ندایی به خود

ندا جون می فرماید:

هنوز وقتش نرسیده؟! چرا چرا! رسیده!

آسمون ابریه. هوا خنک تر از قبله و درس هات اون قدر زیاد شده که از فرط گیجی حتی نمی دونی چشم چپت بود که داشت کور می شد یا چشم راستت!

البته مگه اشکالی داره؟ تا وقتی که خنکی هست و صورتت رو نوازش می کنه، دیگه چه نیازی به تماشا کردن هست؟

 

وایولت! بچه ی تخس نق نقو! شاید نتونی مسافرت بری؛ اما هنوز پاره ای از جهان مال توئه. می تونی بری توی بالکن، موهات رو باز بذاری و احساس کنی روی عرشه ی کشتی ایستادی. با دست های باز و چشم های بسته. شبیه فیلم تایتانیک. البته، بدون یه پسر!

 

نگی نگفتی!!

 

 

من پس از این که تک تک جملات را با یک گوش شنیده و از گوش دیگرم بیرون می دهم، (شما هم شنوایی گوش چپ و راستتون یکسان نیست؟) می فرمایم(!):

 

وای حالا چی بپوشم؟!

 

.

۱۲ نظر ۱۲ لبخند

جنگی که فقط یک روز طول کشید

یکی بود یکی نبود. روزی قلبی وجود داشت که خیلی خوشحال بود. با ریتم منظم می تپید و در کنار کسی که صاحبش بود، احساس خوشحالی می کرد.

 

یک روز درسی مغرور سراغش آمد. به قلب گفت اگر جواب سولاتش را ندهد با او خواهد جنگید.

 

قلب به ناچار پذیرفت. اما وقتی با پنج سوال درس مواجه شد، فهمید که نمی تواند کاری را از پیش ببرد و از درس خواست تا بازی را تمام کرده و دست از سرش بردارد.

 

اما درس با خودخواهی خندید و به خواسته ی قلب اهمیت نداد. 

 

پس... در قلب جنگ شد. قلب خیلی ناراحت شد. زیرا همان درسی که روزگاری او را عاشق خود کرده بود، مسبب این جنگ بود. همان عددها، همان محاسبات، با رفیق قدیمی شان می جنگیدند و به خاطر چالش هایی که همانند مین در گوشه و کنار قلب گذاشته بودند، راه فراری پیدا نمی شد. 

 

در نتیجه گلبول ها نمی توانستند حرکت کنند و خون در رگ ها یخ زد. 

 

قلب تپید. تپید و تپید. با سختی و تلاش فراوان جواب دو سوال را پیدا کرد؛ جنگید و برای بقا تلاش کرد. اما برای حل سه سوال دیگر شکست خورد.

 

و جنگ تمام شد. درس بابت آن دو سوال به قلب تخفیف داد. اجازه داد فردا به سوالات دیگرش جواب دهد و اگر باز هم شکست خورد، به معنای واقعی نابودش کند. اما برخلاف انتظارش قلب نه تشکر کرد و نه خندید. فقط ابرویی بالا انداخت و به درس گفت نمره هایی که تحویلش می دهد برای او پشیزی ارزش ندارند!

 

گفت فقط می خواهد همه چیز درس را بداند. بداند که چه چیزهایی را دوست دارد و از چه چیزهایی بدش می آید. چیزهایی را ببیند که او دیده و حرف هایی را بشنود که او شنیده.

 

درس ابتدا کمی تامل کرد. بعد به نظرش ایده ی خوبی آمد و همه ی اسرارش را تقدیم قلب کرد. 

 

 و سرانجام روز صلح فرا رسید.

 

اما آن روز در تاریخ قلب جاودانه شد :

جنگی که فقط یک روز طول کشید.

 

 

 

 

توضیح اندر توضیح: امتحان شیمیم رو گند زدم دارم هذیون میگم.

هرچند... فردا دوباره می دمش. ولی شک دارم با یه روز معجزه ای رخ بده.

۲۴ نظر ۱۳ لبخند

رول نویسی:))

 

 

خب.. خب.... (آستین هایش را بالا می زند)

 

همون طور که خیلی هاتون می دونید من و جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم با الهام از میس رایتر عزیز، هر جمعه توی یکی از وبلاگ ها رول نویسی بذاریم.

 

حالا این رول نویسی که می گن چی هست عمو؟

رول نویسی یعنی داستان نوشتن اون هم به صورت گروهی. یعنی یه نفر چند خط اول داستان رو می نویسه، بعد بقیه رو خبر می کنه تا بیان و به سلیقه ی خودشون ادامه اش بدن.

 

رول نویسی امروز ما هم به این صورته که من یه خورده از داستانی که توی ذهن دارم رو می نویسم و شما هم ادامه می دینش.

 

لطفا سعی کنید از نظرات اسپم خودداری کنید و اگه خواستین بهم چیزی بگین که به متن داستان ربطی نداشت، خصوصی بفرستین. و این که از اتفاقات و جملات غیر منطقی و بیش از اندازه طنز استفاده نکنید. چون به شروع داستان نمیخوره پایان طنزی داشته باشه.

دقت کنید که متنتون باید مطابق با آخرین کامنت داستان باشه. برای جلوگیری از آشفته شدن داستان، می تونین یه کامنت کوتاه بفرستین و بگین که نوشتن ادامه رو رزرو کردین. بعد همون کامنت رو ویرایش کنین و یا بعد از فرستادن بقیه ی داستان حذفش کنین. اینطوری وقتی دارین می نویسین کسی همزمان باهاتون داستان رو ادامه نمیده و مجبوره منتظر بشه تا شما متن رو کامل کنین.

و این که... اگه توی این داستان از شخصیت های محدودی استفاده کنیم بهتر میشه. درسته که اوردن شخصیت های دلخواهمون جذابیتش رو بالا میبره؛ اما فقط برای خودمون ممکنه ابن جوری باشه. اگه کس دیگه ای بخواد داستان رو بخونه، هجوم شخصیت های زیاد و ناشناس به داستان باعث گیج شدنش میشه.

قوانین سختی شد؛ نه؟D:

 

 

 

خب اینم از چیزی که توی ذهنم ساختم. شبیه انیمیشن موآنا شده یجورایی:

 

 

من مایلی هستم. دختری با قدرت سخن گفتن با اقیانوس.
و این داستان من است.
بعضی وقت ها آدم نه تنها از خودش، بلکه از ابرها و آواز پرندگان هم خسته می شود. می دانید که وقتی کسی حتی حوصله ی چیزهای زیبا را هم نداشته باشد چه خواهد شد.
بله. درست است. شب ها گریه می کند و به زمین و زمان ناسزا می گوید. متانت را کنار گذاشته و حتی به پیانوی گران قیمت دوستش آسیب می زند.
اما از همه بدتر می دانید چیست؟
این است که من نمی خواستم از زمین و زمان متنفر باشم.
اما مردم شهرم مرا مجبور به این کار کردند.
فکر کنم یک هفته ی پیش بود، مردم دهکده مانند همیشه مشغول کار و تلاش بودند. خورشید با تمام توان می درخشید و هیچ کس از آینده ی نامعلومی که در انتطارمان بود خبر نداشت.
من هم بالای تپه ایستاده بودم و تکه چوبی را می خراشیدم تا برای تولدم کادو درست کنم. می دانید، من دختر یتیم دهکده بودم. پدر و مادرم در یک سالگی مرا رها کردند چون نمی توانستند خرج مرا به دوش بکشند.
البته، غصه ام را نخورید. من این حرف ها را برای جلب ترحم نگفتم. فقط می خواستم بیش تر با من آشنا شوید. و لازم به ذکر است که پس از شانزده سال زندگی، تقریبا توانسته بودم با این موضوع کنار بیایم.
باد میان موهایم می وزید و حس خوشایندی به من می داد. اما ناگهان  صدای جیغ و دادی شنیدم. حس خوب زود محو شد. کودکی داشت جیغ می کشید. یک زن فریاد زد: «سیل! سیل! خودتون رو نجات بدین! اقیانوس عصبانی شده!»

 

۴۸ نظر ۱۴ لبخند

تضاد دنیا؟ که این طور!

بعضی وقت ها یک نفر می خندد؛ اما در پشت نقابش درحال گریه است. بعضی وقت ها یک نفر بدخلق است؛ اما باطن مهربانی دارد.

چه زمانی مرز ساحل و دریا مشخص می شود؟

چه زمانی خواهم فهمید کدام یک از انسان های اطرافم گرگی در جلد گوسفند نیست؟

 

 

+ این یکی دیگه جوهر بی رنگ نبود. خل و چل بازی و سوالات فی البداهه ی من بود که نمیدونم یهو از کجا امد:/

++ فردا، ساعت 9 صبح جمعه داستان نویسی همگانی داریم. دوست داشتین شرکت کنین:)

+++ من برم فیزیک بخونم.

 

 

ویرایش: به پیشنهاد دوستان ساعت شروع داستان نویسی رو به یازده صبح تغییر دادم ^__^

۳۵ نظر ۱۲ لبخند

☆Secret of fireworks☆

 

 


دیشب داشتم فکر می کردم باید از یه اسم خیلی خاص برای پست بعدیم استفاده کنم. یه اسم جذاب و یا شاید هم دهن پر کن؛ تا وقتی بقیه می خوننش احساس کنن جایی دور تر از اتاقشون نشستن و صدای جیرجیرک ها توی گوششونه D:

 

این اوخر خیلی درمورد احساساتم نوشتم. الان که بر می گردم و پست های قبلیم رو می خونم، متوجه می شم یه برچسب بزرگ روی همشون چسبونده شده:
فریاد برای فرار از خونه.

اما وقتی بهش فکر می کنم، می بینم اون قدرها هم با توی خونه موندن مشکلی ندارم. شاید در گذشته ای بسی دور (دو روز پیش رو می گم) فکر می کردم تنها خاطرات نوجوونیم محدود به کامپیوتر، موبایل و اینترنته؛ اما در حال حاضر هر خاطره ای توی ذهنم ثبت شده به جز موبایل و کامپیوتر. یعنی بهش فکر می کنم، اما زود از ذهنم پاک می شه.


از الان به بعد، تصمیم گرفتم چشمام رو به "تو خیلی از چیزهایی رو داری که دیگران ندارنش" مجهز کنم. چون آدم یه بار بیش تر که زندگی توی دنیا رو تجربه نمی کنه.

بعد رفتم سراغ ذهنم. کتاب خوندم، چندتا انیمه ی درست و حسابی دیدم، برنامه های آموزنده ی تلویزیون رو تماشا کردم و سر آخر ذهنم به هواپیمایی از جنس تخیل مجهز شد.

تا حالا یه آتیش بازی واقعی رو از نزدیک دیدین؟ من که یادم نمیاد دیده باشم. اما می تونم نورهای رنگی ای رو تصور کنم که آسمون شب رو می شکافن و تا انتهای دنیا پیش می رن. به انتها می رسن، تموم می شن، اما پرواز ذهن من هیچ وقت تمومی نداره. 

ذهن مثل یه حصاره. محدودیت هم کلبه ایه که درون حصار قراره داره. تو اون جا نشستی. داخل کلبه. اتفاقات زیادی اون بیرون در جریانه. هر روز هزاران نفر متولد می شن، می خندن، گریه می کنن، زندگی می کنن و می میرن. تو به وجود آورنده ی خنده نیستی. خالق آتیش بازی توی ذهن توی منم نیستی. اما یه چیز رو می دونی، همه ی این ها برای توئه. فقط کافی حصار رو بشکنی و به ذهنت اجازه ی آزاد بودن بدی. 

یه سری چیزا هستن که ما هیچ نقشی در به وجود امدنشون نداریم. دقیقا مثل همون مثال های قبلی. 

داستانی که نوشته می شه، از قبل وجود داشته. فیلمی که ساخته می شه از قبل وجود داشته. همه چی از قبل وجود داشته. فقط لازمه که کشف بشه. 


اگه توی کلبه بمونی هیچ کدوم از این ها رو نمی تونی کشف کنی. ایده های ناقصت بی فایده می مونه و داستان ننوشته ات روی دستت.

اما حصار ذهن من خیلی وقته که شکسته. منتها هنوز در جست و جوی ایده های جدیده. در جست و جوی قصه ها و راز آتیش بازی آسمونش.


 

 

 

پ.ن1 : منم به جمع فونت دوستان میخکی پیوستم. به لطف راینر عزیز الان وبلاگ منم هنری شده! دستت درد نکنه راینر جان:)))

 

پ.ن2: دیروز بیان بازم ارور داد. خواستم بگم اگه اتفاقی چیزی افتاد؛ من رو این جا می تونید پیدا کنید.

 

 

۵۲ نظر ۱۱ لبخند

خودت و یه آسمون آبی بالای سرت

 

 

 

امروز از اون روزهاست. از اون روزهایی که دلت می خواد در اتاق رو باز کنی و از همه ی متعلقات دنیا، اعم از موبایل و اینترنت فرار کنی.

 

امروز از اون روزهایه که خنکی روی پوستت می شینه و انگشت هات از تایپ صحیح کلمات به لرزش میفته.
نفس کشیدنت سخت می شه و فراموش می کنی دیروز تا چه اندازه به مرگ نزدیک بودی.

 

از اون روزهاییه که باید خنده کنان از خونه فرار کنی و شاد باشی که خودت رو داری. و یه آسمون آبی بالای سرت.

 

چون هیچ چیز بدتر از موندن توی خونه برای یه مدت طولانی نیست. هیچ لذتی توی نشستن بی وقفه پشت میز کامپیوتر وجود نداره. نه وقتی که حس می کنی همه چیزهایی که نوشتی و دوستانی که پیدا کردی داره از هم فرو می پاشه. نه وقتی که بیان خطای 504 می ده.

 

اتفاق دیروز خیلی حرف ها رو به ما می گه. این که فقط یک ثانیه لازمه تا همه چیز به "هیچ چیز" تبدیل بشه و خنکای صبح فراموش کنه نقشش توی این گوشه از جهان هستی چی بوده.

برای همین، دلم می خواد برم بیرون. دلم می خواد از مابقی عمرم لذت ببرم. دلم نمی خواد وقتی نوه هام ازم می پرسن نوجوونی و جوونیم رو چجوری گذروندم، فقط به عبارت "پشت میز کامپیوتر بودم" بسنده کنم.


می خوام براشون از موج های اقیانوس ها بگم. ببرمشون زیر بارون. براشون چتر رنگارنگ و چکمه بخرم. اشتباه پدر و مادرهایی که بچه هاشون رو با جملاتی مثل : «لباس هات خیس می شه و سرما می خوری.» محدود می کنن، تکرار نکنم.

زندگی سراسر تجربه اس. چه اشکالی داره اگه سرما خوردن هم جزئی از این تجربه ها باشه؟ خوابیدن توی تخت به مدت دو روز، و بعد هم مدرسه رفتن و شنیدن خوشامدگویی هایی که نشون می ده هنوز هم کسانی هستن که دوستت دارن. این هم یه بیت دیگه از زندگی توئه که لازمه به آوازت اضافه بشه.

 

منی که اجازه ی پریدن توی چاله های آب یا آدم برفی درست کردن رو ندارم، از این زندگی چی یاد می گیرم؟ چی می تونم با خودم به آینده ببرم وقتی تک تک ساعات زندگیم به شاد در حال بروزرسانی زل زدم؟

 

پایان خیلی نزدیکه. بارون موندگار نیست. رنگین کمان موندگار نیست. یه روز همه چیز تموم می شه و فقط خودت می مونی و چیزی که بهش می گن : "خاطرات خوب"

 

 

 

 

به نظرتون با این وضعی که همش نگران حال و احوال بیانم بهم امیدی هست؟ نکنه عاشقش شدم و دارم در فراق یار می سوزم؟

 

۲۴ نظر ۲۱ لبخند

جوهر بی رنگ: اشکی که آتش را خاموش کرد

می دانم یک روز، مادرم آن جا خواهد بود. با لبخندی بر لب، و دست هایی به نرمی گلبرگ ها. اشک هایم را پاک خواهد کرد و مرا در آغوش خواهد گرفت.

مطمئنم.

چشمانم را به سختی بسته نگه داشته بودم. همه ی چیزهایی که آن شب شوم را تشکیل می دادند، به ذهنم سیخونک می زدند. انگار داشتند مغزم را آزمایش می کردند تا ببینند به چه توهماتی نیاز است تا کاملا دیوانه شوم.

و من همچنان در جنگ با آن ها، و به او فکر می کردم. به زیبایی چشمانش، و به موهایی که احتمالا همانند من تیره بود.

همه ی انسان ها همین طورند. همه به دنبال قطره ای اشک می گردند تا با آن آتش مشکلات را خاموش کنند. افکار، هرچند از جنس نمک و دروغ باشند، در خودشان زندگی دارند. کوچک ترین اشک، زیباترین فکر، می تواند درد را تسکین دهد.

برای ایلاس متاسفم که چنین چیزی را نمی دانست.

چند لحظه بعد، چشمانم را باز کردم و پلک زدم. سایه رفته بود. البته فعلا.

نفسی از سر آسودگی کشیدم.

لبخند کوچکی زدم و زیر لب گفتم: «هنوز شیش ساعت مونده تا صبح بشه، آرنت. الان فقط خودتی و افکارت.»

و این گونه شد که تا صبح به خاموش کردن آتش مشغول بودم. آن هم با اشک هایم.

 

 

از سری متن های "جوهر بی رنگ"

 

ایلاس: سر دسته ی آدمکش ها 0__0

۱۴ نظر ۱۳ لبخند

گودالی از جنس دیگر

دخترم، بیا این جا بنشین. می خواهم داستانی برایت بگویم.

روزی روزگاری دنیایی وجود داشت. زیبا و به دور از پلیدی. مردم زیادی در این دنیا زندگی می کردند. می گفتند، می خندیدند، شکست می خوردند و دوباره تلاش می کردند. وجودشان به دست یک نفر بود، اما سرنوشتشان به دست خودشان.

وقتی نور چراغ روی این دنیا می افتاد، همه چیز شروع به حرکت می کرد، زنده می شد، از خیالات بیرون می آمد و دست نوازش بر سرمان می کشید. این دنیا همیشه یک شعار داشت: «تو تنها نیستی. من این جا کنارت هستم. و تا ابد هم کنارت خواهم ماند.»

دختر عزیزم، ما در سوراخ دنیای خودمان زندگی می کردیم، اما سقوط به درون گودالی از جنس دیگر برایمان لذت بخش تر بود. این سقوطی بود که درد نداشت. مرگی در انتهای آن انتظارمان را نمی کشید و یک فنجان قهوه و بالش نرم کافی بود تا با پای خودمان به درون این گودال بپریم.

ما احمق بودیم که در گودال می پریدیم؟! کمی صبر کن! حرفم هنوز تمام نشده.

وقتی احساس تنهایی ما را در بر می گرفت، وقتی که هیچ همدمی برای دلداری دادن وجود نداشت، بهترین کسی بود که می توانستیم رویش حساب کنیم. اگرچه گاهی اشکمان را در می آورد، یا ما را از دنیای اطراف بیزار می کرد، همیشه کنارمان بود و سبدی پر از آگاهی در دستش.

به هر نحوی، همه دوستش داشتند. این دنیا را.

تا وقتی که تلفن های همراه آمدند و ما را از یکدیگر جدا کردند.

 

آه دخترکم، روزی روزگاری چیزی وجود داشت که به آن می گفتند: کتاب.

۱۱ نظر ۱۷ لبخند

جوهر بی رنگ: تمام آنچه که قلب ما می خواهد

 

وقتی کوچک بودم، نمی توانستم روی پاهایم بایستم. آن ها لبخند می زدند، دستم را می گرفتند و تشویقم می کردند تا راه بروم. وقتی گرسنه می شدم، گریه می کردم. آن ها به من غذا می دادند و اشک هایم به خنده بدل می شد.
اما به محض این که توانستم روی پاهایم بایستم، غذا بخورم و جلوی فوران احساساتم را بگیرم، مرا کنار گذاشتند. مشکل دنیا همین است. تا وقتی کودک باشی، همه غصه ات را می خورند. اما به محض این که بزرگ شوی، تصور می کنند همه فن حریف هستی. مخصوصا اگر پیش آدمکش ها هم زندگی کرده باشی. در حالی که  قلب ما انسان ها همیشه برای یک چیز می تپد. برای یک نیاز واحد. محبت. از آغاز تا انتهایش.

 

از سری متن های "جوهر بی رنگ"

 

 

توضیح: شخصیت اصلی پیش آدمکش ها زندگی میکنه:) 

۱۰۳ نظر ۱۸ لبخند

این جا کلمات طلوع می کنند، لبخند شما چه طور؟

جای دنجی شده... نه؟ سیاه و نارنجی؟

دیشب با خودم فکر می کردم اگه کسی می خواد از آرزوها و رویاهاش بنویسه، باید جای دنج و آرامش بخشی رو انتخاب کنه. جایی که رنگ روشن و فانتزی طورش مزه ی یه تیکه کیک توت فرنگی رو نده. کیک واسه جشن هاست. قهوه و تلخیش برای تنهایی. و طبیعتا آدم نمیتونه وسط جشن، درحالی که یه تیکه کیک توی دهنشه و به همراه دوستاش داره بالا و پایین می پره، به نوشتن فکر کنه. (چقدر این اواخر به کیک ها فکر می کنم! D: )

اون جای دنج واسه ی من، همیشه اتاقم بوده. اولین و آخرین جایی که می تونستم برای نوشتنِ راحت بهش فکر کنم. و جزئیات بعدی، دراز کشیدن روی تخته. الانم که دارم این رو می نویسم روی تخت دراز کشیدم و نگاه خرس صورتیم مهمون این متنه^__^ (سلام هم داره خدمتتون)

قبلا که می خواستم افکارم رو روی کاغذ بیارم، زیادی به خودم سخت می گرفتم و فشاری که بهم وارد می شد آزار دهنده بود. همش پیش خودم می گفتم: نکنه جمله ی بعدیم بی مزه باشه؟ نکنه به کلمات قبلی نخوره؟ نکنه بقیه از حرف هام خوششون نیاد؟ نکنه...؟

ولی حالا که حدود یک ماه از اضافه شدنم به جمع نویسنده های بیان می گذره، احساس می کنم اون طناب سفتی که دور دستام بسته بودم و به انگشتام اجازه نمی داد هر چیزی رو بنویسن، در حال شل شدنه. نمی دونم... انگار که نوشتن مطلب مثل عبور از جاده باشه. هر آدم عاقلی چپ و راستش رو نگاه می کنه و بعد که خیالش راحت شد ماشینی این نزدیکی ها نیست، در آرامش کامل جاده رو طی می کنه.

اما من اون اوایل زیاد عاقل نبودمD:

فکر می کردم هر چی پیچ و خم راه رو بیش تر کنم، رقصان یا لی لی کنان برم جلو، موفق ترم و پربارتر به مقصد می رسم. نمی دونم متوجه منظورم می شین یا نه... ولی قبلا جملات من زیادی سنگین و بی معنی بود! یادمه در کنار اولین کتاب هایی که می خوندم، یه برگه می ذاشتم و تک تک کلمات سخت و قلمبه سلمبه شون رو می نوشتم. با معنیشون. بعد که می خواستم شروع به نوشتن کنم، برگه رو می اوردم و به خودم دستور می دادم حتما از اون کلمات استفاده کنم!

در نتیجه من که در تلاش بودم لقمه ی بزرگ تر از دهنم بردارم، همه چیز بی مزه می شد و از دست می رفت. ولی وقتی زمان گذشت و کتاب های بیش تری خوندم، به این نتیجه رسیدم که "قلمبه سلمبه بودن جملات" از نشانه های یه نویسنده ی خوب نیست. جملات باید ساده باشن. دوستانه و به راحت ترین شکل ممکن روی کاغذ بریزن و کاری بکنن که همه، اعم از ناآگاه ترین انسان ها، بتونن اون ها رو درک کنن.

این سفر اون هاست. کلمات هر چی سبک تر سفر کنن، راحت تر می تونن به مقصدشون که "ذهن خواننده" باشه برسن.

چه اشکالی داره من روی همون صندلی ای که جی کی رولینگ روش نشسته و از کتاب خوندن لذت برده  ننشسته باشم؟ چه ایرادی داره همون مدادی رو دستم نگرفتم که پاتریک راتفوس به دست گرفته؟ رنگ های ملایم و دوست داشتنی ما رو یه قدم به این افراد نزدیک تر می کنن. آرامش بیش تر، ذهن بازتر و جملات زیباتر:)

لبخند بزن، خودت رو به جای دنجی مهمون کن و ببین چه ایده ها و افکار قشنگی میان سراغت. و مهم تر از همه: به خودت سخت نگیر! هر چی راحت تر بنویسین، افراد بیش تری با نوشته هاتون ارتباط برقرار می کنن و توی نوشتن قوی تر به نظر می رسین:)

 

و در آخر دعوتتون می کنم به این جا: یه جای آروم و خوب!
 


 

 

پ.ن1: دیشب قبل از خواب کلی با جناب قالب ور رفتم ولی هنوزم باب میلم نیست. فونت جواب کامنت ها نارنجیه! به نظرم اگه سیاه بود چشمامون کم تر اذیت می شد:)

 

پ.ن2: اسم وب شده طلوع کلمات. انگلیسیش درسته؟ حرف the رو باید بذارم یا نباید بذارم؟:))

 

۱۷ نظر ۱۴ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان