☆Secret of fireworks☆

 

 


دیشب داشتم فکر می کردم باید از یه اسم خیلی خاص برای پست بعدیم استفاده کنم. یه اسم جذاب و یا شاید هم دهن پر کن؛ تا وقتی بقیه می خوننش احساس کنن جایی دور تر از اتاقشون نشستن و صدای جیرجیرک ها توی گوششونه D:

 

این اوخر خیلی درمورد احساساتم نوشتم. الان که بر می گردم و پست های قبلیم رو می خونم، متوجه می شم یه برچسب بزرگ روی همشون چسبونده شده:
فریاد برای فرار از خونه.

اما وقتی بهش فکر می کنم، می بینم اون قدرها هم با توی خونه موندن مشکلی ندارم. شاید در گذشته ای بسی دور (دو روز پیش رو می گم) فکر می کردم تنها خاطرات نوجوونیم محدود به کامپیوتر، موبایل و اینترنته؛ اما در حال حاضر هر خاطره ای توی ذهنم ثبت شده به جز موبایل و کامپیوتر. یعنی بهش فکر می کنم، اما زود از ذهنم پاک می شه.


از الان به بعد، تصمیم گرفتم چشمام رو به "تو خیلی از چیزهایی رو داری که دیگران ندارنش" مجهز کنم. چون آدم یه بار بیش تر که زندگی توی دنیا رو تجربه نمی کنه.

بعد رفتم سراغ ذهنم. کتاب خوندم، چندتا انیمه ی درست و حسابی دیدم، برنامه های آموزنده ی تلویزیون رو تماشا کردم و سر آخر ذهنم به هواپیمایی از جنس تخیل مجهز شد.

تا حالا یه آتیش بازی واقعی رو از نزدیک دیدین؟ من که یادم نمیاد دیده باشم. اما می تونم نورهای رنگی ای رو تصور کنم که آسمون شب رو می شکافن و تا انتهای دنیا پیش می رن. به انتها می رسن، تموم می شن، اما پرواز ذهن من هیچ وقت تمومی نداره. 

ذهن مثل یه حصاره. محدودیت هم کلبه ایه که درون حصار قراره داره. تو اون جا نشستی. داخل کلبه. اتفاقات زیادی اون بیرون در جریانه. هر روز هزاران نفر متولد می شن، می خندن، گریه می کنن، زندگی می کنن و می میرن. تو به وجود آورنده ی خنده نیستی. خالق آتیش بازی توی ذهن توی منم نیستی. اما یه چیز رو می دونی، همه ی این ها برای توئه. فقط کافی حصار رو بشکنی و به ذهنت اجازه ی آزاد بودن بدی. 

یه سری چیزا هستن که ما هیچ نقشی در به وجود امدنشون نداریم. دقیقا مثل همون مثال های قبلی. 

داستانی که نوشته می شه، از قبل وجود داشته. فیلمی که ساخته می شه از قبل وجود داشته. همه چی از قبل وجود داشته. فقط لازمه که کشف بشه. 


اگه توی کلبه بمونی هیچ کدوم از این ها رو نمی تونی کشف کنی. ایده های ناقصت بی فایده می مونه و داستان ننوشته ات روی دستت.

اما حصار ذهن من خیلی وقته که شکسته. منتها هنوز در جست و جوی ایده های جدیده. در جست و جوی قصه ها و راز آتیش بازی آسمونش.


 

 

 

پ.ن1 : منم به جمع فونت دوستان میخکی پیوستم. به لطف راینر عزیز الان وبلاگ منم هنری شده! دستت درد نکنه راینر جان:)))

 

پ.ن2: دیروز بیان بازم ارور داد. خواستم بگم اگه اتفاقی چیزی افتاد؛ من رو این جا می تونید پیدا کنید.

 

 

۱۱ لبخند

ولی من حاضرم هرکاری بکنم که تو خونه بمونم:)))
یعنی اگه بخوان منو شکنجه بدن باید ببرنم مهمونی یا گردش-_-
تفریح خارج از خونم فقط به گشتن و پرسه زدن تو سطح شهر اونم تنها وبی هیچ هدفی خلاصه میشه+ گشتن تو کتاب فروشیا و ذوق زدن بابت جذابیتشون=)

منم اغلب اوقات این جوری ام. اگه مسافرتم بیش تر از سه چهار روز طول بکشه خسته می شم.

اما از وقتی کرونا امده هیچ جا نرفتم و نیاز به تغییر حال و هوا دارم.

کتابفروشی که تخت سلطنتی اصلا!
آخر هفته باید برم حتما!

اره واقعا کرونا همه رو کلافه کرده:|
تخت سلطنتیو خوب اومدی;)

امیدوارم هر چه سریع تر واکسنش بیاد و یه نفس راحت از محدودیت های فیزیکی بکشیم.

^--^

هعیی... 

منم با اینکه یه آدمی بودم که همیشه زیاد بیرون نمیرفتم و توی خونه بودم اما دلم میخواست برم بیرون، الان دیگه هیچ انگیزه ای ندارم. میخوام هردفعه لی لی کنان بپرم توی اتاقم و آهنگ گوش بدم، کتاب بخونم، انیمه و سریال ببینم، و تایپ کنم=) یعنی روحیات متغیر من کاملا الان خونه نشینی میخواد و غرق شدن توی کتابم=) تازه یه سریال جدید پیدا کردم=))

پ. ن:دوباره از صفحه نظرات پستای مردم به عنوان دفترچه یادداشت استفاده کردم - _- شرمنده=)

پ. ن2: فونت جدید مبارک=)) 

من خیلی وقته دنبال آبشار یخ و مه زاددم.

آخر این هفته هم قراره برم کتابفروشی. دعا کن حداقل یکیش رو داشته باشه وگرنه من می میرم:(

پ.ن: این که دفترچه یادداشت نبود! خیلی خوشم میاد وقتی یه نفر دیدگاهش رو نسبت به حرفام میگه. خیلی هم خوب بود!

پ.ن2: دست راینر درد نکنه واقعا:))

همه ما باید حصار ذهنمون رو بشکنیم و بیایم بیرون و ذهنمون توی آسمون اوج بگیره:)
نمیگم ذهن منم حصارو شکسته ولی یه شکاف کوچولو توی حصار ایجاد کرده و داره ازش بیرون رو نگاه میکنهD:
دیروز بعد از مدت ها از خونه اومدم بیرون واقعااااااا احساس میکردم سالهاست که از خونه بیرون نیومدم(من فقط تنها باری که از خونه بیرون میام هر هفته چهارشنبه ها میرفتم خونه مامان بزرگم برمیگشتم و پا توی داخل شهر نذاشته بودم:/)و خوب نیومده بودم._.XD ولی میدونی با این که ما از خونمون بیرون نمیریم ولی دنیامونو توی همین فضای بسته میسازیم:)با پیدا کردن دوستای مجازی..با سفر کردن ذهنت به شهرهای مختلف با دیدن انیمه و فیلم و کتاب و خیلی چیزهای دیگهD: میدونی هیچ محدودیتی نیست! هممون میتونیم با هر چیزی زندگیمونو بسازیم فقط باید به قول تو"حصار ذهنمون رو بشکنیم^^"
+چقدر فونت خوشگلههههه داره به سرم میزنه منم فونتمو عوض کنمXD
+چه کار خوبی یادم باشه بیام اینجا پیدات کنم شاید منم باید بزنم یدونه توی بلاگفا

اره دقیقا! خیلی خوب منظورم رو متوجه شدی.

من الان با کمک ذهنم همه جا رفتم. آمریکا، زاپن، کره، چین، آینده، گذشته، دنیاهای موازی و خیلی جاهای دیگه.

+ ممنون^^ به نظرم تو هم عوض کن همه مثل هم بشیم:))
+اگه لازم بشه با همین آدرس توی بلاگ اسکای هم وب میزنم D:
فقط هلن گفت اگه آدرس وب بیان و بلاگفامون یکی باشه بهتره:)

به به! فونت استلایی ×_×

 

من با خونه موندن مشکلی ندارم راستش ! ازش لذتم میبرم :/

#از_خصوصیت_های_یک_درونگرا !

 

@ راینر

عه شما هم بلدید فونت عوض کنید ؟ *-*

 

@ موچی 

عوض کن قراره ست بشیم !!!!

 

@ آرتمیس

چرا نیومدی بدو من الان با کی صفحه چت درست کنم *-*

بعله:))

منتها توی تبلتم همون تاهوما نشون داده میشه... فکر کنم به خاطر قدیمی بودنشه. با گوشی مامانم امد خوب بود.

منم توی جواب نظرات گفتم. اصلا با خونه موندن مشکلی ندارم و مثل تو خیلی درونگرا هستم. ولی دیگه از یکنواختی همه چیز خسته شدم:(



@آرتمیس
راست میگه بیاید چت کنید D:

بچه ها جدی جدی ناراحت نمیشید که من تو پستاتون صفحه چت درست میکنم 0.o

اگه ناراحت میشید بگید قول میدم خودمو کنترل کنم :/

 

برا من فقط اینش رو مخه که یکسره همه چیو باید ضد عفونی کنی ×_×

نه راستش... من ناراحت نمیشم اصلاD:

ولی هلن از چت و اسپم خوشش نمیاد D:



اوهوم... تازه آخرشم یه خرابکاری میشه و دستت به جایی میخوره.

وب تو رو که ترکوندیم ×_×

اوه ... یادم باشه پس !

D:


تازه پس فردا هم رول نویسی داریم!
هفته ی سوم مال کی بود؟

یوهووووووو !!!

مونی ؟ نمیدونم!

( وی خدا خدا میکند مال او نباشد :/ )

چرا اخه؟:/

چون اصلا چیزی به فکرم نمیرسه که اولشو بگم و بعد شما بقیه شو بگید ://////

اها D:

من که همون جمعه یه چیزی سر هم کردم (عینک دودی)

وایولت باورت نمیشه ولی همه دارن فونتشونو عوض میکنن ×_______×

بعد اینکه من عوض کردم ، بعد عشق کتاب ، بعد تو ، آیلین هم عوض کرده ، حنا داره روش کار میکنه ، موچی هم میخواد عوض کنه 0.o

هلن هم میخواد عوض کنه ولی انگار نمیشه D:


اینم جریان جوهر بی رنگ و عینک دودیه. اصلا میخوای سلاح تو میخک باشه؟:)

خدای من 0____0

ست میشیم هممون ! اصلا میخواید قالبهامونم یه مدل کنیم ×__×

 

بدک نیستا ! فونت استلایی *-*

میخوای به مدت یه هفته این کار رو انجام بدیم؟ D:

کد قالبامون رو سیو کنیم و به مدت یه هفته همه مثل هم باشیم. بعد دوباره هرکسی قالب خودش رو بذاره. اصلا بیاین اسمامونم یکی کنیم (روانپریشی بیش از حد)

جای آرتمیس خیلی خیلی خالیه!

سلام D: 

میریم که چت کنیم @-@

سلام خوش امدی:))

بفرماید D:

مثل هم مثل هم نه خیلی مسخره میشه :/

مثلا قالب وبلاگ من ، ولی عکساشون فرق کنه ! آهان مثلا مثل من و سولویگ ×__×

وااااایییی فکر کن همگی وایولت جی آرون 😂😂😂😂

 

آره آرتی کجاییییی بیا دلمون تنگولید برات :"(

D:


ای کاش کدگیاس رو دیده بودی. توی اونم مردم یک کشور همه تبدیل میشن به یه نفر و با هم از کشور فرار میکنن.

سلام ♥_♥

هزینه داره‌ها. هزینه‌اش میشه این که مثل همیشه قشنگ بنویسی و همیشه قشنگ تر از قبل ^_^

 

منم به احتمال زیاد قراره یه فونت و قالب جدید دست و پا کنم ببینم چطوری میشه :)

(وی زیپ کیفش را می‌کشد و کم کم عازم بلاگفا می‌شود.)

 

@استلا

من یه قالبایی ادیت کردم که همه جمیعا کف میکنن ببینن ولی متاسفانه الان دیگه نه وقتشو دارم نه حوصلشو ببینم امروز میتونم یه کاری بکنم برای وبلاگ خودم یا نه...

سلام:))


واقعا ممنونم ازت^^ خیلی کمک کردی!!!

قالبت که خیلی قشنگه. مخصوصا هدرش. هدر متفکر D:

چرا بلاگفا؟ میخوای مثل من یه وب کمکی بسازی یا کلا نقل مکان میکنی؟


@استلا 

آقا همینجوری شد بخدا . می خواستم اسم فونت رو سرچ کنم زدم فونت استلایی XDD

عجب D:

@وایولت 

فکر بدی نیستا . همه قالباشون شبیه هم 😂 ملت قاطی می کنن XD همه خانم ایکس میشن اون موقع همه میرین افق ! ( دیوانگی خیلی خیلی از حد خود گذشته ) 

@راینر 

عه ؟ چرا بلاگفا ؟ 

( وی اصلا سعی ندارد جناب راینر را متقاعد کند به وی نیز کمک کند ) 

 

 

اره اره! منم واسه همین میگم! (وی بیماری مردم آزاری اش گل کرده است)


توی افق میبینمتون بچه ها....

@آرتمیس

من در خدمتم هرکی کمک میخواد. شما هم میخواید فونتتون اینجوری بشه!؟

یه وب کمکی دیگه! خدای نکرده اگه ترکید چه گلی به سر بگیریم!؟

اره دقیقا!!

وقتی ساختی خبرش رو بهمون بده:)

@ راینر

فعلا که همه دارن فونت استلایی خوشگلمو میدزدن :"(

 

@ آرتمیس

آرتیییییی اومدیییی ! بیا بغلمممم !

من خودم به تنهایی قادر بودم که صفحه چت درست کنم و تا یه جاهایی پیش رفتم ولی حالا که تو اومدی خیلی خوبه *-*

و شیپور چتیدن (چت کردن) نواخته می شود!

@راینر 

*چشمان قلبی* بله بله میخوام فونت استلایی بشه D: 

من همین الان برای هانی بانچم فونت عوض کردم D:

@استلا 

*خودش را در آغوش استلا پرت می کند* پیش به سوی چت کردن ! 

^__^

وایولت 

منم میخوام فونت عوض کردن یاد بگیرم :(((

 

@ آرتمیس

تکبیییر !

 

+ بچه ها اسماتون رو کیبوردم هی پیشنهاد میده 😂

راستش منم بلد نیستم فقط طبق توضیحات راینر یه کد خاص رو توی کد ccs قالبم ریختم:)



دیگه کیبوردت هم ما رو میشناسه!

@استلا 

بیا خودم بهت یاد می دم D: 

من بلدم عوض  کنم فونت های ساده مثل ساحل و پرستو و اینا ولی اینم عوض کردن فونت با میخک سخته و من چون با گوشیم نمی شه زیاد :* 

@وایولت 

باریکلاااا ! 

 

:))

@ آرتی

آخه از راه دور نمیشه خوب یاد گرفت *اشک*

@استلا 

*اشک بیشتر* اگه صد سال هم طول بکشه من یک روز حتما تو رو می بینم :) 

ای کاش همدیگه رو میدیدیم واقعا:(

میبینیم !

آرتی نمیخوای فونتتو عوض کنی ؟ ×__×

 

ببین یه روزی کرونا رفته و من 18 سالم شده و نمایشگاه کتابم بازه ، بیاید همو ببینیم :")

منم نوزده سالم شده اون موقع:))


ولی نمایشگاه کتاب کجا؟

@استلا 

نمی دونم ...جناب راینر قرار بود کمک کنه الان نمی دونم کجاس ؟ D:‌‌‌....:( 

هعیی روزگار :( 

نمایشگاه کتاب بین المللی تهران ×__×

آهان اوکی^^

یه چیزی گیر کرده تو گلوم :/

بگم ؟

بفرما^^

من دلم میخواست فقط خودمون فونت استلایی داشته باشیم :(

الان مگه کسی غیر از ما فونت استلایی داره؟ خب هممون که با همیم!

یه چند نفری هستن ...

زیادترم میشن حالا صبر کن ×___×

این فونته انقد زیاد میشه که آخرش خز میشه 😂😐

عجب...

به هر حال این فونت استلایی رو که ما نساختیم!

@آرتمیس

آقا من شرمنده ام الان درستش میکنم. ببخشید اصلا حواسم به اینجا نبود.

(وی اهل رول و چت و این قرتی بازی ها نیست) 😅

@ راینر

هعییییییی ! دفعه آخرتون باشه به چت کردن ما میگید قرتی بازی @-@

@استلا

گومن‌ناسای ^_^

 

@بازم استلا

چرا دلتون میخواد فقط خودتون این فونت خوشگل رو داشته باشید!؟ بذارید یکم این فضای بیان تمیز و خوشگل بشه یکمی گردگیری بشه! (وی دارد مخفیانه برای استفاده از این فونت اجاره میگیرد)

منم اینطوریم که اصلا دلم نمی خواد برم بیرون از خونه. یعنی درحالت عادی هم منو جز مدرسه و باشگاه و کتابخونه جایی نمی دیدن :)) الانم زیاد ناراحت نیستم از موندن توی خونه، فقط دلم برای کتابخونه و باشگاه تنگ شده واقعا.

+ به به! می بینم که اینجا هم به فونت استلایی مزین شده :دی مبارکه ^.^

وای باشگاه! من میه زمانی میرفتم. تا این که کرونا امد و همه جا تخته شد:((


+آریگاتو . تو هم وبت رو به این فونت مزین کن ست بشیم:)

@ راینر 

معنی این چی میشه اونوقت ؟ ×__×

 

@ و بازهم راینر 

بیان از نظر محتوا یه کم باید گردگیری بشه ! اینجا وبلاگ چرت خیلی زیاد داره ×__×

@راینر

آره واقعا. بیان تنها جاییه که قالب هاش خیلی خیلی ساده ن. و هیچ خبری از مدل های جدید و فانتزی نیست. :")

@استلا

گومن‌ناسای در زبان ژاپنی به معنی معذرت میخوام هست (عینک دودی)

 

@دوباره استلا

یکمی دست و دلباز تر باشید دیگه! بذارید بقیه هم استفاده کنن. حداقل حال و احوالمون عوض میشه D:

 

@نوبادی

چی بگم آخه! ما دیگه خودکفا شدیم و با ادیت کردن خودمون قالبای خودمونو میسازیم :)

@ راینر

خواهش میکنم ! ( چرا من انقد از اسمتون خوشم میاد *-* )

 

@ و باز هم راینر

خیلی خب قانع شدم ! دستور میدهد : قانون ففما رو برداید ! ( ففما : فونتی فقط مخصوص استلا )

+ من ناخواسته شما رو هم به چت کردن وادار کردم ×___×

 

@ نوبادی

و باز هم خوشبحالتون :"(

@استلا

حتما چون آلمانیه :) اسمای آلمانی قشنگن...

 

@استلا دوباره

♥_♥ از این لطف شما بینهایت سپاسگذاریم. قول میدهیم با این فونت بهترین محتوا را ارائه بدهیم.
خب خب بچه ها فونت آزاد شد! 😅😅 تا دوباره این قانون وضع نشده زود بجنبید...

+ 😢

اسمت آلمانیه؟ چه جذاب!!!




یجوری میگی انگار فونت رو سنوخب زندانی کرده بوده😢

@ راینر 

اسم آلمانی دخترونه سراغ ندارید ؟ ×_×

 

@ دوباره راینر

آره آره فقط بدویید کم کم دارم منصرف میشم ... !

D:


چرا میزنم اسم خاصی نمیاد:(

@راینر 

الان تو گوگل سرچ کردم زده : راینر ماریا ریلکه از شاعران مشهور آلمانی !! شما هم شاعرید ؟ D: 

احتمالا از نوادگان ماریا هستش که به جای طبع شعر، استعداد نقد نوشتن داره D:

سلام

خیلی خوب بود.آتیش بازی من ندیدم.

خدانکنه بیان خراب شه.

سلام:)

ممنونم. منم آتیش بازی ندیدم فقط توی ذهنم تصورش کردم:)

اوهوم:(

آقا آقا آقا!

هفته سوم مال من بود! مثل اینکه یادتون رفته! (عینک دودی) تازه یه ایده خفنم دست و پا کردم درمورد خودمون=)

+نمیدونم ولی من حس خوبی راجع به این دیدن خودمون تو نمایشگاه کتاب ندارم:/ البته درمورد خودم. (حالا میبینیم اصلا نمیخواین منو تو نمایشگاه کتاب ببینین-_-) ولی اگه یه روزی قرار گذاشتین. من فکر نکنم بیام. دوست دارم با عشق کتاب دوست باشین و اونو توی بیان ببینین. نه امیریوسف.

جدی؟ حالا هفته ی چهارم مال کی هست؟ احساس میکنم داریم نوبت میگیرم واسه ویزیت دکتر D:


+نگران نباش اینا همش رویابافیه. به این راحتی ها نمیتونیم همدیگه رو ببینیم. تازه منم از دیده شدن وحشت دارم. اخه... اخه میدونی... 
به نظر تو ظاهر من چجوریه؟

اسم که مهم نیست:)
مهم اخلاق آدمه. 
(شروع به لرزیدن می کند...)
و یه ذره چهره اش (ایموجی مضطرب بلاگفا)

هفته سوم مال مونی مگه نبود ؟ *تفکر* 

الان که گفتی امیر یوسف یه دقیقه خواستم بگم امیر یوسف کیه !XD اصلا بهت نمی یاد @-@ عشق کتاب من تو رو به عنوان یک نویسنده دانای کل  می بینم در آینده =) 

( و البته خودم رو D: ) 

میشه منم ببینی؟ D:

امان از این قرنطینه و امان از این اوضاع خراب اقتصادی

اوهوم:(

چه اسم جالبی دارین. یه لحظه یاد بچه ی مردم افتادم D:

@آرتی

نه بابا مال من بود=) فکر کنم خود وایولتم نوبت داده بود بهمون=) یا... کی نوبت داد به ما؟ 

ممنونم آرتی=) نمیدونم ولی خودمم اصلا نمیتونم عشق کتابو امیریوسف تصور کنم:/ انگار دوتا شخصیت جدان://

+خدایا الان دارم میخونم نظر قبلیمو چه چرت و پرتایی نوشتم:// شبیه اینایی نظر نوشتم که.... عامم... اینایی که یه جوری ان! :/ افسرده ://

++ اون موقع ها که جادوگران بودم توی تالار خصوصی گریفیندور مافیا بازی میکردیم=) داشتم فکر میکردم تو بیانم میشه مافیا بازی کرد؟ ( یه جورایی مجازی طوری!) 

آرتیمس بهمون نوبت داد فکر کنم:)


++ مافیا؟ بچه های کلاس ما هم از این بازی ها میکردن... ولی من واقعیش رو هم بلد نیستم چه برسه به مجازی.
اما الان که گفتی یه علاقه ی عجیبی نسبت به بازی کردن توی خودم حس کردم:)

@ عشق کتاب و آرتی

اصلا مگه کسی نوبت داد ؟ الان فردا وب کی باید پلاس باشیم 0__0

هوممم ... چه جوری میشه بازی کرد ! ×__×

توی وب من خواهر:)


فردا رآس ساعت 9 صبح پست منتشر میشه. از چند روز پیش انتشار در آینده رو زدم.

@استلا

آره نوبت دادن=)) فردا نوبت وایولته=))

اونم من یکم تحقیق میکنم مجازی بازی کردنشو میفهمم. فقط باید ببینم بقیه چی میگن@_@

هر وقت یاد گرفتی به ما هم بگو. چون خیلی هیجان زده ام. وایی^^

وای مافیا خیلیییی خوبه *_* 

بلدی چجوری بازی کنی؟

بلی =) ولی مجازی چجوری ؟ *-* 

نمیدونم. من واقعیشم بلد نیستم D:


یه بازی خوب مجازی پیدا نمیشه توی اینتزنت؟

هوم، کشاکش روزمرگی و هیجان

این عنوان یه نوشتم بود فک کنم *وی یادش نمی آید نوشته است یا نه * 

خیلی عجیبه، ها، بچه های اینجا چقدر شبیه همن... 

وی هر شب یک نوشته از آرشیو را میخواند.... 

 

فکر کنم همین شباهت هاس که ما رو با هم دیگه دوست می کنه و باعث می شه پیش هم احساس راحتی کنیم:)))



(ذوق زدگی)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان