اصلا معنی نداشت!

احسنت دقیقا :)

:))

سلام سلام سلام

خیلی خیلی خوب گفتین... :)

سلام:)

ممنون ^__^

من که دیگه نویسنده نیستم اومدم دونات بردارم

 

(اسکی از استلا)

D:

(خم می شود و دونات را تعارف می کند)
بفرمایید!!

عه عه دیدی چیشد؟ این پست انقدر قشنگ بود که رفت توی پیوندام =)!

(دستش را جلوی دهانش میگیرد تا جیغ نکشد)

مرسی مرسی!!!

سلام:)

خیلی قشنگ گفتی ^_^

سلام :)))

خیلی ممنونم :)

سلام:))

حقیقت قشنگ و دلنشینی بود

همون طور که خدا دنیایی برای موجودات درست کرده تا هر کاری خواستند بکنند..ما هم برای شخصیت های کتابمون دنیایی رو ساختیم...شاید براشون یه دنیای بیرحم ساختیم..یا شاید یه دنیای شکلاتی(!)ولی به هر حال اونا باید آزاد باشند و خودشون تصمیم بگیرند 

ما نویسنده ها فقط راوی و قاتل داستانیم !(یعنی جون شخصیت ها تو دستامون(فکرامون)هست و فقط کافیه اگه یهو ایده ی مردن یه شخصیت به ذهنمون برسه..:) ) نه تصمیم گیرنده زندگیشون 

سلام:))


از طرز نگاهت خوشم امد... راوی و قاتل داستان!! آره!! ولی بعضی جاها کشتن شخصیت ها هم دست ما نیست D:

بالاخره یکی حرف دل من رو زد😭

توی وبلاگ خودم هم بهش اشاره کردم وقتی فن فیکشن بعضی انیمه ها یا چیز دیگه ای رو میخونم اصلا با چیزی که از خود شخصیت میبینم فرق داره اصلا قواعد داستان رو رعایت نمی‌کنند فقط هرچی رو که دوست دارن رو بدون هیچ مقدمه ای وارد داستان می‌کنند. 

خیلی ممنون که بهش اشاره کردید🌹

وای این نظره از دستم در رفته بود!!! تازه امروز دیدمش!! 

دقیقا. بعضی از نویسنده ها ممکنه دچار این اشتباه بشن. فقط کاری رو میکنن که دلشون میخواد.... درحالی که خیلی وقت ها خود نویسنده باید از چیزی که نوشته شگفت زده بشه و نفهمه چی شد که داستان به این جا رسید؟
من خودم وقتی این شرایط واسم پیش میاد و شخصیت ها رو به حال خودشون میذارم داستان واسم جذاب تر میشه *__*

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان