وی در کنج اتاق

چالش ننوشته و انیمه ندیده، وی در میان کتاب هایش غوطه ور است...
نظرات را جواب نمی دهد اما بنا به رسم بلاگری، به بیان می آید تا خدایی نکرده تار مویی از سرش کم نشود.
سرش را از روی کتاب بالا می آورد.
می خندد.

و می گوید:
این نیز بگذرد.

۱۳ نظر ۱۴ لبخند

صندلی سوزان!! بسی می سوزیم!

الو؟ صدا می‌یاد؟ از اون جایی که این هفته حرف خاصی واسه زدن نداشتم گفتم یه صندلی داغ و سوزان بذارم تا یه نیمچه فعالیتی کرده باشم! البته ناگفته نماند دلم می‌‌خواست یکم بیش‌تر باهام آشنا بشین:))

 

خب همین دیگه. بیاین توی زندگی شخصیم دخالت کنید!

هرچند ممکنه بعضی سوالات رو نتونم جواب بدم:/

 

 

 

 

 

پ.ن: هلن ببین! دارم نیم فاصله ها رو رعایت می‌کنم!

.

۳۹ نظر ۱۰ لبخند

وایولت چگونه تا شب زنده می ماند؟

صبح که چشمانم را باز می کنم، باید سقف اتاق را ببینم. نوری که از پنجره  به داخل می تابد را ببینم. اولین بارش باران را ببینم.

ظهر که غذا می خورم، باید ته دیگ ماکارونی را ببینم. ظرف سالاد، و قاشق و چنگال را ببینم.
و در خیالاتم سیر کنم که چرا قاشق یک جغد نامه رسان نیست؟
چرا تابلوی نقاشی روی دیوار متحرک نیست؟
چرا مدرسه ای که در گوشی است هاگوارتز شماره دو نیست؟
و از همه مهم تر، چرا جادو نیست؟

تمام روز باید واقعیت ها را ببینم. درس های عادی و بی معنی را ببینم. چهار گوشه ی اتاق دوازده متری ام را ببینم.
 
و برای نیم ساعت آخر شب، زندگی کنم و بخوانم و بخوانم تا با نقطه ی پایان فصل روبرو شوم.

پس من تحمل می کنم و تا شب زنده می مانم. فقط به خاطر هری پاتر و چوب دستی چرخانش.

۲۱ نظر ۲۲ لبخند

هجده سالگی، سن مجاز الهمه چیز!

منِ هجده ساله! متاسفم که هنوز در سیزده سالگی ات باقی ماندی. متاسفم که همانند لولوش لامبروژ دنیا را تغییر ندادی. متاسفم که هنوز بلد نیستی غذا بپزی؛ خانه را تمیز کنی و به خاله هایت حرف های بزرگانه بزنی.

منِ هجده ساله، ده به علاوه ی هشت چیزی جز یک عدد نیست. پس چرا این قدر اصرار داری که بزرگ شوی؟ چرا هر دفعه که مقابل آیینه می ایستی، نگاهی به یک دندان عقل گوشه ی دهانت می اندازی و غصه می خوری که چرا فقط یک چهارم عقلت کامل شده؟ مگر زندگی ات بهتر از دیگر هم کلاسی هایت نیست؟

از سال ها پیش تا کنون، سالنامه ها را با نوشته هایت پر کردی. دور انداختی. گریه کردی. نوشتی. شکست خوردی. نوشتی. به زندگی پیشتاز آمدی. هلن را پیدا کردی. شکست خوردی. نوشتی. با هلن صمیمی تر شدی. نوشتی. از او چیزهای تازه یاد گرفتی. نوشتی. نوشتی. و باز هم نوشتی...

بعد بیان را پیدا کردی. جرقه ای درخشان در زندگی ات. به همراه یک دنیا دوستان خوب.

و همچنان نوشتی و در حالی که کم تر از ده ساعت به تولدت باقی مانده، باز هم قلم در دستت می رقصد. 

آیا این بزرگ شدن نیست؟ 

زمانی بیان نبود. علاقه به نوشتن نبود. جهان زیبا نبود. اما قدت از بیش تر هم سن و سال هایت بلندتر بود. ولی حالا بیان هست. علاقه به نوشتن هست. جهان زیبا هست. ولی قدت کوتاه تر از بیش تر هم سن و سال هایت.

اما تو بزرگ شده ای. مطمئنم. اگر پارسال به تو می گفتند درمورد تولدت متنی بنویس؛ مضطرب می شدی و فرار می کردی. اما حالا...

حالا دیگر آن وایولت سابق نیستی. یا بهتر بگویم، آن پریای سابق.

حتی اگر موقع آشپزی کردن تخم مرغ ها را بشکنی، یا کدوی سرخ شده را با بادمجان اشتباه بگیری، باز هم عقلت در برخی موارد از هم کلاسی هایت بیش تر است. 

شما همگی انسان هستید. دهان دارید. بینی دارید. چشم، ابرو و دست و پا دارید. اما شباهت تو به آن ها همین جا به پایان می رسد. چون آن ها پناهگاهی به اسم بیان را نمی شناسند که هنگام دلتنگی به آن پناه ببرند.

آن ها نه نوبادی و نیانکو را می شناسند، و نه موچی و لیست انیمه هایش. صد البته که هیچ یک از نقدهای راینر را هم نخوانده اند. با دلنوشته های فاطمه کریمی عشق را یاد نگرفته اند. با متن های خیال انگیز استلا به جهان دیگر سفر نکرده اند. کهکشان ها و فضا را با آرتی و آرام کشف نکرده اند. شازده کوچولو را همراه عشق کتاب نخوانده و کاور فارسی بلو برد را گوش نداده اند. 

اما تو باید خوشحال باشی که رسیدن به سن مجاز الهمه چیزت را در کنار آن ها تجربه کردی. 

چون آدم که تنها یک بار هجده سالش می شود؛ مگر نه؟

وایولت عزیز، هجده سالگی ات مبارک!

 

 

واژه نامه:

لولوش لامبروژ: شخصیت اصلی انیمه ی کد گیاس و محبوب ترین شخصیت انیمه ای بنده:)

مجاز الهمه چیز: هجده سالگی، سنی که در آن همه چیز مجاز است، اعم از تماشای فیلم های 18+ (D:) و یادگرفتن رانندگی.

 

 

خیلی ممنون از کسایی که تبریک گفتن. واقعا فکرش رو نمی کردم این قدر دوستای خوبی داشته باشم!! تازه تقریبا همه قبل از انتشار این پست تبریکشون رو ابراز کردن D:

 یه دنیا ممنون^__^

 

 

سر فرصت نظرات رو جواب می دم^__^

 

 

۲۸ نظر ۱۴ لبخند

I am just a human

دوست داشتم با لبخندم، شهر را به آتش بکشم. دوست داشتم آسمان، خورشید و منظومه اش، پایین تر از درکم، و ساده تر از کیهان باشد. دوست داشتم با اشک هایم اقیانوس را درنوردم؛ با لبخندم در گلستان ها پنهان شوم و به تمام دنیا بگویم که من هم هستم. 

غافل از این که من قطره جوهری بودم که در کتاب دنیا گم می شود. و خدا، از آن بالا بالاها، داستان دنیا را می نویسد.

سپس فهمیدم که فقط یک انسانم. نقطه ی بسیار کوچکی از جهان هستی.

نه بیش تر و نه کم تر.

۲۰ لبخند

ندایی به خود

ندا جون می فرماید:

هنوز وقتش نرسیده؟! چرا چرا! رسیده!

آسمون ابریه. هوا خنک تر از قبله و درس هات اون قدر زیاد شده که از فرط گیجی حتی نمی دونی چشم چپت بود که داشت کور می شد یا چشم راستت!

البته مگه اشکالی داره؟ تا وقتی که خنکی هست و صورتت رو نوازش می کنه، دیگه چه نیازی به تماشا کردن هست؟

 

وایولت! بچه ی تخس نق نقو! شاید نتونی مسافرت بری؛ اما هنوز پاره ای از جهان مال توئه. می تونی بری توی بالکن، موهات رو باز بذاری و احساس کنی روی عرشه ی کشتی ایستادی. با دست های باز و چشم های بسته. شبیه فیلم تایتانیک. البته، بدون یه پسر!

 

نگی نگفتی!!

 

 

من پس از این که تک تک جملات را با یک گوش شنیده و از گوش دیگرم بیرون می دهم، (شما هم شنوایی گوش چپ و راستتون یکسان نیست؟) می فرمایم(!):

 

وای حالا چی بپوشم؟!

 

.

۱۲ نظر ۱۲ لبخند

جنگی که فقط یک روز طول کشید

یکی بود یکی نبود. روزی قلبی وجود داشت که خیلی خوشحال بود. با ریتم منظم می تپید و در کنار کسی که صاحبش بود، احساس خوشحالی می کرد.

 

یک روز درسی مغرور سراغش آمد. به قلب گفت اگر جواب سولاتش را ندهد با او خواهد جنگید.

 

قلب به ناچار پذیرفت. اما وقتی با پنج سوال درس مواجه شد، فهمید که نمی تواند کاری را از پیش ببرد و از درس خواست تا بازی را تمام کرده و دست از سرش بردارد.

 

اما درس با خودخواهی خندید و به خواسته ی قلب اهمیت نداد. 

 

پس... در قلب جنگ شد. قلب خیلی ناراحت شد. زیرا همان درسی که روزگاری او را عاشق خود کرده بود، مسبب این جنگ بود. همان عددها، همان محاسبات، با رفیق قدیمی شان می جنگیدند و به خاطر چالش هایی که همانند مین در گوشه و کنار قلب گذاشته بودند، راه فراری پیدا نمی شد. 

 

در نتیجه گلبول ها نمی توانستند حرکت کنند و خون در رگ ها یخ زد. 

 

قلب تپید. تپید و تپید. با سختی و تلاش فراوان جواب دو سوال را پیدا کرد؛ جنگید و برای بقا تلاش کرد. اما برای حل سه سوال دیگر شکست خورد.

 

و جنگ تمام شد. درس بابت آن دو سوال به قلب تخفیف داد. اجازه داد فردا به سوالات دیگرش جواب دهد و اگر باز هم شکست خورد، به معنای واقعی نابودش کند. اما برخلاف انتظارش قلب نه تشکر کرد و نه خندید. فقط ابرویی بالا انداخت و به درس گفت نمره هایی که تحویلش می دهد برای او پشیزی ارزش ندارند!

 

گفت فقط می خواهد همه چیز درس را بداند. بداند که چه چیزهایی را دوست دارد و از چه چیزهایی بدش می آید. چیزهایی را ببیند که او دیده و حرف هایی را بشنود که او شنیده.

 

درس ابتدا کمی تامل کرد. بعد به نظرش ایده ی خوبی آمد و همه ی اسرارش را تقدیم قلب کرد. 

 

 و سرانجام روز صلح فرا رسید.

 

اما آن روز در تاریخ قلب جاودانه شد :

جنگی که فقط یک روز طول کشید.

 

 

 

 

توضیح اندر توضیح: امتحان شیمیم رو گند زدم دارم هذیون میگم.

هرچند... فردا دوباره می دمش. ولی شک دارم با یه روز معجزه ای رخ بده.

۲۴ نظر ۱۳ لبخند

رول نویسی:))

 

 

خب.. خب.... (آستین هایش را بالا می زند)

 

همون طور که خیلی هاتون می دونید من و جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم با الهام از میس رایتر عزیز، هر جمعه توی یکی از وبلاگ ها رول نویسی بذاریم.

 

حالا این رول نویسی که می گن چی هست عمو؟

رول نویسی یعنی داستان نوشتن اون هم به صورت گروهی. یعنی یه نفر چند خط اول داستان رو می نویسه، بعد بقیه رو خبر می کنه تا بیان و به سلیقه ی خودشون ادامه اش بدن.

 

رول نویسی امروز ما هم به این صورته که من یه خورده از داستانی که توی ذهن دارم رو می نویسم و شما هم ادامه می دینش.

 

لطفا سعی کنید از نظرات اسپم خودداری کنید و اگه خواستین بهم چیزی بگین که به متن داستان ربطی نداشت، خصوصی بفرستین. و این که از اتفاقات و جملات غیر منطقی و بیش از اندازه طنز استفاده نکنید. چون به شروع داستان نمیخوره پایان طنزی داشته باشه.

دقت کنید که متنتون باید مطابق با آخرین کامنت داستان باشه. برای جلوگیری از آشفته شدن داستان، می تونین یه کامنت کوتاه بفرستین و بگین که نوشتن ادامه رو رزرو کردین. بعد همون کامنت رو ویرایش کنین و یا بعد از فرستادن بقیه ی داستان حذفش کنین. اینطوری وقتی دارین می نویسین کسی همزمان باهاتون داستان رو ادامه نمیده و مجبوره منتظر بشه تا شما متن رو کامل کنین.

و این که... اگه توی این داستان از شخصیت های محدودی استفاده کنیم بهتر میشه. درسته که اوردن شخصیت های دلخواهمون جذابیتش رو بالا میبره؛ اما فقط برای خودمون ممکنه ابن جوری باشه. اگه کس دیگه ای بخواد داستان رو بخونه، هجوم شخصیت های زیاد و ناشناس به داستان باعث گیج شدنش میشه.

قوانین سختی شد؛ نه؟D:

 

 

 

خب اینم از چیزی که توی ذهنم ساختم. شبیه انیمیشن موآنا شده یجورایی:

 

 

من مایلی هستم. دختری با قدرت سخن گفتن با اقیانوس.
و این داستان من است.
بعضی وقت ها آدم نه تنها از خودش، بلکه از ابرها و آواز پرندگان هم خسته می شود. می دانید که وقتی کسی حتی حوصله ی چیزهای زیبا را هم نداشته باشد چه خواهد شد.
بله. درست است. شب ها گریه می کند و به زمین و زمان ناسزا می گوید. متانت را کنار گذاشته و حتی به پیانوی گران قیمت دوستش آسیب می زند.
اما از همه بدتر می دانید چیست؟
این است که من نمی خواستم از زمین و زمان متنفر باشم.
اما مردم شهرم مرا مجبور به این کار کردند.
فکر کنم یک هفته ی پیش بود، مردم دهکده مانند همیشه مشغول کار و تلاش بودند. خورشید با تمام توان می درخشید و هیچ کس از آینده ی نامعلومی که در انتطارمان بود خبر نداشت.
من هم بالای تپه ایستاده بودم و تکه چوبی را می خراشیدم تا برای تولدم کادو درست کنم. می دانید، من دختر یتیم دهکده بودم. پدر و مادرم در یک سالگی مرا رها کردند چون نمی توانستند خرج مرا به دوش بکشند.
البته، غصه ام را نخورید. من این حرف ها را برای جلب ترحم نگفتم. فقط می خواستم بیش تر با من آشنا شوید. و لازم به ذکر است که پس از شانزده سال زندگی، تقریبا توانسته بودم با این موضوع کنار بیایم.
باد میان موهایم می وزید و حس خوشایندی به من می داد. اما ناگهان  صدای جیغ و دادی شنیدم. حس خوب زود محو شد. کودکی داشت جیغ می کشید. یک زن فریاد زد: «سیل! سیل! خودتون رو نجات بدین! اقیانوس عصبانی شده!»

 

۴۸ نظر ۱۴ لبخند

تضاد دنیا؟ که این طور!

بعضی وقت ها یک نفر می خندد؛ اما در پشت نقابش درحال گریه است. بعضی وقت ها یک نفر بدخلق است؛ اما باطن مهربانی دارد.

چه زمانی مرز ساحل و دریا مشخص می شود؟

چه زمانی خواهم فهمید کدام یک از انسان های اطرافم گرگی در جلد گوسفند نیست؟

 

 

+ این یکی دیگه جوهر بی رنگ نبود. خل و چل بازی و سوالات فی البداهه ی من بود که نمیدونم یهو از کجا امد:/

++ فردا، ساعت 9 صبح جمعه داستان نویسی همگانی داریم. دوست داشتین شرکت کنین:)

+++ من برم فیزیک بخونم.

 

 

ویرایش: به پیشنهاد دوستان ساعت شروع داستان نویسی رو به یازده صبح تغییر دادم ^__^

۳۵ نظر ۱۲ لبخند

☆Secret of fireworks☆

 

 


دیشب داشتم فکر می کردم باید از یه اسم خیلی خاص برای پست بعدیم استفاده کنم. یه اسم جذاب و یا شاید هم دهن پر کن؛ تا وقتی بقیه می خوننش احساس کنن جایی دور تر از اتاقشون نشستن و صدای جیرجیرک ها توی گوششونه D:

 

این اوخر خیلی درمورد احساساتم نوشتم. الان که بر می گردم و پست های قبلیم رو می خونم، متوجه می شم یه برچسب بزرگ روی همشون چسبونده شده:
فریاد برای فرار از خونه.

اما وقتی بهش فکر می کنم، می بینم اون قدرها هم با توی خونه موندن مشکلی ندارم. شاید در گذشته ای بسی دور (دو روز پیش رو می گم) فکر می کردم تنها خاطرات نوجوونیم محدود به کامپیوتر، موبایل و اینترنته؛ اما در حال حاضر هر خاطره ای توی ذهنم ثبت شده به جز موبایل و کامپیوتر. یعنی بهش فکر می کنم، اما زود از ذهنم پاک می شه.


از الان به بعد، تصمیم گرفتم چشمام رو به "تو خیلی از چیزهایی رو داری که دیگران ندارنش" مجهز کنم. چون آدم یه بار بیش تر که زندگی توی دنیا رو تجربه نمی کنه.

بعد رفتم سراغ ذهنم. کتاب خوندم، چندتا انیمه ی درست و حسابی دیدم، برنامه های آموزنده ی تلویزیون رو تماشا کردم و سر آخر ذهنم به هواپیمایی از جنس تخیل مجهز شد.

تا حالا یه آتیش بازی واقعی رو از نزدیک دیدین؟ من که یادم نمیاد دیده باشم. اما می تونم نورهای رنگی ای رو تصور کنم که آسمون شب رو می شکافن و تا انتهای دنیا پیش می رن. به انتها می رسن، تموم می شن، اما پرواز ذهن من هیچ وقت تمومی نداره. 

ذهن مثل یه حصاره. محدودیت هم کلبه ایه که درون حصار قراره داره. تو اون جا نشستی. داخل کلبه. اتفاقات زیادی اون بیرون در جریانه. هر روز هزاران نفر متولد می شن، می خندن، گریه می کنن، زندگی می کنن و می میرن. تو به وجود آورنده ی خنده نیستی. خالق آتیش بازی توی ذهن توی منم نیستی. اما یه چیز رو می دونی، همه ی این ها برای توئه. فقط کافی حصار رو بشکنی و به ذهنت اجازه ی آزاد بودن بدی. 

یه سری چیزا هستن که ما هیچ نقشی در به وجود امدنشون نداریم. دقیقا مثل همون مثال های قبلی. 

داستانی که نوشته می شه، از قبل وجود داشته. فیلمی که ساخته می شه از قبل وجود داشته. همه چی از قبل وجود داشته. فقط لازمه که کشف بشه. 


اگه توی کلبه بمونی هیچ کدوم از این ها رو نمی تونی کشف کنی. ایده های ناقصت بی فایده می مونه و داستان ننوشته ات روی دستت.

اما حصار ذهن من خیلی وقته که شکسته. منتها هنوز در جست و جوی ایده های جدیده. در جست و جوی قصه ها و راز آتیش بازی آسمونش.


 

 

 

پ.ن1 : منم به جمع فونت دوستان میخکی پیوستم. به لطف راینر عزیز الان وبلاگ منم هنری شده! دستت درد نکنه راینر جان:)))

 

پ.ن2: دیروز بیان بازم ارور داد. خواستم بگم اگه اتفاقی چیزی افتاد؛ من رو این جا می تونید پیدا کنید.

 

 

۵۲ نظر ۱۱ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان