انیمه ی چارلوت: ستاره ای بر فراز آسمان!

من اصلا براش کاری کردم تا بتونم جبران کنم؟

نه!

اصلا هنوز براش هیچی رو جبران نکردم!

این که این قدر سریع بره...

اصلا بهش فکر هم نکرده بودم!

حتی با این که می خوام براش جبران کنم، دیگه نمی شه!!!

 

شاید این حرف خیلی از ماها باشه... موقعی که کسی که دوستش داریم رو برای همیشه از دست می دیم و تنها می شیم. این همون زمانیه که تازه به یاد می آریم چه افرادی توی زندگی مون وجود داشتن. افرادی که دائماً اون ها رو نادیده می گرفتیم و بهشون توجه نمی کردیم. باهاشون حرف نمی زدیم و حقیقت زندگیمون و چیزی که واقعا ته قلبمونه رو به زبون نمی اوردیم. این قدر که... این قدر که...

این قدر که دیر بشه و دیگه نتونیم محبتی که اون اشخاص بهمون کردن رو جبران کنیم.

پس باید به خاطر داشته باشیم که:

زود دیر می شه!!

 

و این یعنی یکی از بزرگ ترین مفاهیم انیمه ی چارلوت!

 

شروع انیمه وحشتناک جذابه؛ طوری که از همون ابتدا شما رو توی دنیای عجیبش غرق می کنه و مدام دوست دارین ببینین چی به سر شخصیت اصلی داستان، یعنی یو اوتوساکا پونزده ساله می آد. در واقع انیمه با یه سری مونولوگ فلسفی شروع می شه؛ مونولوگ هایی درباره ی این که چرا یه انسان فقط خودشه، و چرا یه آدم دیگه نیست؟ اما کمی که جلوتر می رین، کم کم متوجه می شین دلایل زیادی پشت این مونولوگ ها وجود داره. دلایلی که اساس و بنای داستان، و مربوط به قدرت و توانایی خاص چارلوته.

از اون جایی که موضوع داستان زیاد پیچیده نیست؛ ترجیح می دم از خیر خلاصه نوشتن بگذرم. اما اگه از اون دسته آدم هایی هستین که انیمه رو با یه تصور قبلی تماشا می کنن، یه سری توضیحات مختصر می دم که هم شما راضی باشین و هم خدا!

این انیمه سیزده قسمته و داستان توی همین سیزده قسمت جمع و جور می شه.

داستان درمورد نوجوان هایی با توانایی های خاصه که فقط در دوران بلوغشون به وجود می آد. هر کس یه توانایی داره؛ و متناسب با همون توانایی به یه کار مشغول می شه. حالا می خواد گول زدن مردم باشه یا درمان کردن بیماری ها!

 

البته انیمه یه قسمت OVA داره که اون طور که شنیدم، مربوط به وقایع قبل از قسمت نهم هست. واقعیتش سیزده قسمت واسش کافی نبود. می تونست خیلی بیش تر از این ها روش کار بشه. برای مثال، قسمت آخر به اندازه ی ده دوازده قسمت و یا شاید هم بیش تر، جای کار داشت.

 

این قضیه ی کوتاه بودن انیمه، درمورد رشد شخصیت ها هم صادقه. شخصیت اصلی ابتدای داستان چیزی جز یه پسر متقلب و خودخواه نیست. اما زود عاشق یه دختر می شه و با فداکاری بزرگش، همه رو نجات می ده!

گذشته از این، پایان بندی ناگهانی انیمه جوریه که شما به این راحتی ها هم متوجه فداکاری شخصیت اصلی نمی شین. در واقع... زیاد ملموس نیست. انگار که از پشت شیشه ی غبار گرفته دارید بهش نگاه می کنید. اما بازم، چارلوت ارزش دیدن داره و مطمئن باشین از دیدنش پشیمون نمی شین!!

خب، حالا که این همه درمورد مشکلاتش غرغر کردم، بریم سراغ قشنگی های داستان.

شخصیت ها هرکدوم به یک رنگ و یک شکل هستن. نمونه ی جالبش تفاوت دو خواهر یعنی میسا و یوسا هستش که دقیقا نقطه ی مقابل همدیگه ان!! میسا خشنه؛ درحالی که یوسا خیلی ناز و مهربونه و به خوانندگی علاقه داره.

اما طراحی دخترها یخورده نسبت به پسرها بچگونه اس. چه دلیلی داره که چهره ی توموری پونزده ساله شبیه خواهر کوچیک یو باشه؟ با این حال در نوع خودش بانمکه. و این هم صرفا یک ایراد نیست و نظر شخصی خودم درمورد چهره ی شخصیت هاست.

نکته ی بعدی که حائز اهمیته، اینه که جنبه های مختلف قدرت چارلوت به خوبی نشون داده شده؛ عواقب استفاده ی بیش از حد، محدودیت ها، و حتی این که یه سری محقق هستن که به دنبال ریشه ی این قدرت ها می گردن. دست و پنجه نرم کردن بچه ها با این قدرت، خانواده هایی که به خاطر پول بچه هاشون رو به محقق ها می فروشن و خیلی مسائل دیگه.

 

بعضی از صحنه های انیمه واقعا کمدی و بامزه می شه. اما برای کسی مثل من که عاشق صحنه های دارک و درامه، قسمت 7 یه تجربه ی خوب و زیباست!

 

توی این قسمت ما شاهد نیمه ی تاریک یو هستیم. پسری که داشت از سمت تیره رو به سفیدی حرکت می کرد؛ اما اتفاقی ناگهانی باعث شد بخش هایی از ذهنش خاموش بشه و فقط به بعضی مسائل پاسخ بده. مسائلی مثل غذا خوردن و کتک زدن دیگران!

 

مثل این که تنت می خاره؛ ها؟ D:

 

ولی من روابط بین شخصیت ها رو خیلی دوست داشتم. جای کار بیشتری داشت؛ قبول. اما تجربه ی خوب و متفاوتی بود و واقعا دوستش داشتم. به قدری که ممکنه دوباره هم ببینمش:)

 

 

یو و خواهرش

 

 

بزرگ ترین درسی که من از این انیمه گرفتم رو هم توی ابتدای معرفی توضیح دادم.

 

زود دیر می شه!

 

اگه یو توی قسمت یکی مونده به آخر حرف دلش رو به توموری نمی زد؛ دیگه هیچ وقت نمی تونست این کار رو اون طور که باید انجام بده. اگه توموری براش اون دفترچه رو درست نمی کرد تا توی سفر همراه یو باشه، ممکن بود دیگه هیچ وقت نتونه یو رو ببینه.

 

خلاصه، این انیمه رو حتما حتما توی لیستتون بذارین و فراموش نکنین هر کاری که دوست دارین انجام بدین رو به سرانجام برسونین و به کسانی که دوستشون دارین بگین که چقدر واستون مهم هستن.

 

چون زود دیر می شه!!!

 

 

 

  • ۵
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Violet J Aron 🌸
    • يكشنبه ۲۰ مهر ۹۹

    زندانی شماره 548

    چِک چِک(صدای گرفتن عکس)

     

     

    زندانی شماره 548

    به دلیل تخطی از قوانین وبلاگ نویسی، و حبس کردن خود در اتاق به مدت چندین ساعت، و نیز مصرف بیش از حد کیک، وایولت جی آرون به زندان فرستاده شد!!!!

     

    باشد که رستگار شود!!!

     

    بیانی ها(گفتنی ها، کشیدنی ها:D) آگاه باشید که وایولت به گناهان خود اعتراف کرده و از پستی که ساعاتی پیش منتشر نموده، بسی نادم است.

    وی همچنین افزود که به محض یله(رها) گشتن از محبس(همون زندان خودمون) به خود سخت نخواهد گرفت و از این پس با پاهای کشیده و خمیازه کشان به نوشتن مطالب خواهد پرداخت. (کنایه از این که دیگر کلا راحت است!)

     

    در حال حاضر، اطلاعات دیگری از این بانوی مجرم(!) در دسترس نیست.

    ضمن تقدیر و تشکر از شما دوستان عزیز بابت آن فالوو نکردن وبلاگ، باید به استحضارتان برسانیم که ما قبلا به دنبال دستگیری یکی دیگر از اعضای شما، یعنی هلن پراسپرو نیز بودیم!! او که اوایل تابستان قصد بستن وبلاگ را به طرزی غیر منتظره داشته، همچنان در صدر لیست مجرمین قرار دارد!!!!

    متأسفانه هر چه تلاش نمودیم، نتوانستیم مخفیگاه او را از زیر زبان وایولت بیرون بکشیم. پس عاجزانه از ایشان خواهشمندیم همچون وایولت خود را معرفی نموده و پس از گذراندن دوران حبس، به زندگی عادی بازگردد.

     

    با تشکر.

    سنوخب.

    (سازمان ندامت و خنگولی بیان!!!!)

     

     

    پ.ن1:اینجانب از زندان شماره 59 دارم واستون پست می ذارم. اگه واستون جور شد، بیاین ملاقاتم. اخه می ترسم. اینجا سوکس داره!

     

    ضد پ.ن1: آهای خانم! مثلا قرار بود شما فقط بشینی یه گوشه و ساکت باشی! نه این که بیای درمورد سوسک ها حرف بزنی!!

     

     

    بی توجه به حرف های سنوخب )پ.ن2: فکر کنم این خودش میتونه تبدیل بشه به یه چالش...

    جرم خود در بیان را به سنوخب اعتراف کنید!!!

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Violet J Aron 🌸
    • شنبه ۱۹ مهر ۹۹

    چالش: اگه یه روز ببینمتون:))

     

    اگه یه روز عشق کتاب رو ببینم، باهاش می رم تمام کتابفروشی های شهر رو می گردم. کتاب هایی که دوست دارم رو بهش معرفی می کنم و بعد از کلی توی سر و کله ی هم زدن که کدوم کتاب خوبه و کدوم بد، می رم کنارش روی نیمکت می شینم و ازش می خوام مفاهیمی که از شازده کوچولو یاد گرفته رو برای منم توضیح بده! در آخر هم قانعش میکنم که نوشتن خودش خیلی بهتر از منه! منتها خودش خبر نداره!

     

    اگه یه روز رفیق نیمه راه رو ببینم، اول همه ازش می پرسم چرا اسمش رو گذاشته رفیق نیمه راه؟ دوم این که باهاش ناروتو و سایکو پس رو نگاه میکنم تا بتونم توی نقد کردنشون باهاش همکاری داشته باشم:)

     

    اگه یه روز نوبادی رو ببینم، می برمش یه جایی که پر از گربه های ناز و ملوس باشه. بعد از تجربه ی حس زیبای مادری، و پس از کوشش فراوان برای جدا کردن گربه ها از نوبادی، با هم می ریم آمریکا. چرا آمریکا؟ احتمالا خودش می دونه چرا. چون  نویسنده ی موردعلاقمون، پاتریک راتفوس اونجاست. اما اشتباه نکنید. ما برای امضا و این جور حرف ها نمی ریم. در واقع می ریم که سر نیومدن جلد سوم شاهکش، باهاش تسویه حساب کنیم. والا! نمی شه که من و نوبادی همدیگه رو ببینیم، اما راتفوس رو کتک نزنیم! اصلا راه نداره!


    اگه یه روز فاطمه کریمی رو ببینم، کلی از طرز نوشتن و جملات ادبی ای که توی پست هاش به کار میبره تعریف میکنم و براش آرزوی موفقیت میکنم!

     

    اگه یه روز سولویگ رو ببینم، دعوتش می کنم به گردش توی جنگل. بعدش درحالی که زیر نور ستاره ها و روبروی نور آتیش نشستیم و هیزم ها رو جا به جا می کنیم، و پتو رو دور خودمون کشیدیم و قهوه مونو مزه مزه می کنیم «شرمنده نمیدونم نوشیدنی مورد علاقت چیه:(» محترمانه ازش درخواست می کنم تا واسم یه قصه بگه.

     

    اگه یه روز موچی رو ببینم، می پرم بغلش و ازش واسه ی دعوت کردنم به این چالش تشکر می کنم! بعدشم طبق چیزی که خودش گفت، می رم باهاش انیمه می بینم! البته برای راضی کردنش به دیدن ادامه ی کد گیاس هم برنامه دارم!!!

     

    اگه یه روز آرتمیس رو ببینم، کلی کتاب بهش معرفی میکنم و ازش میخوام در مقابل کتاب هایی که دوست داره رو بهم معرفی کنه!! بعدم شاید با هم رفتیم فضا. (سفینه ام توی حیاطه؛ چی فکر کردین:دیو ستاره ها و کهکشان ها رو تماشا کردیم:)))

     

    اگه یه روز مه سیما بانو رو ببینم، بهش می گم چرا این قدر پست های کوتاهت قشنگن و حس خوبی بهم می دن؟ قاعدتا پست کوتاه نباید همچین حس خاصی به آدم بده. ولی انگار مه سیما کارش رو خیلی خوب بلده!!

     

    اگه یه روز هلن رو ببینم، اول بغلش می کنم و بعد درحالی که شاهکش رو زیر بغل زدم باهاش میرم همون جایی که ناروتو می نشست و رامن می خورد:))

    اون جا کلی با هم رامن می خوریم و درمورد تئوری های شاهکش و عجایب دنیای ناروتو می حرفیم. بعدم من راضیش می کنم بشینه و کد گیاس رو ببینه:)))

    در آخر هم می ریم ژاپن؛ از اون قفل هایی که مردم به در و دیوار و درخت هاشون میزنن دیدن می کنیم و دوتا قفل رو به نیت نویسنده شدن در آینده (و یکی هم به نیت امدن شاهکش و یکی دیگه هم به نیت دیدن انیمه های مورد علاقه ی شخص مقابل) به درخت آویزون می کنیم.

    پ.ن: راستش مطمئن نیستم این قفل ها اعتقاد مردم ژاپن باشه. شاید مال فرانسه اس؟؟ هر چی توی نت سرچ میکنم نمیاد:(((

    خلاصه این که هلن چان شما فرض کن مال ژاپنه. اگر هم نبود؛ چه اشکالی داره بریم فرانسه؟^__^

     

    اگه لیستم کوتاه بود ببخشید. آخه من تازه باهاتون آشنا شدم و تا قبل از راه اندازی وبلاگ به جز نوبادی و هلن کس دیگه ای رو نمیشناختم. و در آخر همه ی کسانی که اسمشون اورده شده، به این چالش دعوت شدن.

    خوش باشین:)

     

     

     

  • ۶
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Violet J Aron 🌸
    • چهارشنبه ۱۶ مهر ۹۹

    او چه کار می کند؟

    وقتی قهوه می خورم؛ وقتی هندزفری را در گوشم می گذارم و آهنگ skyscraper از دمی لواتو را گوش می دهم؛ او چه کار می کند؟

    وقتی درس می خوانم؛ وقتی خنده های دوستانم را به یاد می آورم؛ او چه کار می کند؟

    وقتی سعی می کنم انیمه بکشم؛ وقتی شکست می خورم و کاغذ را پاره می کنم؛ او چه کار می کند؟

    چرا چشمانش این قدر مشکی است؟ چرا این قدر مهربان است؟

    شب ها در آغوشم می خوابد. گرم است و نرم. باریکه ای از رؤیا که به واقعیت بدل شده. چشمانش به قدری عجیب است که هر لحظه انتظار داری اتاق را یک جا ببلعد. رنگین است. همیشه کلاه بر سر دارد. قلبش بیرون از بدنش می تپد. قلبی که همه چیزش در یک کلمه خلاصه شده: عشق.

    وقتی میان کتاب هایم نشسته ام و غصه ی امتحان فردا را می خورم؛ او چه کار می کند؟

    وقتی داستان می نویسم و کیبورد زیر قدرت انگشتانم خرد می شود؛ او چه کار می کند؟

    حتی روزهایی که کنارش نیستم، و وقتی که گریه می کنم؛ او چه کار می کند؟

    او واقعا چه کار می کند؟

     

    برگرفته از داستان مارمولک در شیشه چه کار می کند توی مجله های رشد ابتدایی^__^

    با اندکی تغییر. (خداییش چی رو با مارمولک مقایسه کردم!)

     

    می خوام ببینم به نظر شما "او" در واقع کی بوده؟ :))

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • Violet J Aron 🌸
    • سه شنبه ۸ مهر ۹۹

    توت فرنگی ها

    مارگاریت ! آن روزها را به خاطر داری که روی چمن ها می خوابیدیم و ابرها را تماشا می کردیم؟ روزهایی که خانه مان همه جا و دارایی مان همه چیز بود؟ پسر ویولن زن کنار جاده را چه طور؟ پسری که هر بار که از مزرعه به خانه بر می گشت در راه  می دیدیمش. تو از سوار شدن گاری متنفر بودی؛ برای همین هیچ گاه جز یک یا دو مرتبه، سوار گاری نشدی. مادر می گفت علاقه ات به ورزش و پیاده روی مثال زدنی است. اما من حدس می زدم علتش پسر کنار جاده باشد .پسری که برخلاف بیش تر نوازندگان شهری، "ویولن زنِ نیم پِنی" نبود. آه، معذرت می خواهم. یادت رفته؟ ویولن زن نیم پنی اصطلاح ساختگی خودت است. به این معنا که او هیچ گاه برای نیم پنی آهنگ نمی زد.

    زمانی که او می نواخت، چشمانت را می بستی و به این فکر می کردی که اگر همه جا این گونه بود، دنیا چقدر قشنگ تر می شد. گاهی حین رؤیا دیدن موهایت را می کشیدم و از زیبایی صحنه می کاستم. پسرک می خندید و تو سرخ می شدی. و من هم که تنها ده سال داشتم ،زبان درازی کرده و پا به فرار می گذاشتم. 

    اما جدای از این ها، اعتراف می کنم که موسیقی پسرک حتی از خورشید درحال غروب هم قوی تر بود. فراگیرتر از آفتاب؛ و رساتر از آواز پرندگانی که در آسمان پرواز می کردند. هر جا که می رفتیم، و تا زمانی که درِ خانه مان توسط تو به صدا در نمی آمد، صدایش شنیده می شد. انگار می دانست چقدر دوستش داری. شاید برای همین بود که دنبالت می کرد. 

    هر شب، قبل از خواب، آوازهای ساختگی ات را با ریتم موسیقی هماهنگ می کردی؛ و با هیجان روی تختم می پریدی و می گفتی روزی در کنارش آواز خواهی خواند. البته که قول می دادم رؤیاهایت را با کسی در میان نگذارم. اما تو هیچ وقت به من اعتماد نمی کردی و جای شعرهایت را نشانم نمی دادی. 

    روزها همین گونه سپری می شد؛ پسرک می نواخت، بدون این که انتظار سکه ای داشته باشد؛ و تو گوش می دادی، بدون این که نگران سرزنش های مادر باشی. یک روز عصر، از فاصله ای دور صدایش کردی و برایش دست تکان دادی. باد موهایت را پریشان کرده و صورتت به علت کار کثیف شده بود. اما تو اهمیت نمی دادی؛ پسرک هم اهمیت نمی داد. برای تو، موسیقی او مهم بود و برای او ،زیبایی نگاهت. وقتی تو را دید، شروع کردی به دویدن. کاغذی صورتی رنگ در دستانت بود. یکی از شعرهایت .دوست داشتی نظرش را راجع به شعرت بشنوی .برای تو، دانستن این که هنرمند قابلی هستی یا نه؛ همه چیز بود.

    با چهره ای گلگون به چشمانش خیره شدی، کمی من و من کردی، با پاشنه ی کفشت روی زمین ضرب گرفتی، بعد کاغذ را دستش دادی و اجازه دادی کلمات ادامه ی ماجرا را توضیح دهند. 

    پسرک شعر را خواند و لبخند زد. با مداد چیزی روی کاغذ نوشت و آن را به تو برگرداند. بعد، بدون این که چیزی بگوید، ویولن را روی دوشش انداخت و جاده را ترک کرد .

    مارگاریت! یادت هست چه توت فرنگی زیبایی برایت کشیده بود؟ زیرش هم نوشته بود شعرت به شیرینی توت فرنگی هاست. این نقطه ی آغاز همه چیز و در واقع هیچ چیز بود .دلیلی بود برای این که مادر را راضی کنی در مزرعه مان، به جای هویج، توت فرنگی بکارد.

    از آن روز به بعد، هر دو منتظر بودیم فصل برداشت فرا برسد. ابتدا چیزی جز چند بوته ی سبز به ما خوشامد نگفت. این روند تا هفته ها ادامه داشت و تو دلسرد شدی که شاید زمین مان برای کشت توت فرنگی مناسب نباشد. من هم نگران این بودم که اگر خیلی از وقتش بگذرد، ممکن است پسرک معنی کار ما را نفهمد.

    اما سرانجام انتظار به سر آمد .صبح خیلی زود بود؛ و تا نیمه ی راه چشمان پف کرده مان به سختی اطراف را می دید. وقتی به مزرعه رسیدیم ،دیدیم که بخشی از زمین را کوچولوهای صورتی رنگی پوشانده اند. زیبایی رنگشان به گونه ای بود که خیال می کردی شکوفه های بهار به مزرعه آمده باشند. یادم می آید آن قدر رقصیدی و آواز خواندی که کفش هایت خراب شد. کفش های نیلی رنگی که مادر آن ها را با پس انداز سه ماهه اش خریده بود. و همین باعث شد زمانی که به خانه برگشتیم، عصبانی شود و تو را کتک بزند. اما تو خوشحال تر از آن بودی که اهمیت بدهی.

    هر بار که به مزرعه می رفتیم، از احساساتی می گفتی که توت فرنگی های نوزاد درون خود دارند. از نظر تو، آن ها شعرهای نگفته ای بودند که منتظر سروده شدن هستند. این حرفت را قبول داشتم. هنوز هم دارم. توت فرنگی ها... آن ها نماینده ی میوه ها هستند .

    زیبا و خوش طعم. درست مثل شعرهایت.

    زمان برداشت که شد، سبد کوچکت را برداشتی و پر از توت فرنگی کردی؛ و تا غروب همان روز که وقت بازگشت به خانه فرا رسید، آواز خواندی و خیال بافی کردی. حقیقتش را بخواهی... با این که سنت از من بیش تر بود، اصلاً تن به کار نمی دادی. خیلی کم . تقریباً هیچ.

    ولی آن روز دو چیز اشتباه بود. یکی آن که هوا اصلاً مناسب یک دیدار عاشقانه به نظر نمی رسید. ابرهای سیاه همه جا را پر کرده و  و بوی باران احساس می شد. دیگر آن که موقع برگشتن روی سنگی لغزیدی و زمین خوردی. توت فرنگی هایت روی زمین ریخت.

    اما سریع بلند شدی و جمعشان کردی. به سمت رودخانه رفتی و آن قدر آن ها را شستی تا از قبل هم تمیزتر شدند. 

    با تأخیر، و درحالی که خدا خدا می کردی پسرک ویولن زن خانه نرفته باشد ،شروع به دویدن کردی و در جاده به پرواز در آمدی .

    چین های لباست مانند موج های دریا روی هم می لغزیدند .موهایت از جنس طوفان بود .سرعتت به اندازه ی صاعقه. 

    پسرک نبود.

    موج ها روی هم نلغزیدند. طوفان تمام شد .صاعقه از حرکت ایستاد، درحالی که توت فرنگی های درون سبد همچنان آواز انتظار سر می دادند.

    پسرک نبود.

    روی زمین نشستی. گریه کردی و دقیقه های طولانی به جای خالی پسرک زل زدی. دستم را روی شانه ات گذاشتم و وعده دادم هوا که بهتر شود پسرک ویولن زن باز خواهد گشت .توجه نکردی. برایت آواز خواندم. توجه نکردی. از لطیفه های کودکی مان برایت گفتم. توجه نکردی. می دانستی چه خبر است .از همان موقع می دانستی سالی که نکوست از بهارش پیداست.

    از آن پس، همه چیز اشتباه پیش رفت. حین کار به خودت آسیب می زدی ،کارهایت را به شیوه ای بدتر از قبل انجام می دادی؛ و شاید به همین دلیل بود که دیگر پسرک ویولن زن نیامد، خبری از خودش نداد، در جاده ننواخت و آهنگش جاودانه نشد.

    اما سبد پر از توت فرنگی، همیشه درون دستانت باقی ماند. 

    فکر کنم آخرین روزی بود که با هم از مزرعه برگشتیم؛ سه سال گذشته بود و تو اکنون هجده سالی بودی. قرار بود برای ازدواج به شهر بروی. می دانستی که وضع مالی خانواده ی ما خوب نیست؛ برای همین می رفتی تا خرج خواب و خوراکت را از روی دوش مادر کم کنی .اما قبل از آن کاری بود که باید انجام می شد .

    تمام آن مدت، تمام آن روزهایی که پسرک ویولن زن را کنار جاده ملاقات می کردی، می گفتی توت فرنگی ها سرشار از موسیقی و آواز هستند و همیشه می خندند. اما آن روز، قبل از این که برای آخرین بار جاده ی رؤیاها را طی کنی ،حرفت برخلاف سه سال پیشت شد. گفتی توت فرنگی ها دارند گریه می کنند و وقتش است که آزاد شوند. چیزی نگفتم. فقط تماشایت کردم که سبد را خم کردی و توت فرنگی ها را درون رودخانه انداختی .گذاشتی بروند دنبال سرنوشتشان. 

    و بعد هم، خودت کسی بودی که رفت دنبال سرنوشتش.

    مارگاریت! من پسرک ویولن زن کنار جاده را دیدم! البته، دیگر برای خودش مردی شده بود. لباس هایی متفاوت با کودکی اش بر تن داشت. لباس های مخصوص ارتش .گفت که باید برود. به جنگ .گفت متأسف است که تمام این سال ها ما را بی خبر گذاشته است. از من معذرت خواست و تقاضا کرد که به تو بگویم به علت مشکلات خانوادگی دیگر هرگز نمی تواند ویولن بزند. لبخند گرمی زد که سعی داشت دوستانه باشد، اما گویی بدون موسیقی، روحی برای عشق ورزیدن نداشت. سبدی دستم داد و خواست که هرگاه دیدمت، آن را به تو بدهم .قبول کردم. اما مرا ببخش که ماجرای ازدواج کردنت را به او نگفتم. فکر می کردم این طوری بهتر است .حداقل یاد و خاطره ی تو در جنگ به او امید می دهد. یاد و خاطره ی دختری که هرگز خواننده نشد و پسر ویولن زنی که هرگز به شهرت نرسید.

    پارچه ی سفید روی سبد را کنار زدم و نفسم در سینه حبس شد.

    توت فرنگی .سبدی که پسر به من داده بود پر از توت فرنگی های خوشرنگ و براق بود.

    اما... متأسفم. نمی دانم چرا این کار را کردم. نمی دانم چرا توت فرنگی ها را در همان رودی ریختم که تو سال ها پیش توت های خودت را رها کرده بودی .شاید علتش این بود که فکر می کردم این طوری برایشان بهتر است. آخر می دانی... من هیچ وقت معنای گریه ی توت فرنگی ها را درک نمی کردم. اما حالا.. حالا می توانستم قسم بخورم دارند گریه می کنند .بله. همین است. من آن ها را رها کردم چون می خواستم به توت فرنگی های تو برسند. دلیل گریه ی توت فرنگی های تو نیز همین بود. 

    یک ساعت همان جا نشستم و به جریان آب خیره شدم. به این فکر کردم که آیا توت های تو و توت های پسر ویولن زن یکدیگر را خواهند دید یا تا پایان جهان دنبال هم خواهند رفت؟ مطمئن نبودم. فقط می توانستم برایشان آرزوی خوشبختی کنم. و همین طور برای تو، خواهر عزیزم. 

    چه کسی گفته است توت فرنگی ها گریه نمی کنند؟

     

    با عشق، خواهر کوچکت ، الیزابت.

     

     

     

  • ۱۴
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • Violet J Aron 🌸
    • يكشنبه ۶ مهر ۹۹
    روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
    و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
    فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.