به رهایی باد


گوش دادن به وزش باد همیشه برایم جذابیت خاصی داشته است. در جنگل ایستاده ایم و به رقص برگ ها نگاه می کنیم.
 می پرسم: «مریم، به نظرت چرا باد همیشه این طرف و اون طرف می ره، بدون این که یک جا ساکن بشه؟»
اخم می کند و چشمانش را می چرخاند. پاسخ می دهد: «چرا تو همیشه سوالات فلسفی می پرسی؟»
می خندم. «چون دوست دارم فیلسوف بشم.»
_نه بابا!
چند قدم بر می دارم و شاخه ای را که به لباسم گیر کرده جدا می کنم. می گویم: «شوخی کردم. فقط از آزادی باد خوشم می آد. همیشه آزاده. هیچ جا ریشه نمی دوونه.» به گیاهانی که سال ها در جنگل اقامت گزیده اند، اشاره می کنم: «مثل این ها.»
مریم لبخند می زند: «نظر جالبیه. باد همیشه تنها. بی خانمان و سرگردان.» لبخندش پژمرده می شود و لحنش رنگی از شماتت به خود می گیرد: «تو کی می خوای بزرگ بشی؟»
با جدیت می گویم: «وقتی که بتونم مثل باد دنیا رو بگردم.»
چشمانم باد را دنبال می کند. می توانم آن را ببینم. می توانم حسش کنم. مانند آن خواهم بود. پس دنبالش می کنم.

 

 

این انشای نوبت دوم پارسالم بوده. قرار شد توی پنج شیش خط دفتر، یه انشا به سبک گفت و گو درمورد آرزوهامون بنویسیم. منم یه چیزی نوشتم:))

۸ نظر ۱۵ لبخند

آفتاب

هیچ چیز آن جا نیست. نه آتشی برای گرم کردن، نه غذایی برای خوردن. آن جا جایی است که خاکش با نقش و نگار کفش ها آذین نشده. پرنده ای در آن آواز نخوانده و سنگی روی رودخانه اش تلپ تلپ نکرده.
اما بوسه های آفتاب همه جا هست. می گردد و می گردد. مانند ققنوسی آتشین، بال هایش را بر سر جنگل می گستراند و همین کفایت می کند تا بگوییم آن جا تنها نیست.
این آفتاب است. عادل ترین بخش از طبیعت.

 

۷ نظر ۱۵ لبخند

کیک یا... درسی از گذشته؟

یکی از لامپ های زندگیم وقتی روشن شد که این جمله رو دیدم:«ممکن نیست کسی کودکی خوبی را گذرانده باشد، اما چیزی برای نوشتن نداشته باشد.»
جمله ی زیاد عمیقی نیست، اما من رو عمیقا به فکر فرو برد. با خودم گفتم چقدر ما آدم ها عجیب هستیم که با کوچیک ترین جملاتی تحت تاثیر قرار  می گیریم. واین که چقدر... این زندگی پیچیده اس!
نویسنده ی محترم این جمله، داره خودش رو به آب و آتیش می زنه تا بگه گذشته چه تاثیری روی آینده ی ما می ذاره. می گه که از زندگی خوب و خاطرات قشنگ می شه الهام گرفت و آثار به یاد موندنی ای رو رقم زد. جمله اش از یه جهت درسته، ولی از جهات دیگه نه.  
چون گذشته ی نویسنده ها، صرفا یه باغ پر از گل و بلبل نیست!!
ممکنه بعضی هاشون خوش شانس، پولدار، مرفه و آزاد باشن، اما همیشه نمی شه به "خاطرات خوش" اکتفا کرد.

زندگی مثل یه کیکه، ما اون رو با خمیر مایه ی گذشته آماده می کنیم. با تجربیات و اشتباهاتی که مرتکب شدیم ورز می دیم و توی فر حسرت قرار می دیم تا آینده رو بسازیم. و بعد، یه کیک گرم و نرم، شیرین و خوشمزه، بیرون میاد. این همون چیزیه که ما بهش می گیم "درسی از گذشته."

چارلز دیکنز رو می شناسین؟ همون نویسنده ی دوران ویکتوریای معروف؟ نویسنده ی سرود کریسمس، اولیور توییست و آرزوهای بزرگ؟ این نویسنده ی بزرگ رو یادتونه؟
چند ماه پیش درمورد زندگیش یه فیلم دیدم. اسمش این بود: «مردی که سرود کریسمس را نوشت» فیلم قشنگی بود، و همه ی مراحل زندگی یه نویسنده از زمان خلق شخصیت های کتاب تا لمس جلد اون رو به نمایش می ذاشت. آقای دیکنز زندگی چندان خوبی نداشت. حداقل نه بعد از این که پدرش به زندان افتاد. بدون لبخند، بدون سرزندگی، چارلز کوچولو مجبور بود زندگیش رو با کار کردن بگذرونه. سخت تلاش و روزانه 12 ساعت کار کنه تا یکم پول گیرش بیاد. اگه این سختی ها رو نمی کشید، ممکن بود هیچ وقت چنین مفاهیم درخشانی توی کتاب هاش دیده نشه. شاید هم دیده می شد، اما حداقل نه قابل لمس.

توی خود فیلم ما شاهد کلنجار رفتن آقای دیکنز با شخصیت کتابش هستیم. دیکنز اسم اسکروچ، شخصیتش، ثروتمند بودن و خیلی از چیزهای اون رو خودش خلق می کنه. اما از یه جایی به بعد، دیگه دیکنز نویسنده نیست، خدا نیست، در نتیجه اسکروچ مطابق با اراده اش پیش نمیره، کارهایی رو می کنه که نباید بکنه و حرف هایی رو می زنه که نباید بزنه.
اما نکته ی جالب این جاست که، اسکروچ شباهت انکار ناپذیری به خالقش داره. گذشته ی هردوشون تلخ بوده. به همین علت، دیکنز مجبوره به خاطرات گذشته اش برگرده و اون گره کور رو باز کنه. وگرنه کار اسکروچ و داستانش به پایان می رسه.

یا اگه بخوایم مثال های دیگه ای بزنیم، می تونیم به جای فیلم ها، وارد دنیای انمیشن ها بشیم. مثلا جودی ابوت. برای شرکت توی مسابقه ی داستان نویسی مدرسه، داستانی درمورد یه دختر یتیم نوشت که اتفاقا برگرفته از گذشته ی تلخ خودش هم بود. یا حتی خانم رولینگ، سختی های زیادی کشید، اما در نهایت تبدیل شد به یکی از تاثیرگذارترین زنانی که تاریخ به خودش دیده.
می بینین؟ خوشی فقط یه روی سکه اس. شکلات تلخ بهتر از شیرینشه. چون برای قلب مفیده.

 

من فکر میکنم زندگی پر از فراز و نشیب تجربه رو بیشتر می کنه و همین تجربه ی بیشتره که آدم رو به قله های بالا و بالاتر سوق می ده.
برای موفق شدن فقط شاد بودن کافی نیست!


 

 

۱۴ نظر ۱۴ لبخند

این من هستم!


این من هستم.
کتاب می خوانم و از واقعیت دور می شوم.
داستان می نویسم و در دنیای خیال  غرق می شوم.
انیمه می بینم و از سفر به جهان دیگر لبریز می شوم.
درس می خوانم و موفق می شوم.

دوست عزیزم، فاطمه کریمی لطف کرد و من رو به این چالش دعوت کرد.

 

اطلاعات بیشتر درمورد چالش: کلیک کنید.

 

دعوت می کنم از:

آرتمیس، نوبادی، عشق کتاب، استلا

۱۱ نظر ۱۱ لبخند

من از زندگی واقعی و آزاد بودن چیزی نمی دانم

از سکوت روی پشت بام ها چیزی نمی دانم. از تاریکی شب ها، از نرمی چمن ها، و حتی از زیبایی شبنم های زمستان چیزی نمی دانم. بین این جا و آن جا فرق است. این جا امروز من است، آن جا فردا. امروز من تنها هستم. فردا آزاد. امروز بال هایم بسته است، فردا باز. و شاید در حال پرواز.

از نغمه ی جویبارها چیزی نمی دانم. از ماهی های در حال رقص، از کف های روی آب، و حتی از سنجاب های روی درختان چیزی نمی دانم. امروز غمگینم. فردا شاداب. امروز تاریکم. فردا تابان. و شاید به روشنی بارش باران.

از خنده های مردم چیزی نمی دانم. از حرف ها، از لباس ها، و حتی از جدیدترین کفش ها چیزی نمی دانم. امروز پنهان می شوم، فردا پیدا. امروز را تمام می کنم، فردا را آغاز. و شاید با سکوتی پر از رمز و راز.

از زندگی بدون بیماری چیزی نمی دانم. از دست دادن ها، از آغوش های گرم، و حتی از خنده ی روی لب مادربزرگ ها چیزی نمی دانم. امروز گریانم. فردا خندان. امروز پاییزم، فردا تابستان. و شاید زیباتر از زمستان.

من از زندگی واقعی و آزاد بودن چیزی نمی دانم.

 

 

 

 

۱۹ نظر ۱۶ لبخند

مشکل فونت

برید یه سر به داستان توت فرنگی ها بزنید؛ ببینین چقدر فونتش داغونه:((((

مشکل اینجاست که مطالبی که توی ورد مینوسم و اینجا میخوام کپی پیست کنم فونتش به هم میریزه. تنها راهی که برای کپی پیست کردن مطالبم دارم، کشیدن مطلبه. اون کادر کپی پیست کردن بیان با کامپیوتر واسم باز نمیشه.

کلا نمیدونم باید با فونتم چی کار کنم!!!

ویرایش: الان با توجه به راهنمایی هاتون فهمیدم چی کار کنم. خیلی خیلی ممنون از کمک های قشنگتون:)))

الان دیگه حله؟ با گوشی و لپ تاپ و کامپیوتر راحتین؟

۷ نظر ۸ لبخند

انیمه ی چارلوت: ستاره ای بر فراز آسمان!

من اصلا براش کاری کردم تا بتونم جبران کنم؟

نه!

اصلا هنوز براش هیچی رو جبران نکردم!

این که این قدر سریع بره...

اصلا بهش فکر هم نکرده بودم!

حتی با این که می خوام براش جبران کنم، دیگه نمی شه!!!

 

شاید این حرف خیلی از ماها باشه... موقعی که کسی که دوستش داریم رو برای همیشه از دست می دیم و تنها می شیم. این همون زمانیه که تازه به یاد می آریم چه افرادی توی زندگی مون وجود داشتن. افرادی که دائماً اون ها رو نادیده می گرفتیم و بهشون توجه نمی کردیم. باهاشون حرف نمی زدیم و حقیقت زندگیمون و چیزی که واقعا ته قلبمونه رو به زبون نمی اوردیم. این قدر که... این قدر که...

این قدر که دیر بشه و دیگه نتونیم محبتی که اون اشخاص بهمون کردن رو جبران کنیم.

پس باید به خاطر داشته باشیم که:

زود دیر می شه!!

 

و این یعنی یکی از بزرگ ترین مفاهیم انیمه ی چارلوت!

 

شروع انیمه وحشتناک جذابه؛ طوری که از همون ابتدا شما رو توی دنیای عجیبش غرق می کنه و مدام دوست دارین ببینین چی به سر شخصیت اصلی داستان، یعنی یو اوتوساکا پونزده ساله می آد. در واقع انیمه با یه سری مونولوگ فلسفی شروع می شه؛ مونولوگ هایی درباره ی این که چرا یه انسان فقط خودشه، و چرا یه آدم دیگه نیست؟ اما کمی که جلوتر می رین، کم کم متوجه می شین دلایل زیادی پشت این مونولوگ ها وجود داره. دلایلی که اساس و بنای داستان، و مربوط به قدرت و توانایی خاص چارلوته.

از اون جایی که موضوع داستان زیاد پیچیده نیست؛ ترجیح می دم از خیر خلاصه نوشتن بگذرم. اما اگه از اون دسته آدم هایی هستین که انیمه رو با یه تصور قبلی تماشا می کنن، یه سری توضیحات مختصر می دم که هم شما راضی باشین و هم خدا!

این انیمه سیزده قسمته و داستان توی همین سیزده قسمت جمع و جور می شه.

داستان درمورد نوجوان هایی با توانایی های خاصه که فقط در دوران بلوغشون به وجود می آد. هر کس یه توانایی داره؛ و متناسب با همون توانایی به یه کار مشغول می شه. حالا می خواد گول زدن مردم باشه یا درمان کردن بیماری ها!

 

البته انیمه یه قسمت OVA داره که اون طور که شنیدم، مربوط به وقایع قبل از قسمت نهم هست. واقعیتش سیزده قسمت واسش کافی نبود. می تونست خیلی بیش تر از این ها روش کار بشه. برای مثال، قسمت آخر به اندازه ی ده دوازده قسمت و یا شاید هم بیش تر، جای کار داشت.

 

این قضیه ی کوتاه بودن انیمه، درمورد رشد شخصیت ها هم صادقه. شخصیت اصلی ابتدای داستان چیزی جز یه پسر متقلب و خودخواه نیست. اما زود عاشق یه دختر می شه و با فداکاری بزرگش، همه رو نجات می ده!

گذشته از این، پایان بندی ناگهانی انیمه جوریه که شما به این راحتی ها هم متوجه فداکاری شخصیت اصلی نمی شین. در واقع... زیاد ملموس نیست. انگار که از پشت شیشه ی غبار گرفته دارید بهش نگاه می کنید. اما بازم، چارلوت ارزش دیدن داره و مطمئن باشین از دیدنش پشیمون نمی شین!!

خب، حالا که این همه درمورد مشکلاتش غرغر کردم، بریم سراغ قشنگی های داستان.

شخصیت ها هرکدوم به یک رنگ و یک شکل هستن. نمونه ی جالبش تفاوت دو خواهر یعنی میسا و یوسا هستش که دقیقا نقطه ی مقابل همدیگه ان!! میسا خشنه؛ درحالی که یوسا خیلی ناز و مهربونه و به خوانندگی علاقه داره.

اما طراحی دخترها یخورده نسبت به پسرها بچگونه اس. چه دلیلی داره که چهره ی توموری پونزده ساله شبیه خواهر کوچیک یو باشه؟ با این حال در نوع خودش بانمکه. و این هم صرفا یک ایراد نیست و نظر شخصی خودم درمورد چهره ی شخصیت هاست.

نکته ی بعدی که حائز اهمیته، اینه که جنبه های مختلف قدرت چارلوت به خوبی نشون داده شده؛ عواقب استفاده ی بیش از حد، محدودیت ها، و حتی این که یه سری محقق هستن که به دنبال ریشه ی این قدرت ها می گردن. دست و پنجه نرم کردن بچه ها با این قدرت، خانواده هایی که به خاطر پول بچه هاشون رو به محقق ها می فروشن و خیلی مسائل دیگه.

 

بعضی از صحنه های انیمه واقعا کمدی و بامزه می شه. اما برای کسی مثل من که عاشق صحنه های دارک و درامه، قسمت 7 یه تجربه ی خوب و زیباست!

 

توی این قسمت ما شاهد نیمه ی تاریک یو هستیم. پسری که داشت از سمت تیره رو به سفیدی حرکت می کرد؛ اما اتفاقی ناگهانی باعث شد بخش هایی از ذهنش خاموش بشه و فقط به بعضی مسائل پاسخ بده. مسائلی مثل غذا خوردن و کتک زدن دیگران!

 

مثل این که تنت می خاره؛ ها؟ D:

 

ولی من روابط بین شخصیت ها رو خیلی دوست داشتم. جای کار بیشتری داشت؛ قبول. اما تجربه ی خوب و متفاوتی بود و واقعا دوستش داشتم. به قدری که ممکنه دوباره هم ببینمش:)

 

 

یو و خواهرش

 

 

بزرگ ترین درسی که من از این انیمه گرفتم رو هم توی ابتدای معرفی توضیح دادم.

 

زود دیر می شه!

 

اگه یو توی قسمت یکی مونده به آخر حرف دلش رو به توموری نمی زد؛ دیگه هیچ وقت نمی تونست این کار رو اون طور که باید انجام بده. اگه توموری براش اون دفترچه رو درست نمی کرد تا توی سفر همراه یو باشه، ممکن بود دیگه هیچ وقت نتونه یو رو ببینه.

 

خلاصه، این انیمه رو حتما حتما توی لیستتون بذارین و فراموش نکنین هر کاری که دوست دارین انجام بدین رو به سرانجام برسونین و به کسانی که دوستشون دارین بگین که چقدر واستون مهم هستن.

 

چون زود دیر می شه!!!

 

 

 

۱۶ نظر ۵ لبخند

زندانی شماره 548

چِک چِک(صدای گرفتن عکس)

 

 

زندانی شماره 548

به دلیل تخطی از قوانین وبلاگ نویسی، و حبس کردن خود در اتاق به مدت چندین ساعت، و نیز مصرف بیش از حد کیک، وایولت جی آرون به زندان فرستاده شد!!!!

 

باشد که رستگار شود!!!

 

بیانی ها(گفتنی ها، کشیدنی ها:D) آگاه باشید که وایولت به گناهان خود اعتراف کرده و از پستی که ساعاتی پیش منتشر نموده، بسی نادم است.

وی همچنین افزود که به محض یله(رها) گشتن از محبس(همون زندان خودمون) به خود سخت نخواهد گرفت و از این پس با پاهای کشیده و خمیازه کشان به نوشتن مطالب خواهد پرداخت. (کنایه از این که دیگر کلا راحت است!)

 

در حال حاضر، اطلاعات دیگری از این بانوی مجرم(!) در دسترس نیست.

ضمن تقدیر و تشکر از شما دوستان عزیز بابت آن فالوو نکردن وبلاگ، باید به استحضارتان برسانیم که ما قبلا به دنبال دستگیری یکی دیگر از اعضای شما، یعنی هلن پراسپرو نیز بودیم!! او که اوایل تابستان قصد بستن وبلاگ را به طرزی غیر منتظره داشته، همچنان در صدر لیست مجرمین قرار دارد!!!!

متأسفانه هر چه تلاش نمودیم، نتوانستیم مخفیگاه او را از زیر زبان وایولت بیرون بکشیم. پس عاجزانه از ایشان خواهشمندیم همچون وایولت خود را معرفی نموده و پس از گذراندن دوران حبس، به زندگی عادی بازگردد.

 

با تشکر.

سنوخب.

(سازمان ندامت و خنگولی بیان!!!!)

 

 

پ.ن1:اینجانب از زندان شماره 59 دارم واستون پست می ذارم. اگه واستون جور شد، بیاین ملاقاتم. اخه می ترسم. اینجا سوکس داره!

 

ضد پ.ن1: آهای خانم! مثلا قرار بود شما فقط بشینی یه گوشه و ساکت باشی! نه این که بیای درمورد سوسک ها حرف بزنی!!

 

 

بی توجه به حرف های سنوخب )پ.ن2: فکر کنم این خودش میتونه تبدیل بشه به یه چالش...

جرم خود در بیان را به سنوخب اعتراف کنید!!!

 

۱۴ نظر ۱۰ لبخند

چالش: اگه یه روز ببینمتون:))

 

اگه یه روز عشق کتاب رو ببینم، باهاش می رم تمام کتابفروشی های شهر رو می گردم. کتاب هایی که دوست دارم رو بهش معرفی می کنم و بعد از کلی توی سر و کله ی هم زدن که کدوم کتاب خوبه و کدوم بد، می رم کنارش روی نیمکت می شینم و ازش می خوام مفاهیمی که از شازده کوچولو یاد گرفته رو برای منم توضیح بده! در آخر هم قانعش میکنم که نوشتن خودش خیلی بهتر از منه! منتها خودش خبر نداره!

 

اگه یه روز رفیق نیمه راه رو ببینم، اول همه ازش می پرسم چرا اسمش رو گذاشته رفیق نیمه راه؟ دوم این که باهاش ناروتو و سایکو پس رو نگاه میکنم تا بتونم توی نقد کردنشون باهاش همکاری داشته باشم:)

 

اگه یه روز نوبادی رو ببینم، می برمش یه جایی که پر از گربه های ناز و ملوس باشه. بعد از تجربه ی حس زیبای مادری، و پس از کوشش فراوان برای جدا کردن گربه ها از نوبادی، با هم می ریم آمریکا. چرا آمریکا؟ احتمالا خودش می دونه چرا. چون  نویسنده ی موردعلاقمون، پاتریک راتفوس اونجاست. اما اشتباه نکنید. ما برای امضا و این جور حرف ها نمی ریم. در واقع می ریم که سر نیومدن جلد سوم شاهکش، باهاش تسویه حساب کنیم. والا! نمی شه که من و نوبادی همدیگه رو ببینیم، اما راتفوس رو کتک نزنیم! اصلا راه نداره!


اگه یه روز فاطمه کریمی رو ببینم، کلی از طرز نوشتن و جملات ادبی ای که توی پست هاش به کار میبره تعریف میکنم و براش آرزوی موفقیت میکنم!

 

اگه یه روز سولویگ رو ببینم، دعوتش می کنم به گردش توی جنگل. بعدش درحالی که زیر نور ستاره ها و روبروی نور آتیش نشستیم و هیزم ها رو جا به جا می کنیم، و پتو رو دور خودمون کشیدیم و قهوه مونو مزه مزه می کنیم «شرمنده نمیدونم نوشیدنی مورد علاقت چیه:(» محترمانه ازش درخواست می کنم تا واسم یه قصه بگه.

 

اگه یه روز موچی رو ببینم، می پرم بغلش و ازش واسه ی دعوت کردنم به این چالش تشکر می کنم! بعدشم طبق چیزی که خودش گفت، می رم باهاش انیمه می بینم! البته برای راضی کردنش به دیدن ادامه ی کد گیاس هم برنامه دارم!!!

 

اگه یه روز آرتمیس رو ببینم، کلی کتاب بهش معرفی میکنم و ازش میخوام در مقابل کتاب هایی که دوست داره رو بهم معرفی کنه!! بعدم شاید با هم رفتیم فضا. (سفینه ام توی حیاطه؛ چی فکر کردین:دیو ستاره ها و کهکشان ها رو تماشا کردیم:)))

 

اگه یه روز مه سیما بانو رو ببینم، بهش می گم چرا این قدر پست های کوتاهت قشنگن و حس خوبی بهم می دن؟ قاعدتا پست کوتاه نباید همچین حس خاصی به آدم بده. ولی انگار مه سیما کارش رو خیلی خوب بلده!!

 

اگه یه روز هلن رو ببینم، اول بغلش می کنم و بعد درحالی که شاهکش رو زیر بغل زدم باهاش میرم همون جایی که ناروتو می نشست و رامن می خورد:))

اون جا کلی با هم رامن می خوریم و درمورد تئوری های شاهکش و عجایب دنیای ناروتو می حرفیم. بعدم من راضیش می کنم بشینه و کد گیاس رو ببینه:)))

در آخر هم می ریم ژاپن؛ از اون قفل هایی که مردم به در و دیوار و درخت هاشون میزنن دیدن می کنیم و دوتا قفل رو به نیت نویسنده شدن در آینده (و یکی هم به نیت امدن شاهکش و یکی دیگه هم به نیت دیدن انیمه های مورد علاقه ی شخص مقابل) به درخت آویزون می کنیم.

پ.ن: راستش مطمئن نیستم این قفل ها اعتقاد مردم ژاپن باشه. شاید مال فرانسه اس؟؟ هر چی توی نت سرچ میکنم نمیاد:(((

خلاصه این که هلن چان شما فرض کن مال ژاپنه. اگر هم نبود؛ چه اشکالی داره بریم فرانسه؟^__^

 

اگه لیستم کوتاه بود ببخشید. آخه من تازه باهاتون آشنا شدم و تا قبل از راه اندازی وبلاگ به جز نوبادی و هلن کس دیگه ای رو نمیشناختم. و در آخر همه ی کسانی که اسمشون اورده شده، به این چالش دعوت شدن.

خوش باشین:)

 

 

 

۱۶ نظر ۶ لبخند

او چه کار می کند؟

وقتی قهوه می خورم؛ وقتی هندزفری را در گوشم می گذارم و آهنگ skyscraper از دمی لواتو را گوش می دهم؛ او چه کار می کند؟

وقتی درس می خوانم؛ وقتی خنده های دوستانم را به یاد می آورم؛ او چه کار می کند؟

وقتی سعی می کنم انیمه بکشم؛ وقتی شکست می خورم و کاغذ را پاره می کنم؛ او چه کار می کند؟

چرا چشمانش این قدر مشکی است؟ چرا این قدر مهربان است؟

شب ها در آغوشم می خوابد. گرم است و نرم. باریکه ای از رؤیا که به واقعیت بدل شده. چشمانش به قدری عجیب است که هر لحظه انتظار داری اتاق را یک جا ببلعد. رنگین است. همیشه کلاه بر سر دارد. قلبش بیرون از بدنش می تپد. قلبی که همه چیزش در یک کلمه خلاصه شده: عشق.

وقتی میان کتاب هایم نشسته ام و غصه ی امتحان فردا را می خورم؛ او چه کار می کند؟

وقتی داستان می نویسم و کیبورد زیر قدرت انگشتانم خرد می شود؛ او چه کار می کند؟

حتی روزهایی که کنارش نیستم، و وقتی که گریه می کنم؛ او چه کار می کند؟

او واقعا چه کار می کند؟

 

برگرفته از داستان مارمولک در شیشه چه کار می کند توی مجله های رشد ابتدایی^__^

با اندکی تغییر. (خداییش چی رو با مارمولک مقایسه کردم!)

 

می خوام ببینم به نظر شما "او" در واقع کی بوده؟ :))

۱۸ نظر ۱۳ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان