سرگذشت شاهکش: داستانی برخاسته از موسیقی و آتش آبی

قبل از هرچیز بگم که درسته این یه معرفی طولانیه، اما اگه طرفدار کتاب های فانتزی هستین حتما یه نگاه بهش بندازین. این کتاب فوق العاده اس!

 

 

سرگذشت شاهکش یکی از بهترین فانتزی های قرن بیست و یکمه. جلد اول این کتاب با عنوان «نام باد» و جلد دوم با عنوان «ترس مرد فرزانه» تونست طرفداران زیادی توی دنیا پیدا کنه و جایزه های زیادی بگیره. اگرچه جلد سوم با عنوان «درهای سنگی» هنوز منتشر نشده، اما به نظرم نباید به خاطر ناقص بودن داستان خودتون رو از یه تجربه ی اعجاب انگیز محروم کنید!

داستان شاهکش از مهمونخونه ای دور افتاده توی روستا آغاز می شه. جایی که مردی نسبتا جوان به اسم کُت و شاگردش، بَست، اون جا رو اداره می کنن. توی این مهمونخونه همه چیز عادیه. مردم می آن، نوشیدنی سفارش می دن، داستان تعریف می کنن و شبکه ای از شایعات مختلف رو در روستا پخش می کنن. اون ها کوچیک ترین اطلاعی درمورد حقیقت داشتن افسانه ای به اسم کواث شاهکش ندارن. همین طور زندگیشون رو می کنن، تا این که یه روز مردی به اسم دوان لوچیس که بهش وقایع نویس (chronicler) هم می گن، پا به این مهمونخونه می ذاره. و در تلاشه تا راز افسانه ی شاهکش رو بفهمه.

تا این جا، زاویه دید داستان از زبون سوم شخصه. و یجورایی نویسنده طوری داستان رو نوشته که انگار شما با تک تک موجودات و اصطلاحات داخل کتاب از قبل آشنایی دارید. اما بذارید بهتون بگم، ناامید نشین! اگه حس می کنین کتاب واستون سنگین و غیر قابل مفهومه راهش نکنید، چون این فقط یه مقدمه اس، در واقع کتاب از جایی شروع می شه که زاویه دید داستان از سوم شخص به دید شخصیت اصلی داستان تغییر می کنه.... و کواث وارد می شه و همه چیز رو از آغاز تا پایان برای شما توضیح می ده.

 

شبی که شعله ها آبی شدند، داستان آغاز شد


کودکی کواث اگرچه شروعی ساده و معصومانه داشت، اما پایانش یه تراژدی غم انگیز و مه آلود بود. یه پسر کوچولوی یازده ساله که طی یک حادثه، همه چیزش رو از دست داد و آواره شد. تا قبل از اون اتفاق، کواث کوچولو شاید می تونست بخنده، جادو یاد بگیره و تفریحات سالم خودش رو داشته باشه، اما نکته ی قابل توجه اینه که بعد از اون اتفاق یاد گرفت روی پای خودش بایسته و به دیگران متکی نباشه.
برای همین، اول از راه اشتباه، و کم کم از راه درست خرج زندگیش رو در اورد. و توی این مسیر هیچ کس همراهش نبود. جز سیمون، پسری نیمچه اشرافی و ویلم، دوست خارجی کم حرفش، و دنا، دختری مرموز که حتی اسم واقعیش رو هم به کسی نمی گفت.
البته حضور شخصیت های دیگه ای مثل آئوری، فلا و استاد الودین هم توی حرکت کواث به سمت خوشبختی بی تاثیر نبود، اما این قسمت برای بررسی نزدیک بودن کتاب به واقعیت و قابل لمس بودن داستانه. چیزی که ممکنه خیلی از فانتزی های امروزی ازش بی بهره باشن.
همون طور که گفتم، ما هم اگه توی یازده سالگی خانواده مون رو از دست بدیم، به احتمال زیاد چیز خاصی بهمون نمی رسه. و دقیقا مثل کواث مجبوریم خودمون دست به کار بشیم و زندگیمون رو بسازیم.
نکته ی بعدی اینه که جادوی داستان از تخیلات نویسنده فراتر رفته و رگه هایی از علم شیمی و کیمیاگری رو در خودش داره. راتفوس اول شما رو با قوانین جادوگری آشنا می کنه، و بعد در قسمت های مختلف داستان اون ها رو به کار می گیره. و موفیقتش در این زمینه به حدی بوده که شما وسط داستان از خودتون نمی پرسین: «این طلسمه دیگه از کجا امد؟!»
به نظرم آلار و استفاده از خون برای ردیابی یک نفر، جذاب ترین قسمت جادوگریه.

 

دو شخصیت فراموش نشدنی

 

بعد از کواث، آئوری و استاد الودین بهترین شخصیت هایی هستن که توی کتاب باید دنبالشون بگردین.

آئوری یه دختر شیرین عقل اما مهربونه که رازهای زیادی در پس زندگیش نهفته اس. استاد الودین هم یکی از استادهای عجیب جادوگری توی دانشگاهه. رابطه و تاثیر این دو شخصیت تاثیرشون توی کتاب، داستان رو از حالت یکنواختی و آدم های کلیشه ای خارج می‌کنه. دیالوگ های عجیب و صرفا عاقلانه ی این دو نفر، در سراسر کتاب پراکنده شده و شما هر از چندگاهی می تونین مهمونشون باشید.

 

می رسیم به موسیقی داستان.
شاید با خودتون بگید: «مگه کتاب هم موسیقی داره؟»
جواب بله است. کتاب پر شده از شعرهای معنادار و رازآلود. که هنوز هم که هنوزه خواننده جواب بعضی از  معماهای نهفته در شعرها رو پیدا نکردن.
 

 

نثر کتاب ساده و روونه. و بعضی قسمت ها هم در حال پند و اندرز دادن به ماست و دیدمون رو به یه موضوع روشن‌تر می کنه.

 

شاید بهترین قدرتی که ذهن ما در اختیار دارد، توانایی کنار آمدن با درد است. تفکر قدیمی به ما چهار در ذهن را می آموزد که هر کس بسته به نیازش، از آنها عبور می کند.

اولین در، خواب است. خواب به ما کنارهگیری از دنیا و تمامی دردهایش را عرضه می کند. خواب باعث گذر زمان می شود و بین ما و تمام چیزهایی که به ما آسیب رسانده اند، فاصله می اندازد. زمانی که شخصی زخمی می شود، معمولاً بیهوش می شود. مشابه آن، شخصی که خبر ناگواری را می شنود، به طور معمول دچار غش و ضعف می گردد. این روشِ ذهن برای محافظت از خودش در برابر درد، با عبور کردن از درِ اول است.

دومین در، فراموشی است. بعضی زخم ها بیش از حد عمیق هستند که بخواهند بهبود یابند یا به سرعت التیام پیدا کنند. به علاوه، بسیاری از خاطرات صرفاً دردناک هستند و هیچ درمانی برایشان نیست. اینکه میگویند «زمان تمام زخم ها را درمان می کند» غلط است. زمان اکثر زخمها را درمان میکند؛ بقیه در پشت این در پنهان می مانند.

سومین در، دیوانگی است. زمانهایی هست که ذهن با چنان ضربهای بزرگ درگیر می شود که خود را در پسِ دیوانگی پنهان می کند. با اینکه ممکن است سودمند به نظر نرسد، اما هست. زمان هایی هست که واقعیت چیزی جز درد به همراه ندارد و برای فرار از آن درد، ذهن باید واقعیت را پشت سر بگذارد.

آخرین در، در مرگ است. آخرین پناهگاه. هیچ چیزی نمی تواند به ما بعد از مرگ صدمه برساند یا حداقل اینطور به ما گفته شده است.

 

 

استخوان ترمیم می‌شه. این پشیمونیه که همیشه همراهت می‌مونه.

 

این جمله ی بالا یکی از قشنگ ترین حرف هاییه که از زبون کواث شنیدم. 

 

 

بزرگ ترین نقطه ی قوت:
غیر قابل پیش بینی بودن و رازهای جذاب. به علاوه ی شخصیت پردازی فوق العاده ی نقش اصلی.

بزرگ ترین نقطه ی ضعف:
هیجان نسبتا کم جلد اول و نداشتن نقطه ی اوج.

اما بهتون قول می دم قلم نویسنده و شخصیت اصلی این قدر دلنشین هست که نقطه ی ضعف رو می پوشونه. و واقعا هم خسته کننده نیست و توصیفاتش کاملا به اندازه اس. و اول شخص بودن داستان هم به این قشنگی اضافه می کنه.
اگه طرفدار فانتزی و شخصیت های انیمه ای طور هستین حتما یه سر به دنیای راتفوس بزنید!

 

 

 

پ.ن1: این رو برای وبلاگ برقرار نوشته بودم؛ اما پیش خودم گفتم بد نیست این جا هم بذارمش تا کسانی که ندیدن باهاش آشنا بشن:)))

پ.ن2: شرمنده که زیاد به وبلاگاتون سر نمیزنم... یجورایی با امتحانات و تمرین نویسندگی سرم شلوغ بود:)

۱۶ نظر ۱۳ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان