چشمان متعجب

چشم‌هاش گشاد شده. نه این که ترسیده باشه. بیش‌تر متعجبه. همیشه هم این جوری نیست. اما عادتشه. خیلی‌ها وقتی تعجب می‌کنن دهنشون رو با دست می‌پوشونن. حتی ممکنه از خودشون صداهایی در بیارن که زیاد طبیعی نباشه. اما اون فرق می‌کنه. احساساتش فقط یه مسیر داره. قلب به چشم. قلب به چشم. انگار همین طور که قلب خون رو به اندام‌ها پمپاژ می‌کنه، احساساتش رو هم به چشم‌ها می‌فرسته. اما این کار خیلی ظریف و زیبا انجام می‌شه. چون توی چشم‌هاش هیچ اثری از خون و یا قرمزی نیست. سرحال سرحاله. حتی بدنش هم نمی‌لرزه. رنگش هم پریده نیست. فقط متعجبه. متعجب. شنیدی؟ فقط همین. 
پاهاش طوری روی زمین قرار گرفته که انگار با چسب چسبوندنش. یه ذره سستی، یه ذره خم شدن، هیچی. انگار مجسمه‌اس. از اون دور دورها صدای افتادن یه چیزی می‌آد. شبیه صدای افتادن یه ظرفه. به هر حال ما که کاری به اون طرف خیابون نداریم. موضوع بحث ما همین جاست. شخصیت اصلی ما، اونه. 
خودش هم می‌دونه که نباید به صدا اهمیت بده. پس نمی‌ده. گوش‌هاش تکون نمی‌خورن. اما چشم‌هاش... برق می‌زنن. یه جذابیت خاصی توشونه. واقعا می‌گم. آبی روشن. قشنگه؛ نه؟ 
تو شخصیت اصلی داستان نیستی؛ اما حرکت می‌کنی. می‌گی خشک موندن و زل زدن به چشم‌هاش کافیه. به هر حال اون که نمی‌فهمه تو چی می‌گی. تو هم که نمی‌فهمی اون چی می‌گه. پس چرا به هم دیگه زل می‌زنین؟ نه صبر کن. هنوز یه کم مونده. 
دیگه واقعا حوصلت سر رفته. نه از این که شخصیت اصلی داستان نیستی، از این که خیلی بیش‌تر از اون چه که حوصله داشتی، این جا نگهت داشتم. واقعا می‌خوای بری. 
داری دور می‌شی. صدای قدم‌هات روی سنگفرش خیابون تکرار می‌شه. تپ تپ...  تاپ تاپ... مواظب باش نیوفتی. زمین خیسه. هنوز از بارون چند ساعت پیش کاملا خشک نشده. اوه راستی، اگه هوا بارونی بوده، پس چرا اون این جاست؟ 
ما چیز زیادی نمی‌دونیم. فقط تویی؛ و اون. یه غروب پاییزیه. دلم می‌خواست بگم رمانتیکه یا یه همچین چیزی؛ اما مگه نگاه‌های شما دو نفر چنین اجازه‌ای هم می‌ده؟ پس باید این جوری بیانش کنم: غروبش خصمانه‌اس! 
باز می‌ایستی. کنجکاوی نمی‌ذاره جلوتر بری. برمی‌گردی و یه بار دیگه نگاهش می‌کنی. چه موهای سفید قشنگی. کم‌کم حس می‌کنی داره ازش خوشت می‌آد. به این نتیجه می‌رسی شاید اون‌قدرها هم که فکر می‌کردی تخس و بداخلاق نباشه. پاهاش رو نگاه می‌کنی. و حتی دست‌هاش رو. خیلی نرم و کوچولو به نظر می‌رسه. اما چشم‌های متعجبش... دارن رو به عصبانیت می‌رن. آره. وقت فراره. 
می‌ری. پشت سرت رو هم نگاه نمی‌کنی. این قدر بی‌حوصله و خسته‌ای که حتی نمی‌شنوی اون شروع می‌کنه به میومیو کردن و به زبون خودش می‌گه: «برو بیرون! این جا قلمرو منه!»

 

۱۶ لبخند

وای خدا... آخرش 😂😐😂😂😂😂

 

دختر عالی بود 😂

XD


ممنون که خوندیش ^__^

راستی فونت الان چجوریه؟

چقدر خوب بود:))

عه سلام ^__6

اولین باره کامنت میدی اینجا؟ 
امدم وبت. چقدر از اون وبلاگ هایی که ازشون خوشم میاد!!

مرسیییی^__^

همونه که بود /:

 

باید هم سی اس اس و تغییر بدی هم اچ تی ام ال...

 

با این مدل قالب بلد نیستم فونت عوض کنم :/

فونت قبلی گذاشتنش کاری نداشت اما فونت های دیگه....

نرگس رو باید نویسنده کنم درستش کنه XD

درود:)

بله بله اولین باره:))

خوشحالم که خوشتون اومد((=

D:

پس خوش امدی :)))


الان که نزدیک امتحاناست. میذارم بعدشون کلی تو وبت میگردم. البته... اهم اهم.. فعلا دو پست بیشتر توش نیست XD

خیلی باحال بودD: 

فکر نمی‌کردم آخرش اینجوری باشه. خیلی کیووووت بپپود⁦ ⁦⁦(♡ω♡ ) ~♪⁩

مرسی ^__^

من با این همه تعریف چه کنم؟  *__*

دلم کلی تنگ شده بود برای متنهات عزیز جان... ان‌شاءالله امتحاناتت رو خوب بدی و موفق باشی زیبانویس :))

نمیدونی دل منم چقدر واسه خوندن وبلاگ های بقیه تنگ شده...  ولی الان همش جسته گریخته میخونم. :((

هق..  امتحانات...  از بیست و هفتم شروع میشن.  حضوریییییی 0_×

مرسی عزیزم:))

سلاام

آخییی😍😍😅😅پیشییییی😍😂

سلام :))

میو میو. ^_^

واهااااییی TT فکر نمیکردم گربه باشههه TT هق TT قلبم TT

بله دیگه به افتخار نیانکو ^__^

واقعا توجه همچین چیزی رو نداشتم:′||| خیلی سافت بود!!

چشمات سافت میبینه که.  ممنووون :)))

چقدر چلنجر دیپی بوووودد!!

 

وای آخرش... از اون چیزاست که دوست دارم نقاشیشو بکشم ولی نمیتونم ಥ__ಥ

واقعا؟  من نخوندمش :(( متاسفانه! 


اتفاقا این رو از روی یه نقاشی الهام گرفتم! البته فقط گربه ی متعجبش رو...  عکسشو گذاشتم رو پس زمینه کیبورد موبایلم و موقع نوشتن هی نگاش میکردم.  صبر کن عکسش رو واست بفرستم .

پیوند میشه:"))))

جان؟  نه جان؟!! 

(حمله ی قلبی) 

و...

پایان غیرمنتظره...*-*

^__^

اینجا سرزمین دختری 

که مدادهایش رنگ ندارد 

کاغذهایش همیشه سفیدند

نوشته هایش را خودش نیز نمی بیند 

ولی باز می نویسد

میداند روزی نوشته های بی رنگش دنیا را رنگ خواهد کرد 

 

وقتی شب کرم کامنت شعریت میگیره 

 

 

وای چقدر قشنگ بود!!!!

حک شد روی قلبم! خییل دوستداشتنی بود!


البته همچین شب هم نبودا! 

فکر کن وقت کنکور تا دوازده و نیمه نه؟

اگر اره، پس...

تموم شد ="))

امیدوارم موفق بوده باشی ^-^

منتظر ستاره‌ات هستم :)

اره ولی من یازده و نیم بلند شدم XD

ممنون ممنون:))
ولی زیاد خوب ندادم. قراره واسه سال دیگه بخونم پس فکر کنم ستاره‌ای درکار نیست. مگه این که نتایجو بزنن و یه چیزی قبول شده باشم 😁

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان