رول نویسی:))

 

 

خب.. خب.... (آستین هایش را بالا می زند)

 

همون طور که خیلی هاتون می دونید من و جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم با الهام از میس رایتر عزیز، هر جمعه توی یکی از وبلاگ ها رول نویسی بذاریم.

 

حالا این رول نویسی که می گن چی هست عمو؟

رول نویسی یعنی داستان نوشتن اون هم به صورت گروهی. یعنی یه نفر چند خط اول داستان رو می نویسه، بعد بقیه رو خبر می کنه تا بیان و به سلیقه ی خودشون ادامه اش بدن.

 

رول نویسی امروز ما هم به این صورته که من یه خورده از داستانی که توی ذهن دارم رو می نویسم و شما هم ادامه می دینش.

 

لطفا سعی کنید از نظرات اسپم خودداری کنید و اگه خواستین بهم چیزی بگین که به متن داستان ربطی نداشت، خصوصی بفرستین. و این که از اتفاقات و جملات غیر منطقی و بیش از اندازه طنز استفاده نکنید. چون به شروع داستان نمیخوره پایان طنزی داشته باشه.

دقت کنید که متنتون باید مطابق با آخرین کامنت داستان باشه. برای جلوگیری از آشفته شدن داستان، می تونین یه کامنت کوتاه بفرستین و بگین که نوشتن ادامه رو رزرو کردین. بعد همون کامنت رو ویرایش کنین و یا بعد از فرستادن بقیه ی داستان حذفش کنین. اینطوری وقتی دارین می نویسین کسی همزمان باهاتون داستان رو ادامه نمیده و مجبوره منتظر بشه تا شما متن رو کامل کنین.

و این که... اگه توی این داستان از شخصیت های محدودی استفاده کنیم بهتر میشه. درسته که اوردن شخصیت های دلخواهمون جذابیتش رو بالا میبره؛ اما فقط برای خودمون ممکنه ابن جوری باشه. اگه کس دیگه ای بخواد داستان رو بخونه، هجوم شخصیت های زیاد و ناشناس به داستان باعث گیج شدنش میشه.

قوانین سختی شد؛ نه؟D:

 

 

 

خب اینم از چیزی که توی ذهنم ساختم. شبیه انیمیشن موآنا شده یجورایی:

 

 

من مایلی هستم. دختری با قدرت سخن گفتن با اقیانوس.
و این داستان من است.
بعضی وقت ها آدم نه تنها از خودش، بلکه از ابرها و آواز پرندگان هم خسته می شود. می دانید که وقتی کسی حتی حوصله ی چیزهای زیبا را هم نداشته باشد چه خواهد شد.
بله. درست است. شب ها گریه می کند و به زمین و زمان ناسزا می گوید. متانت را کنار گذاشته و حتی به پیانوی گران قیمت دوستش آسیب می زند.
اما از همه بدتر می دانید چیست؟
این است که من نمی خواستم از زمین و زمان متنفر باشم.
اما مردم شهرم مرا مجبور به این کار کردند.
فکر کنم یک هفته ی پیش بود، مردم دهکده مانند همیشه مشغول کار و تلاش بودند. خورشید با تمام توان می درخشید و هیچ کس از آینده ی نامعلومی که در انتطارمان بود خبر نداشت.
من هم بالای تپه ایستاده بودم و تکه چوبی را می خراشیدم تا برای تولدم کادو درست کنم. می دانید، من دختر یتیم دهکده بودم. پدر و مادرم در یک سالگی مرا رها کردند چون نمی توانستند خرج مرا به دوش بکشند.
البته، غصه ام را نخورید. من این حرف ها را برای جلب ترحم نگفتم. فقط می خواستم بیش تر با من آشنا شوید. و لازم به ذکر است که پس از شانزده سال زندگی، تقریبا توانسته بودم با این موضوع کنار بیایم.
باد میان موهایم می وزید و حس خوشایندی به من می داد. اما ناگهان  صدای جیغ و دادی شنیدم. حس خوب زود محو شد. کودکی داشت جیغ می کشید. یک زن فریاد زد: «سیل! سیل! خودتون رو نجات بدین! اقیانوس عصبانی شده!»

 

۱۴ لبخند

خب من ادامه میدم(رزرو=) )

خداروشکر یه نفر پیدا شد. صلوات...

یک زن فریاد زد: «سیل! سیل! خودتون رو نجات بدین! اقیانوس عصبانی شده!»
مردم دهکده تا ان زمان هیچ اطلاعی از قدرت من نداشتند! راستش را بخواهید همیشه نگران عکس العمل انها بودم، پس تا الان در اینباره سکوت کردم!
تکه چوب را انداختم و پا برهنه و دوان دوان خودم را به ساحل رساندم. دریا واقعا دیوانه شده بود! یک دیوانه تمام عیار! دقیقا نمیدانستم قدرت حرف زدن با اقیانوس چقدر میتواند موثر باشد؛ اما میخواستم برای نجات دهکده ام تلاشم را بکنم!
اول از همه خوب دور و برم را نگاه کردم، هنوز هم نمیخواستم مردم راجب این قدرت من چیزی بدانند. تقریبا مطمئنم که برخوردشان چیز جالبی نیست! وقتی که از تنها بودنم مطمئن شدم، تمرکزم را جمع کردم و اقیانوس را صدا زدم! اقیانوسی که ناگهان چنین طوفانی و عاصی شده بود و داشت دهکده ام را نابود میکرد!
داد زدم: ...

داد زدم : ...

نه ! میخواستم داد بزنم اما ترسیدم کسی صدایم را بشنود. برای همین آرام جلو رفتم و نشستم. با ملایمت گفتم : کی تو رو عصبانی کرده ؟ 

دریا غرید. آب دهانم را قورت دادم و باز امتحان کردم : دلت نمیخواد با هم حرف بزنیم ؟ میدونم چرا ناراحتی ! چون ...

+ هی ! تو دیوونه شدی ؟ داری با دریا حرف میزنی ؟

سریع به عقب نگاه کردم ...

به عقب نگاه کردم، وای نه! رئیس آنجا بود و به من خیره شده بود.

رئیس، اسم رئیس دهکده مان بود، به عنوانی همه کاره ما و شاید رهبر اجتماع کوچکی که داشتیم. او هیچ فرزند و خانواده ای نداشت و تنها زندگی میکرد و شاید از تنها چیزی که میترسید، جادو  و چیزهای عجیب و غریب بود. کچل بود و پوست برنزه ای داشت. شبیه یک مرد تنومند شده بود و واقعا تنومند بود!

فریاد زد: «باید بریم! بیا!» باید اعتراف کنم، اصلا تصور نمیکردم او این حرف را بزند، رئیس از من خوشش نمی آمد و همیشه میگفت کارهای عجیب و غریبی میکنم و حالا میخواست مرا نجات دهد!

جیغ زدم: شما برید، من خودمو میرسونم! اما رئیس دست بردار نبود. به سمتم آمد و مچ دستم را کشید. جیغ کشیدم و روی ماسه نرم  و خیس ساحل فرود آمد، بدنم یخ کرد و  رئیس مچ دستم را به سمت خود کشید بلند شدم و مجبور شدم که دنبالش بروم ولی نه... من باید دهکده را نجات میدادم، ولی رئیس نمیگذاشت کاری بکنم و طبیعتا اقیانوس نیز از این طرز رفتار با تنها کسی که میتوانست با او حرف بزند، عصبانی شد. موج بزرگی روی ما انداخت و فهمیدم همراه با رئیس روی ماسه ها افتادم. اقیانوس عصبانی بود! واقعا عصبانی! و شاید به من هم آسیب میرساند!

داستان مصوره؟ D:

چشمهایم را باز کردم. صدای پرنده های دریایی و اقیانوس آرام به گوش میرسید. همه جا در آرامش عجیبی فرو رفته بود. آرامش و سکوتی که بعد از ویرانی شنیده میشود. با درد از روی شن های سرد بلند شدم و به ویرانی که روبه رویم بود خیره شدم. کل دهکده از بین رفته بود!

به رئیس نگاه کردم که روی ماسه ها افتاده بود. به طرفش رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. نفس نمیکشید. اشک در چشمانم حلقه زد. اگر رئیس اجازه میداد میتوانستم جلوی این اتفاق را بگیرم. نه ! تقصیر خودم بود ، اگر بیشتر سماجت کرده بودم ، اگر به رئیس میگفتم که میتوانم با دریا حرف بزنم و آرامش کنم دهکده نابود نمیشد. همه چیز تقصیر من بود ...

سرم را بلند کردم و به رو به رو خیره شدم، چشمانم صحنه ی رو به رو را می دیدند اما مغرم توانایی پردازش نداشت. این کوچه ها و خانه های در حال ویرانی دهکده ی ماست؟
نمی دانستم کجا متولد شده ام اما همه چیز برای من از این نقطه شروع شده بود، دهکده ای که علی رغم کوچک بودن و دور افتاده بودنش دنیای من بود و با گذشت زمان تک تک اهالی دهکده به افراد خانواده ام تبدیل شده و در دایره ی دوستی ام قرار گرفته بودند.

 

پ.ن. وی سلام گویان در اولین رول نویسی عمرش شرکت می کند! :)) *__*

خوش امدی آفرین:)))

یه نظر موقت:

 

یه ایده واسه داستان داشتم.

میخواستم اینجوری بشه که مردم فکر میکنن مایلی باعث مشکلاتشونه. یعنی همه بهش تهمت میزنن و به همین دلیله که مایلی میگه من از همه چی متنفر شدم و این جور حرفا D:

نمی دانستم کجا متولد شده ام اما همه چیز برای من از این نقطه شروع شده بود، دهکده ای که علی رغم کوچک بودن و دور افتاده بودنش دنیای من بود و با گذشت زمان تک تک اهالی دهکده به افراد خانواده ام تبدیل شده و در دایره ی دوستی ام قرار گرفته بودند.

تردید داشتم که می توانم همه چیز را درست کنم یا نه؟

نگران بودم و انسان هر وقت نگران باشد رفتارش عجیب می شود

به طرف درخت بلند نارگیل رفتم، تکه چوبی کنارش افتاده بود، برگهای بلند درختان را به هم متصل کردم و وسیله ای پارو مانند ساختم، چوب به قدر کافی محکم بود، شاید هم نبود ولی من باید از آن به عنوان قایق استفاده می کردم و به دل دریا می زدم.

باید می فهمیدم مشکل دریا چیست؟

مگر نه اینکه آدم هروقت از چیزی سر در نمی آورد باید برود در دلش؟...

بفرمایید جو داستان خوشگل شد:)))

دل را به دریا (!) زدم. آنقدر از دهکده دور شدم که تبدیل به یک نقطه شد ... دیگر پارو نزدم. رو به دریا کردم و گفتم : نمیخوای بگی چه اتفاقی افتاده ؟

موجی برایم فرستاد. قایق کمی تکان خورد و من مجبور شدم سفت آن را بچسبم : من تنها کسی هستم که حرفتو میفهمم ، اگه به من نگی ، پس به کی میخوای بگی ؟ حرفتو تو دلت نگه ندار ، به من بگو چی شده ...

بلاخره به حرف آوردمش ...

بلاخره به حرف آوردمش ...
_من مجبور شدم چون... چون پادشاه ما،منظورم پادشاهِ اب های ازاد آدریانا با پادشاهِ زمینهای خاکی ماهور  در افتاده! اقیانوسهای تموم دنیا ترسیده شدن چون میگن قراره ماهورِ بزرگ زمینهای خاکی ایی رو که ابهای ازاد درش جریان دارن رو بگیره و ما جایی رو برای شناور بودن نداشته باشیم! هرچند وقت یکبار زمینهای زیر ما به لرزه در میان و مارو مجبور به طغیان میکنن! اگه ادریانا راهی برای نجاتمون پیدا نکنه مجبور میشیم تبخیر بشیم و بعنوان ابر یه اسمون بریم! و میدونی چی میشه؟ اسمون برای همیشه ابری میمونه و خورشید از یادها میره...
نفس حبس شدمو ازاد کردم و سعی کردم از شک بیرون بیام...

+تو باید به ادریانا کمک کنی ! مایلی...

_چی من ؟! من ؟! من نمی تونم 

+اما تو اقیانوس رو داری ....و ساکت شد . 

__برو پیش آردین ..

+آردین کیه ؟! 

__مامور آدریانا روی زمین یا بهتر بگم پادشاه آبهای آزاد بعد از آدریانا ...یعنی شاهزاده ی آب های آزاد ...

دیگه کسی نبود؟:/

ای کاش یه داستان دیگه گذاشته بودم:(

بدجور خورد تو ذوقم.
هعیییییی.

یعنی شاهزاده ی آبهای آزاد...

+حالا از کجا باید این آدرین رو پیدا کرد؟

_من می برمت اونجا

+چی؟ چطو...

هنوز حرفم تمام نشده بود که موج هایش مرا در آغوش کشیدند، قایق شکست، باید می دانستم محکم نبود...

فقط چند دقیقه طول کشید تا به مقصد برسیم

دریا مرا روی صخره ای سنگی پیاده کرد و به کاخ مرمری روبه رویش اشاره کرد: آدرین رو اونجا می تونی پیدا کنی

+باشه، ممنون

_فقط یه نصیحت، خیلی تحویلش نگیر، پرو میشه

خواستم منظورش را بپرسم که گفت: دیر میشه، بهتره زودتر بری

لبخند زدم و نامطمئن قدم برداشتم به طرف آن کاخ زیبا که انگار ۲۰۰ سال همانجا منتظرم ایستاده بود چرا که دور و اطرافش تماماً علف سبز شده بود

 

پ.ن: خودت نمی تونی از کامنتا ادامه بدی؟ اگه قانونه که باید عوض بشه به نظرم :)

 

@آرتمیس

 چقدر خوب ایده دادی، شرمنده نتونستم توی داستان هفته ی قبل شرکت کنم. حالم خوش نبود به وایولت هم گفتم

به قلعه نزدیک و نزدیک تر شدم تا آنکه قایق به خشکی رسید.با حرکتی روی شن های نرم پریدم و به سمت قلعه حرکت کردم.آنقدر خاک روی پنجره های قلعه بود که داخل قلعه را نمیتوانستم ببینم.در با صدای قیژژژژژژژژژژی باز شد و اول سرم را داخل بردم تا سر و گوشی آب دهم اما انگار آنجا قلعه ی ارواح بود!تمام جای جای قلعه را تار عنکبوت پوشانده بود و تنها روشنایی نور خورشید بود.

حس میکنم یه جاش ایراد داره:/
اگه کسی دید ایرادی داره بهم بگه یکم تغییرش بدم

@فاطمه کریمی 

مرسی *___* نه اشکال نداره اصلا .....مهم شرکت کردن تو رول هاست ♡_♡

 

+امم....شاهزاده آردین...شما کجایین ؟ کسی صدای منو می شنوه ؟ 

کسی جواب نداد ..فقط صدای یک جیر جیرک میامد 

گفتم : شاهزاده ! شما کجایین ؟ 

باز هم صدای جیرجیرک ....

صبر کن ببینیم ...! جیرجیرک ؟ نکنه ؟ 

صدایی از آن پشت آمد : یوهوووو . داشتی گول می خوردی ! 

نفس عمیقی می کشم ...گویا این شاهزاده از آن شاهزاده باهوش و شجاع درون قصه ها نیست...

 

نفس عمیقی می کشم ...گویا این شاهزاده از آن شاهزادهای باهوش و شجاع درون قصه ها نیست...

میشد گفت خوش تیپ است، نه، واقعاً خوش تیپ بود. یک کت سبز رنگ پوشیده بود با یک شلوار پاچه گشاد بنفش رنگ که در آن فصل سال و در جزیره ی ما حسابی مد بود، یک گل نارنجی رنگ هم در جیب کتش بود، مثل اینکه دید زدن ظاهرش زیادی طول کشیده بود که گفت: خوش میگذره!

خحالت کشیدم و باید هم می کشیدم.

پرسید: خب؟

زورکی لبخند زدم:به کمکت نیاز دارم، باید منو ببری پیش آدرینا، باید به دعواش با ماهور خاتمه بدیم

خندید و باز هم خندید، انگار که بامزه ترین جک سال را برایش گفته بودم!

مگر من چه گفته بودم؟! حق با دریا بود این آدم نه تنها شجاع و باهوش نیست بلکه به شدت مسخرست و مقادیر زیادی خودشیفتگی را با خودش همه جا می برد...

 

پ.ن:وایولت، من شاهزاده آردین رو توی نظر قبل آدرین نوشتم، بی زحمت درستش کن :)


@موچی جان من گفتم قایق شکسته ها (:

باشه بعدا درستش میکنم:))

زیادی خودشیفتگی را با خودش همه جا می برد.

به نظرم مضحک بود که مجبور بودم برای نجات چیزهایی که برایم مهم بودند دست به دامن چنین آدمی بشوم

ولی مگر چاره ی دیگری داشتم؟

با سختی گفتم:ببین قضیه اصلا شوخی نیست.اگه این کار رو نکنی خیلی چیزا به خطر می افتن.متوجه هستی؟

اردین گفت : ول کن بابا ، زندگی رو بچسپ و مثل یک دلقک بالا و پایین پرید .

خداوندا ! این یه شاهزاده است ؟ واقعا یک شاهزاده است ؟! 

با عصبانیت به سمتش میروم و میگویم : ببین ! مهم نیست کی هستی ! داری دیوونه م می کنی ! یا منو پیش آدریانا می بری یا ....؟ 

آدرین بغض کرد . بغضی عمیق و طولانی و دلم برایش سوخت . خیلی . این شاهزاده برای نجات دادن دنیا زیادی بچه بود و البته منم همین طور 

این شاهزاده برای نجات دادن دنیا زیادی بچه بود و البته منم همین طور 

_اون دیگه نمی خواد منو ببینه، انگار دیگه منو دوست نداره

خودمم هم نفهمیدم پوزخندم می شود نمکی روی زخمش اما نتوانستم خودم را کنترل کنم، از طرفی شاهزاده ای به این...

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست!

آدم گاهی از دست یک نفر انقدر پریشان می شود که اگر سرش را به  محکم به دیوار هم بکوبد، درد سرش خیلی کمتر است از ناخنی که انگار کشیده می شود روی روانش

رفتار این به اصطلاح شاهزاده اصلاً قابل تحمل نبود

+چرا باهات قهره؟

دهانش را باز کرد که بگوید اما ای کاش هیچوقت باز نمی کرد...

_خب من... من تقریبا همه اسرار ادریانا و قلمروش رو به ماهور لو دادم!
ناله کردم: تو چی کار کررردی؟؟
_اوه باور کن اون فقط یه اتفاق بود! من نمیدونستم لوکی ممکنه از طرف ماهور باشه و از طرفی ادریانا ماه ها منو به حال خودم رها کرده بود و رسما داشتم تو تنهایی میپوسیدم! خیر سرم من شاهزاده ابهای ازادم اما چی؟ با یه علاف بیکار فرقی ندارم:| ادریانا منو ول کرده بود و خب منم با پیدا کردن لوکی زیادی ذوق زده بودم. با اینکه اون فقط یه سگ بود اما حسابی باهم رفیق شده بودیم! و ببینم؛ تو اسرارتو به رفیقت نمیگی؟ یا باهاش دردودل نمیکنی؟ قسم میخورم که روحمم خبر نداشت اون از طرفِ ماهورِ بزرگه!
سعی کردم افکارم را جمع کنم. نفس عمیقی کشیدم. اردین راهم نمیتوانسستم سرزنش کنم چرا که غیر مستقیم و نادانسته افتاده بود وسط کشمکش پادشاهان! از نوع صحبتش مشخص بود که شدیدا احساس گناه میکند. و تنهایی! پرسیدم: ببینم، تو میدونی ماهور از ادریانا چی میخواد؟
+ ساقبند باستانی رو!

_و اون  ساقبند چیکار میکنه؟
+...

واقعا ممنونم از کسانی که شرکت کردن.


اگه دوستش ندارید بگید برش دارم و سر فرصت یه داستان دیگه بذارم.
دیگه واسم درس عبرت شده.
قول میدم دور بعد یه چیزی بنویسم که راحت بتونین ادامه بدینش:))

من یکی که دوسش دارم:)
بنظرم میشه ادامش داد ولی فک کنم یه رمان بشه و همینجوری ادامه داشته باشهD=
 

اره... موندم چی کار کنم:((

اردین نفس عمیقی کشید.«باهاش میتونه آب ها رو کنترل کنه.»

با تعجب به پسر خیره شدم. چه میگفت؟

گفتم: «یعنی...»

حرفم را کامل کرد: «یعنی اگه اون شاقبند رو به دست بیاره آدریانا عمل هیچ قدرتی نداره و تمام قدرتاش از دست میره.» گفتم: «آدریانا که اونو به ماهور نمیده؟ نه؟» حتی تصور اینکه الهه آب ها شکست بخورد و ضعیف شود برایم ترسناک بود.

«موضوع این نیست! ساقبند واقعا یه ساقبند نیست، یه شی انسانیه که قدرتهای فراوانی توش داره!و ادریانا اونقدر خودشو خوار نمیکنه که دست به یه شی انسانی بزنه. اون خیلی مغروره! برای همین مهمترین شی قلمروی آب رو گذاشته توی قصرش و هیچ اهمیتی بهش نمیده. قصر با اینکه خیلی امنه ولی مقابل ماهور دووم نمیاره! اگه ماهور بهش حمله کنه...»

و همانجا بود که چیزی زیرپایمان لرزید، به بیرون قصر دویدیم و بزرگترین انفجار تمام عمرم را دیدم، در افق، آب دریا شناور بودند. اول فکر کردم تاثیر انفجار است، ولی وقتی دوربین اردین را به سمت انفجار و آب های شناور گرفتم، مردی قدبلندی دیدم که با تمام وجود لبخند زده بود، در هوا شناور بود و آب ها را در هوا نگه داشته بود. زرلب ناسزایی گفتم و فهمیدم ماهور به قصر حمله کرده است...

 

 

 

و فهمیدم ماهور به قصر حمله کرده است.

به آردین گفتم:توکه گفتی به اون شی انسانی برای کنترل آب ها نیاز داره!

آردین دستم را کشید و گفت:فعلا باید فرار کینم بعدا بهت توضیح میدم

-نه وایسا ،فکر کنم بتونم یه کاری بکنم

آردین برای اولین بار از وقتی که دیده بودمش جدی شد و فریاد زد:جونت در خطره دیوونه!

-من..منظورت چیه؟

گفتم:ببین باید اول جلوی این موج ها رو بگیرم.این تنها راه زنده موندمونه

هاج و واج نگاهم کرد:بگیری؟

انگار سوال آردین تازه حقیقتی را که جلوی چشمم بود نشانم داد.

شی انسانی

شی انسانی که میتوانست آب ها را کنترل کند

وقتی بتوانی با آبها حرف بزنی لابد میتوانی کنترلشان هم بکنی ،نه؟

من آن ساق بند بودم...

ام... مونی... آرام ادامه رو رزرو کرده

_خیال کردی برای چی میتونی با اقیانوس حرف بزنی؟ تو یه ادم معمولی که از شانس خوبس قسمت شده با اقیانوس حرف بزنه نیستی! 
دور و برش را نگاه کرد و بعد گفت: هیچ میدونی پدر و مادرت کین؟ 
+خب اونا منو تو بچگی ول کردن و...
_نه احمق! پدرت صمیمی ترین رفیق ماهور بود و مادرت خواهر ادریانا! وقتی اونا باهم ازدواج کردن خصومت بین این دو پادشاه هم شدت گرفت و...
موج بزرگی خودش سمتمان امد و حرف ادرین را ناتمام گذاشت...

 

+ خط اخر اون خودش نمیدونم برا چی اونجاعه الان دیدم ندیدبگیرین:|
+ارمان؟:| من آرامم وایولت!XD ینی میخوای بگی همه این مدت فک میکردی من پسرم؟ :")

ببخشید شما با یک عدد دختر منگ طرف هستید که نمیدونه با درساش چی کار کنه!


همینطوری الکی آرمان میخوندم:/

وایولت خودت بیا ادامش بده میخوام ببینم چی میشه 0__0

برش داشتم.

چی بود اصلا:/
به نظرت اگه یه داستان دیگه به جاش بذارم چی خوبه؟
مثلا بگم یه پیرمرده که قراره بره خونه ی سالمندان یا مثلا یه دختر که از خونه فرار کرده یا یه نفر که میخواد بره توی کتابخونه کار بکنه و....

به سوی موج برگشتم .احساس می کردم مغزم تا چند ثانیه ی دیگر دو نیم می‌شود.من ساق بند بودم و ماهور به دنبال من ولی چطور داشت موج ها را هدایت می کرد ؟مگر این قدرت من نبود؟

درونم آشوبه بازار بود ،وجودم درد می کرد.لحظه ای مکث کردم و سپس به سوی موج برگشتم و دستانم را بلند کرد و فریاد زدم:بایست

موج آرام تر شد .بلند تر فریاد زدم:بایست

موج آرام آرام ایستاد .مرد بدون ناراحتی پایین آمد و گفت:متشکرم،مایلی

بعد برگشت و به کسی که نمی دیدمش دستور داد :زنده می خوامشون

لشکری از میان شن های ساحل برخواستند و سمت من و آردین آمدند

آردین دستم را کشید 

و من در حال فرار هم در فکر این بودم که او چطور از قدرت من استفاده کرده بود

کسی حواسش هست که رول نویسی رو کاملا رها کردیم ؟ D: 

خانم اجازه! من!! D:

_مایلی! بدوو! 

با آردین در حال فرار بودیم . 

گفتم : کجا داری میری ؟! این جا یه جزیره است! آخرش تموم میشه! و اونا ما رو می گیرن.

آردین دیگر حرف نمی زد.فقط به سمت دریا می دوید.

_آهای با توعم! اونا ما رو می گیرن! 

دویدیم و ناگهان....

آدرین به سمت دریا دوید و من و خودش را در آب انداخت یا بهتر بگویم :  به سرزمین زیر آب رفتیم جایی به نام "سرزمین رویاها" محل زندگی ماهور...

 

 

خیلی چرت نوشتم میدونم :/ بچه ها بیاین تمومش کنیم دیگه! :دی 

وای شما بهترینید بچه ها!!!

 از کجا می دانستم که آردین می خواهد ما را به سرزمین زیر آب ببرد؟خودم هم نمی دانم.ان موفع هیچ چچیزی اهمیت نداشت.جز اینکه نباید دست آنها به ما می رسید

+تو باید با ماهور مبازه کنی! 

_چی حالااا؟! من؟! 

+بله تو! نقشه ام هم اینه که تو رو به عنوان یک خدمتکار پیش اون ببرم و تو یهو بهش حمله کنی! 

_من آمادگیشو ندارم...

+چرا داری! و پیش بازاریان زیر آب فریاد زد : کسی یه خدمتکار نمی خواد؟ با قدرت کنترل آب؟ 

از شانس بدم یک نفر گفت : من! 

و اون خدمتکار ارشد ماهور بود....

اینکه دلم بخواهد آردین را خفه کنم یک چیز عادی بود ،مگر نه؟ولی حالتی ترسیده به خودم گرفتم .زن نزدیک آمد با چشمان عسلیش براندازم کرد.بعد نیشخندی زد و به آردین گفت:«چقدر می خوای؟».

آردین با زیرکی عجیبی گفت :«فکر کنم شما به خوبی ارزش همچین خدمتکاری رو بدونید».چیزی نمانده بود که بگویم:«راحت باش یهو بگو برده».هر چند گویا در سرزمین ماهور فرقی بین این دو وجود نداشت.

زن کیسه ای را به آردین داد و به سمت من برگشت..

 

+خب خب....دست این دخترو ببندین! 

رو به آدرین گفتم : آدرین ! این کارو نکن! و او در گوشم زمزمه کرد : تو میتونی ماهور رو شکست بدی...

و خدمتکاران من را کشان کشان تا قصر بردند...

 

به نزدیک قصر که رسیدیم،مات و مبهوت به شکوه و عظمت آن چشم دوختم،بنایی که از مرمر خالص درست شده بود و سنگ های دریایی آن را تزیین کرده بودند.

همین که پا به درون قصر گذاشتیم زن برگشت و خدمتکارانش گفت:«بندازینش تو سیاهچال!».

با چشمانی گشاد شده به او نگاه کردم و گفتم:«ولی..بانو..».

حرفم را برید و گفت:«ساکت شو».

خدمتکاران مرا به سمت پله هایی بردند که به سمت سیاه چال می رفت.ولی چرا؟مگر من چکار کرده بودم؟

با همان دستان بسته مرا داخل یک سلول انداختند.همه جا ساکت و تاریک بود.

همین مکان و زمان باعث شد من از زمین و زمان متنفر شوم.نه،هنوز هم متنفرم،چون دقیقا در همین جا و مکان گرفتار شده ام.

گوش تیز می کنم ،هیچ صدایی...چرا ،صدای قدم های کسی را می شنوم.

قدم ها نزدیک و نزدیک تر می شوندتا اینکه سرم را بالا می آورم و قامت کشیده ی خدمتکار ارشد را می بینم.

چیزی برای از دست دادن ندرم ،نه؟به سردی می گویم:«برای چی من رو زندونی کردی؟».

زن با همان نیش خند در سلئ=ول را باز می کند و رو به رویم می ایستد و بعد می گوید:نما با دشمنانمون برخورد دوستانه نداریم تریتا».*

تریتا منظورش چیست؟

زن گویا سردرگمی ام را فهمیده می گوید:«اوه البته فکر کنم اسمی که انسان ها روت گذاشتن مایلیه».

با ترس عقب می روم:«ولی..ولی..از کجا...».

زن جلو می آید.بعد آرام رشته مویی را از روی گردنم کنار می زند و درست رو یشاهرگم را لمس می کند:«شونزده سال این علامت مختص افراد آدریانا رو ندیدی،تریتا؟...

*تریتا برگرفته ازآمفریت،الهه ی دریاهاست

وای مونی این چی بود دیگه :/ خیلی قشنگ بودا ولی من دیگه نمی تونم ادامه بدم:/ داستان در جای حساسیه:/ 

و دوباره داستان متوقف شد...
مونی ممنون!! آرتی ممنون!!
عشق کتاب کجایی؟ توی وبت فراخوان می زنی بعد خودت در می ری؟ D:

*موشکی با نوشته رزرو، درون وبلاگ وایولت پرتاب میکند و شروع میکند به نوشتن.*

=)

D:

عشق کتاب تموم داری می کنی؟:/

چقدر طول کشید

D:

«چی میل داری تریتا؟»

دستی مردانه تار مویی که جلوی چشمانش آویزان بود را کنار زد و به من خیره شد.

خود را عقب کشیدم و فریاد زدم: «به من دست نزن! اسمم تریتا نیست!»

ماهور کمی عقب رفت و جرعه ای از نوشیدنی درون فنجانش نوشید. «ازت این رفتارو انتظار نداشتم بانوی جوان.»

دوباره فریاد کشیدم و خودم را تکان دادم تا شاید بتوانم از صندلی زیبایی که با طناب به آن بسته شدم آزاد شوم. «از جون من چی میخوای؟»

«خنده داره بانوی جوان، الان یه جورایی من عموی تو حساب میشم، پدر تو...» آهی کشید و ادامه داد: «اون بهترین دوستم بود.» بلند شد و نوشیدنی را سر کشید. «ولی تو الان شدی یکی از قدرتمندترین سلاح های آدریانا.» و کمی خم شد و به چشمان دخترک زل زد. «هنوزم برای برگشتن دیر نشده، من الانشم برندم، فقط کافیه تو بهم ملحق بشی تا بتونی برای خودت یه آینده خوب رقم بزنی.»

سعی کردم از دریا کمک بگیرم، بدنم میلرزید، ماهور... یکی مثل خودم بود، اما... درونش، ترسناک بود، وقتی به او فکر میکردم موی تنم سیخ میشد. دستم را تکان دادم تا بتوانم دوباره از دریا کمک گیرم، ولی... ولی آنها با یک جور دستبند کوفتی به رنگ سبز یشمی دستان و پاهایم را به صندلی بسته بودند. آن دستبند نمیگذاشت از قدرتم استفاده کنم.

ماهور بلند شد و در اتاق مرمرین زیبا قدم زد. «وقتمو هدر نده بانوی جوان، سزای آدریانا مرگه، اون ضعیفه و از انسانا چندشش میشه...» دستانش را باز کرد. «هوم؟ ولی من؟ من عادلم، مهربونم و سعی میکنم برای هر دوگروه، یعنی انسانا و خودمون زندگی خوبی رو بسازم.»

سرم رو بلند کردم و گرفتم: «گفتی عادلی، عادل فردوسی پور؟ پس اون همه آدمایی که کشتی چی؟»

ماهور خندید و گفت: «باید برای پیروزی، آدما رو فدا کرد. و من... فعلا شایسته ترین آدمی هستم که میتونم حکومت کنم.»

«نگفتی عادل فردوسی پوری یا نه؟»

ماهور به من نگاه کرد و گفت: «نظرت چیه بانوی جوان، هیچ پیروزی بدون تلفات پیروزی نیست، من ترجیح میدم با تلفات پیروز بشم تا اینکه با اینکه همه سالمن ببازم، من دوست ندارم بازنده باشم.»

باید چه میکردم؟ آدریانا بیخیال بود، و ماهور خشن. هیچکدام نمیتوانستند حکومت را به دست گیرند، پس چه کسی باید به مردم کمک میکرد؟ و آنها را کنترل؟ و چه کسی میتوانست انسان ها را درک کند؟

جوابم را گرفتم، چرا خود من نباشم؟ مچ دستم میسوخت ، بدنم به صورت غیرقابل باوری میلرزید و ماهور، پشت به من، به سمت در خروجی قدم برمیداشت. او دوباره گفت:« انتخاب با خودته بانوی جوان، میتونی به یه ملکه ضعیف بپیوندی و ببازی یا به من بپیوندی و ببری، یک ساعت وقت انتخاب داری.»

مچ دستم هنوز درحال سوزش بود. و درآخر، لحظه ای درد ساکت شد و ثانیه ای بعد، مچ بند ذوب شد(0_0 مواد مذاب درست میکنی خواهر؟) آب مچ بند را ذوب کرده، نمیدانم چگونه ولی از دمای جوش هم فراتر رفته بود و مچ بند را از بین برده بود. همین اتفاق برای پاهایم هم افتاد و لحظه ای بعد، همانجور که ماهور حواسش نبود، من ایستاده بودم، قدرت را حس میکردم، آب های اطرافم تکان میخوردند. دستم را تکان دادم و توانستم آب را تکان دهم، دریا با من بود، و او من را انتخاب کرده بود.

خندیدم و ماهور برگشت و به من نگاه کرد و داداشمون گریخت اصلا. نمیتوانستم بفهمم که ترسیده یا فقط عصبانی شده. ولی برایم مهم نبود. دستانم را بلند کردم و آب ها همراه با دستانم حرکت کردند. من در کمال قدرت بودم. دوباره خندیدم و گفتم: « چی شد؟ بدبخت! کاری میکنم که مرغای آسمون...

گفتم:«هیچکدوم، دریا منو انتخاب کرده و من میتونم سر مقام حکومت باهات بجنگم.»

 

پ.ن: به خاطر تاخیر شرمنده=))

پ.ن2: گفتم امتحان دارم عقب افتادD: نوشتم براتون سوال نشهD:

 

یا ابولفضل. چه قدر زیاد!! 0__0



پ.ن: واقعا ممنونم که امدی و ادامه اش دادی. یه دنیا ممنون:))

نه عصبانی بود و نه ترسیده.فقط تلاش من به نظرش جالب آمده بود.این را وقتی فهمیدم که عروس دریایی کوچکی با تمام سرعت به سمتم آمد و جرقه ای قلبم را سوزاند.

با زانوانم رو زمین افتادم و قلبم را گرفتم.ماهور نیشخند زنان بالای سرم ایستاد:«بانوی جوان،تا زمانی که دریا به تو اعتماد نکرده نمی تونی همچین ادعایی بکنی.من در این زمنیه به تو برترم».

سرم را بالا آوردم و به چشمانش نگاه کردم:«اعتماد..».سرفه ام گرفت .«اهو اهو...به ...تو؟».

+بله .بزار برات توضیح بدم.دریا به آدریانا اعتماد داشت. و آدریانا به آردین .و آردین..

حرفش را قطع کردم:«به کسی که نباید..».

+دقیقا

مرد به سمت در رفت و قبل از اینکه بیرون برود گفت:«اگ برای فرار تلاش کنی ،عواقبی در انتظارته».

پوزخند نیمه جانی زدم:«مثلا چی؟».

+می دونی،شاهزاده ی دریاها اونقدرا هم که فکر می کرد باهوش نبود.آخه همه ی خدمتکارای من اون رو می شناختن

در را بست و قفل کرد.بعد از پشت در گفت:«اگه بخوای می تونم بیارمش تا ببینیش ،بانوی جوان».

سوالی که پیش میاد اینه که چرا من یه چیزی می نویسم که هیچ کس نتونه ادامش بده؟

من رو بگو که یه داستان عجیب رو شروع کردمD:

این هنوز تموم نشده چرا؟ :(

خوب شد یادم اوردی که باید این لکه‌ی ننگ رو از توی وبم پاک کنم XD

الان با خوندن این نه تنها دلم صندلی داغ میخواد{برای خودم نه ها!} بلکه دلم رول نویسی جدید هم میخواد!! ×_×

صندلی داغ که قبلا گذاشته بودم D:
رول نویسی جدید هم دلم میخواست بذارم اما نمیدونم چی بنویسم که مغز بقیه هنگ نکنه ~__~

خوندن صندلی داغ های بقیه خیلی کیف میده*-*

اشکال نداره تو بزار یه جوری ادامش میدیم :دیییی

الان با گوشی ام نمیتونم لینک پست رو برات بفرستم D:
برای داستان ایده ای نداری؟

پیداش کردم نمیخواد دارم میخونم D=

هوممم تو ایده ای داری بده به من *-*

اهان خب پس هیچی دیگه. از فضولی لذت ببر D:
فعلا که ندارم! ولی سر فرصت روش فکر میکنم:))

ما هنوز اینو تموم نکردیم :( XD 

من خودم فردا تموم میشم بیخیال این یکی XD


ولی خداییش چقدر خوشحال میشم وقتی میبینم هنوزم یکی هست که وبلاگم رو یادش نرفته :)))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان