خطاب به همه‌ی کسایی که رفتن یا می‌خوان برن

 

می‌خواید برید اشکالی نداره. به خواست خودتون امدین؛ به خواست خودتون هم می‌رین. ولی بدونین همیشه یکی هست که با دیدن وبلاگ بسته یا حذف شده دلش می‌شکنه...

در این یه مورد هیچ شکی نیست!!!

 

من

بازم من

 

: ///////////

۳۶ نظر ۱۷ لبخند

Artistry by Jacob Lee

 

 

دانلود آهنگ

ترجمه: این‌جا :))

 

اعتراف می‌کنم اولین چیزی که باعث شد جذب این آهنگ بشم کاور عجیبش بود. توروخدا نگاهش کنین!! تا دو روز چیزهای جدیدی ازش کشف میکردم!

اولین بار واسه ی من این حس رو داشت که یه غم خاصی توی فضا موج میزنه. مه و ابرها، و همین طور ساختمون سوخته. این ها اولین چیزهایی بودن که ازش دیدم. بعد، ناخودآگاه گشتم دنبال آدم مرده و قطره های سرخ خون.  نمیدونم هدفم از این کار چی بود؛ اما حس میکردم با وجود اون ها فضا کامل تره. ولی چیزی که انتظار داشتم رو ندیدم. خب، نه دقیقا.

ولی هنوز هم قبول دارم که این عکس پاردوکس داره. از یه طرف دو پرنده آتیش گرفتن و ساختمون هم داره میسوزه؛ و از یه طرف دیگه آتیش و چادر سالم برپاست و یه پرنده هم داره با خیال راحت آب میخوره!

 

 

پ.ن: اولین آهنگ رسمی وب. صندوق بیان بالاخره واسم درست شد. یوهووووووووو!!! 

پ.ن2: خداییش نمیخواین از بستن وب هاتون دست بکشین؟

پ.ن3: من این جا چی کار میکنم؟

پ.ن4: ای بابا. بازم آهنگ با گوگل کروم باز نمیشه؟ با کروم گذاشتمشا!!!! توی پنل نشونش میده :/

 

۳۱ نظر ۱۸ لبخند

دختری که قسمتی از شهر را با خودش ‌برد

 

                                                                                                                       ✿★•’✿★•’✿★•’

از طریق نوشتن و از چشم شخص دیگری در خیابانتان قدم بزنید و به مکان مورد علاقه تان بروید.

بیخیال. این مناسب چالش نیست. بذار یه متن همین جوری تک و تنها بمونه:))

✿★•’✿★•’✿★•’✿

 

ادامه مطلب ۱۹ نظر ۱۷ لبخند

وایولت میکروفون به دست جواب می‌دهد

نمی‌دونم چرا. واقعا نمی‌خواستم این چالش رو انجام بدم. اما امروز که بیان رو چک کردم دیدم خیلی ها دارن مینویسنش و خوندن نوشته‌هاشون واقعا حس خیلی خوبی داره! پس... منم گفتم بهتره بنویسمش:)

Image result for cute wallpaper

 

1. راست دستین یا چپ دست؟

راست. چپ دست ها، خداییش چجوری با موس کار می‌کنید؟ D: آخه تا اون جایی که من می‌دونم جاش همیشه سمت راسته!

 

2.نقاشی تون در چه حده؟

افتضاح!! قبلا یه زمانی عاشق نقاشی کشیدن بودم. همش شخصیت های کارتونی رو نقاشی میکردم و دورشون رو میبردم و بعد از کلی چپ نواری زدن، ازشون عروسک دو بعدی (نه شایدم تک بعدی!) می‌ساختم و باهاشون بازی میکردم! الان هم یه پلاستیک پر ازشون دارم! (یادگاری)

 

3. اسمتونو دوست دارین؟

هم آره. هم نه. اسم بدی نیست. از حرف پ خوشم نمیاد. فکر میکنم معنیشم یکم زیادی لوسه! ولی از این که عربی نیست خیلی خوشحالم! و همیشه هم فکر میکنم که اسمم یجورایی فانتزیه و یاد داستان های پریان میندازتت:))

اون هایی که اسمم رو نمیدونن تونستن حدس بزنن؟ D:

 

4.شیرینی یا فست فود؟

شیرینی، شیرینی، شیرینی!!! (شکمم از اتاق فرمان داد میزنه که پیتزا و فلافل مامان پز هم دست کمی نداره!)

 

5.دوست دارین که قد همسر آینده تون تقریبا چند سانت باشه؟ (سانت بگینااا) 

از اون جایی که خودم کوتوله ای بیش نیستم؛ انتظار هم ندارم یه زرافه بیاد خواستگاریم. من به 160 سانت هم راضی ام D:

 

6.عمو یا دایی؟

قطعا دایی!! عموهام این قدر رفتارشون باهام سرده که من با پسر کوچه هم راحت تر میتونم حرف بزنم! (البته این پسر وجود خارجی نداره ها! فقط مثال زدم ^__^)

 

7.عمه یا خاله؟ 

عمه ندارم! پس خاله! ولی اگه هم داشتم مطمئنا دست کمی از عموهام نداشت.

 

8.عداد مورد علاقه تون؟

من مفهموم این سوال رو درک نمیکنم.... یعنی چی که عدد موردعلاقه؟ 

شاید 106 رو دوست داشته باشم... یا 9 رو. و همین طور 200. و خلاصه منم از این بازی ها XD

 

9.اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟ 

آره. یه وبلاگ سونیکی بود توی بلاگفا. که پنج شیش سال پیش به دیار باقی شتافت. پس دنبالش نگردین!

 

10.با کی بیشتر از همه صمیمی هستین تو بیان؟

هلن پراسپرو!  راستش از قبل این که بدونیم جایی به اسم بیان وجود داره توی زندگی پیشتاز با هم دوست بودیم. اولین پیغامی هم که واسم گذاشت این بود:

سلام! به زندگی پیشتاز خوش امدی! پروفایلت جذبم کرد.... و فلان!! D:

(ظاهرا دیگه نمیتونم با اکانت قبلیم برم زندگی پیشتاز و پیغامش رو بخونم. هر کاری هم میکنم واسم ایمیل نمیفرسته. اَه!! )

 

11.بابا و مامان تون توی بیان کین؟

این از اون سوالا بود!

 

12. رو جنس مخالف کراشی؟

هیچ کس!!

 

13. مترو یا قطار؟

اولش میخواستم بگم مترو؛ بعد به خاطر شلوغیش پشیمون شدم. ولی بعد که خواستم بگم قطار، یاد تاخیرهای گاه و بیگاهش افتادم و بازم پشیمون شدم!

 

14.شادی یعنی چه؟ 

یعنی این که کنار کسایی باشی که دوستشون داری. و کاری رو انجام بدی که واقعا ازش لذت میبری.


15.سه تا از صفاتت؟ 

خیالپرداز ،شیرینی دزد (اینم صفته دیگه!)، آروم. تنبل هم هستم اکثر مواقع :(

 

16.اگه میتونستی هویتت رو عوض کنی ، دوست داشتی جای کی باشی؟

من همیشه دوست داشتم جای پسرها باشم.... توی دنیای واقعی از خودم راضی ام. اما اگه بنا بر این باشه که از بین شخصیت های داستانی یکی رو انتخاب کنم، باید بگم به شدت به لولوش حسودیم میشه! هم خوشگله، هم باهوشه، و هم نقش اصلی خفن کدگیاسه. دیگه چی از این بهتر؟

 

17.الان... از چی ناراحتی یا چی اذیتت میکنه؟

کنکور و مدرسه و آینده ی نامعلوم منی که دلم میخواد نویسنده بشم.

 

18.به چی اعتیاد داری؟

بیان. کتاب.

 

19.اگه میتونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه ، چی میگفتی؟

منم مثل شما یه دنیای خیالی دارم و اون جوری که به نظر میاد یه آدم بی مزه ی بی تفاوت نیستم!!! (فرض کنید رفتم روی کوه و دارم داد میزنم D: )

 

20.پنج تا چیز که خوشحالت میکنه؟

یک نظر جدید. نوشتن یه متن یا یه داستان قشنگ. یه کتاب جدید. یه انیمه ی خفن.  تموم شدن مدرسه. 

 

21.اگه میتونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت میکردی؟

دختر واسه چی تو از چهارده سالگی شروع کردی به نوشتن؟!! خجالت بکش! دوست هات سه چهار سال کوچیک تر توئن ولی صد برابر بهتر از تو مینویسن! نمونه اش همین هلن و عشق کتاب!

 

22.چه عادت ها/رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه ست؟

اهل معاشرت و حرف زدن نیستم.

 

23.صبحا اگه مامان/بابات بیدارت میکنه چجوری اینکارو انجام میده؟

بابام که کلا این وظیفه ی خطیر رو به عهده نمیگیره. ولی مامانم.... (می لرزد) مثل همه ی مامان ها دیگه! میاد پتو رو از روم برمیداره و یه بهونه ای برای بیدار کردنم جور میکنه. برای مثال:

پاشو چایی ریختم. پاشو نون گرم کردم (آره من نون گرم و خشک دوست دارم D: ) پاشو میخوام برم بیرون کار دارم. (خب به من چه؟ D:)

این داستان: وایولت بی تربیت!

 

24.کراشاتون تو مدرسه؟

خب یه دختر کتابخون خیلی باهوش توی مدرسه هست که اخلاقش هم واقعا عالیه. همیشه به دیگران کمک میکنه و رفتارش جوریه که کنارش باشی احساس راحتی بهت دست میده. ولی هیچ وقت نتونستم زیاد باهاش صمیمی بشم:((

 

25.تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

نو. یعنی یادم نمیاد! وقتی چیز خاصی یادم نمیاد احتمالا نبوده دیگه! (سرش را متفکرانه می خاراند.)

 

26.یه جمله تاثیرگذار برا مخ زنی؟

آم... سوال بعد؟

 

27.چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین وجود داره؟

خود واقعیم خیلی تودار تر و حوصله سر بر تره. ولی فقط این جوری به نظرم میرسم. در واقع، شخصیتی که این جا از خودم به نمایش میذارم چیزیه که توی وجودم هست، اما قدرت ابرازش رو ندارم. خلاصه این که خود واقعیم همینه که توی بیانه:))

 

28. یه دروغی که اینجا ب ما گفتتین؟

من صادق ترین آدمی هستم که توی بیان میبنید XD

حالا از ما گفتن! قیامت معلوم میشه D:

 

29. تو بیان چندتا اکانت دارین؟

دوتا!! اون یکی فقط برای اینه که توش قالب امتحان کنم و وقتی پست جدید میذارم چک کنم ستاره ام روشن شده یا نه.

 

30.اولین دوستتون تو بیان؟

بازم هلن پراسپرو. آخه اصلا به خاطر اون بود که من به وبلاگ نویسی علاقه مند شدم. تا قبلش همش میرفتم توی وبش و بهش کامنت اسپم میدادم (از پشت مانیتور یواشکی میخندد) و بعد هم با نوبادی دوست شدم:)))

 

31.چند بار تو وبتون چس ناله گذاشتین؟

فکر کنم چهار پنج باری بوده... ولی بیشترشون رو پیش نویس یا حذف کردم. برای همین یادم نیست. با عرض پوزش D:

 

۴۴ نظر ۲۶ لبخند

ما برای شخصیت هایمان چه می خواستیم؟

میدونی، اصلا نباید شخصیت ها رو مجبور کرد یه کار خاص رو انجام بدن. دقیقا مثل رابطه ی خدا و بنده هاشه. ما خدای کتابمونیم، شخصیت هامون رو خلق میکنیم و بهشون یاد میدیم چه ویژگی هایی باید داشته باشن. همین!
بعد از اون، شخصیتت میمونه و انتخاب هاش. و دنیا و خانواده ای که تو براش میسازی. از اون جا به بعد دیگه نمیتونی مجبورش کنی فلان کار رو بکنه، عاشق فلانی بشه یا از فلانی متنفر. همه ی این چیزا دست خودشه. باید بذاری شخصیت ها با اراده ی خودشون داستان رو پیش ببرن. و با توجه به کارهایی که در طول زندگیشون انجام میدن، هر کدوم به یه سرنوشت خاص دچار بشه. بعضی ها ممکنه بمیرن. بعضی ها ممکنه دیوونه بشن. بعضی ها ممکنه با دوست دوران بچگیشون ازدواج کنن. بعضی ها.... 

خب، این انتخاب خودشون بوده.  همون طور که ما آدم ها انتخاب می کنیم چه راهی رو توی زندگیمون در پیش بگیریم، اون ها هم حق انتخاب دارن و این که ما تا قبل از نوشتن داستان براشون چی می خواستیم دیگه مهم نیست.

 

این جا را دریابید:))

۱۸ نظر ۳۰ لبخند

بیان نمیری الهی!!

عرضم به حضورتون که من از صبح چشمام از کاسه درامده تا این جا رو سر و سامون بدم...

حالا میبینم غرور بیان جریحه دار شده و دوباره برگشته!!!

خب، هورااااااااا :/

 

عیب نداره اون وب رو میذارم بمونه برای روز مبادا!

 

 

ویرایش: الان دوباره خطای 504 داد: ////////////////////////////

۱۶ نظر ۱۷ لبخند

جاده‌ی یک طرفه

امروز خاله و مامانم داشتن با موبایل حرف می‌زدن؛ و صدای تماس زیاد بود و من تک تک جملاتی که خاله‌ی گرام می‌گفت رو می‌شنیدم. واقعا مکالمه ی اعصاب‌خردکنی بود. هرچند ساده؛ ولی واقعا حال داغون کن:/

بریم که داشته باشیم:

خاله‌ی گرام: کتاب‌هایی که از نمایشگاه سفارش دادین هنوز نرسیدن؟
مامان: چرا دیروز دوتاشون رسید. ولی فکر کنم یکی دیگه مونده.
من: نه مامان دوتا مونده!
خاله‌ی گرام: آهان. خب چرا این همه پول می دین. از اینترنت نمی‌شه دانلود کنین؟
من: خب همه‌ی کتاب‌ها که توی اینترنت نیستن. من اون‌هایی رو می‌خرم که نمی‌شه از اینترنت دانلود کرد.
مامانم جمله‌ام رو برای خاله‌ی گرام گفت.
خاله‌ی گرام: آهااااان! حالا اصلا می‌خونتشون؟
مامان: آره بابا می‌خونه.
من: ......
خاله‌ی گرام: ولی آخرش می‌مونن رو دستش و باید هدیه شون کنه به کتابخونه‌ای جایی.
من با خشم شدید: ها؟؟؟؟؟!!!!!!!! وات د فاز؟!!!!!!!
مامان: آره خب.
من: بهش بگو این کتاب‌ها از لباس‌هایی که خودش خیلی دوست داره بیش‌تر می‌ارزه!!!
مامانم جمله رو تکرار کرد.
خاله‌ی گرام: وااااای!!! عجب!!!
مامان: ....
خاله ی گرام: ببخشید من فعلا باید برم.

بعد از مکالمه ی تلفنی:

من: می‌خواستم خاله رو خفه کنم!
مامان: چرا خب؟ بالاخره راست می‌گه. هر کسی هم یه سلیقه‌ای داره.
من: ولی حداقل من به علایقش که لباس و زلم ‌زیمبوعه توهین نمی‌کنم!
مامان: .....
من: این همه دارم کتاب می‌خونم که نویسنده بشم. یعنی چی آخه؟
مامان: آره می‌دونم. ولی راست می‌گه. علایق آدم‌ها در گذر زمان تغییر می‌کنه. اگه بیست سال دیگه مثل الانت باشی که فاجعه‌اس!
من: ولی نویسنده‌های کتاب‌های فانتزی همشون آدم بزرگن!
مامان: خب اون دیگه سبک نوشتنشونه.
من: .....

 

شما بگین؛ باید سر به کدوم بیابون بذارم؟ بیابان عربستان؟ دشت کویر؟ دشت لوت؟

 

نمی‌دونم متوجه شدین یا نه؛ اما خودم حس می‌کنم از توی افراد خانواده کسی علاقه‌ام به نویسندگی رو جدی نمی‌گیره. مثلا همین خاله‌ی گرام، (که خیلی هم مهربونه و واقعا هم دوستش دارم اما در این مورد می‌خوام گردنش رو خرد کنم) حدود چهار سال پیش که تازه شروع به نوشتن کرده بودم، بهم گفت همه یه دورانی از زندگیشون این کارها رو انجام می‌دن. و دو سال بعدش گفت فیلم از کتاب خیلی بهتره!
خب این نشون می‌ده علاقم به نویسندگی و کتاب خوندن رو فقط یه هیجان زودگذر و الکی می دونه. که واقعا یکی نیست بهش بگه من چهار ساله خودم رو درگیر نوشتن کردم و اگه فقط یه هیجان زودگذر بود آتیشش تا الان خاموش شده بود!
تقریبا از همون موقعی که شروع به نوشتن کردم، ته دلم می‌دونستم ممکنه تهش هیچی نشه؛ اما با این حال ریسمان رو گرفتم و دلم خواست تا آخرش برم. و کنکور و درس و مدرسه هم اصلا مانعم نشد. یعنی تا حدودی شد؛ ولی از وقتی کرونا امد تونستم قدم‌های جدی‌تری در مسیر نوشتن بردارم و متن های کوتاه بنویسم. شاید براتون جالب باشه که من تا قبل از امسال هیچ داستانی رو تموم نمی‌کردم. اما امسال تونستم داستان‌هایی مثل برای ستاره‌ها برقص، توت فرنگی‌ها و از صفر تا صد رو بنویسم. و بعد از نوشتن این‌ها تازه فهمیدم که چرا حاضر نبودم یکی دو سال از خیر نوشتن بگذرم و فقط درس بخونم.
درموردش خیلی فکر کردم. و این دلیل پافشاری‌هام بود:
من می‌خواستم دلیلی برای برگشتن داشته باشم. می‌خواستم کارهایی رو انجام بدم که وقتی بزرگ شدم و نویسندگی یادم رفت، با نگاه کردن بهشون بفهمم که این کار چقدر برام مهم بوده. و این که اگه ادامه بدم چه موفقیت‌هایی رو ممکنه به دست بیارم.
اوهوم... به نظرم دلیلش همین می‌تونه باشه. آخه یادمه یه زمانی علاقه‌ی وصف‌ناپذیری به گیتار زدن و نقاشی داشتم. و همه‌ی این علاقه‌ها در گذر زمان محو شدن. الان نقاشی برام یه کار حوصله‌سربره. و موسیقی هم...هنوز دوست دارم اما دیگه هیچ امیدی بهش نیست. چون مامانم بهم گفته بود اگه قرار باشه موفق بشم، باید کل زندگیم رو پای موسیقی بذارم و تهش نه تنها چیزی نصیبم نمی شه، بلکه درس و بقیه ی چیزها رو هم از دست می‌دم.
و من هم به حرفش گوش دادم و قیدش رو زدم. و چون هیچ کاری نکردم، اون حباب علاقه به سطح امد و منفجر شد. پس دیگه نیستش.
اما علاقم به نوشتن الکی نبود. شاید اولش خیال می‌کردم با یه داستان کلیشه‌ای می‌شه معروف شد، اما الان فهمیدم نویسندگی الکی نیست. و این علاقه... خیلی جدی‌تر شده!
وقتی سعی می‌کنم رمان بلند بنویسم، همه چیز غیرطبیعی جلوه می‌کنه. دیالوگ‌ها، رفتار شخصیت‌ها، حرکاتشون و خیلی چیزهای دیگه. اما خوبه. همین که یاد می‌گیرم چجوری می شه یه مکالمه ی افتضاح نوشت، یعنی پیدا کردن نقص ها و مشکلات، خودش قدم بزرگی در جهت پیشرفت کردنه. و من همچنان دارم یاد می‌گیرم و فکر نکنم این یادگیری هیچ وقت تمومی داشته باشه.

و حرف مامانم درسته.  آدم ها و علایقشون تغییر می‌کنن.  اما اگه به خودشون دلیلی برای برگشتن بدن،  یه روزی چشمشون به اون طرف جاده میفته و می فهمن که یک طرفه نیست. 


پ.ن: چقدر زیاد شد! قرار بود همش چند خط باشه!
پ.ن: از این پست‌های درد و دل طور بدتون نمی‌آد؟

۲۰ نظر ۱۹ لبخند

لعنت بر چشمانی که بی‌موقع باز شود

مغازه‌ی خودکشی حتی قبل از این که به دستم برسد برایم اسپویل گردیده:/
یاران، شما را راه حلی است تا به کار ببندم؟
درمان یک خوداسپویل سادیسمی چیست؟

۲۷ نظر ۲۱ لبخند

سرگذشت شاهکش: داستانی برخاسته از موسیقی و آتش آبی

قبل از هرچیز بگم که درسته این یه معرفی طولانیه، اما اگه طرفدار کتاب های فانتزی هستین حتما یه نگاه بهش بندازین. این کتاب فوق العاده اس!

 

 

سرگذشت شاهکش یکی از بهترین فانتزی های قرن بیست و یکمه. جلد اول این کتاب با عنوان «نام باد» و جلد دوم با عنوان «ترس مرد فرزانه» تونست طرفداران زیادی توی دنیا پیدا کنه و جایزه های زیادی بگیره. اگرچه جلد سوم با عنوان «درهای سنگی» هنوز منتشر نشده، اما به نظرم نباید به خاطر ناقص بودن داستان خودتون رو از یه تجربه ی اعجاب انگیز محروم کنید!

داستان شاهکش از مهمونخونه ای دور افتاده توی روستا آغاز می شه. جایی که مردی نسبتا جوان به اسم کُت و شاگردش، بَست، اون جا رو اداره می کنن. توی این مهمونخونه همه چیز عادیه. مردم می آن، نوشیدنی سفارش می دن، داستان تعریف می کنن و شبکه ای از شایعات مختلف رو در روستا پخش می کنن. اون ها کوچیک ترین اطلاعی درمورد حقیقت داشتن افسانه ای به اسم کواث شاهکش ندارن. همین طور زندگیشون رو می کنن، تا این که یه روز مردی به اسم دوان لوچیس که بهش وقایع نویس (chronicler) هم می گن، پا به این مهمونخونه می ذاره. و در تلاشه تا راز افسانه ی شاهکش رو بفهمه.

تا این جا، زاویه دید داستان از زبون سوم شخصه. و یجورایی نویسنده طوری داستان رو نوشته که انگار شما با تک تک موجودات و اصطلاحات داخل کتاب از قبل آشنایی دارید. اما بذارید بهتون بگم، ناامید نشین! اگه حس می کنین کتاب واستون سنگین و غیر قابل مفهومه راهش نکنید، چون این فقط یه مقدمه اس، در واقع کتاب از جایی شروع می شه که زاویه دید داستان از سوم شخص به دید شخصیت اصلی داستان تغییر می کنه.... و کواث وارد می شه و همه چیز رو از آغاز تا پایان برای شما توضیح می ده.

 

شبی که شعله ها آبی شدند، داستان آغاز شد


کودکی کواث اگرچه شروعی ساده و معصومانه داشت، اما پایانش یه تراژدی غم انگیز و مه آلود بود. یه پسر کوچولوی یازده ساله که طی یک حادثه، همه چیزش رو از دست داد و آواره شد. تا قبل از اون اتفاق، کواث کوچولو شاید می تونست بخنده، جادو یاد بگیره و تفریحات سالم خودش رو داشته باشه، اما نکته ی قابل توجه اینه که بعد از اون اتفاق یاد گرفت روی پای خودش بایسته و به دیگران متکی نباشه.
برای همین، اول از راه اشتباه، و کم کم از راه درست خرج زندگیش رو در اورد. و توی این مسیر هیچ کس همراهش نبود. جز سیمون، پسری نیمچه اشرافی و ویلم، دوست خارجی کم حرفش، و دنا، دختری مرموز که حتی اسم واقعیش رو هم به کسی نمی گفت.
البته حضور شخصیت های دیگه ای مثل آئوری، فلا و استاد الودین هم توی حرکت کواث به سمت خوشبختی بی تاثیر نبود، اما این قسمت برای بررسی نزدیک بودن کتاب به واقعیت و قابل لمس بودن داستانه. چیزی که ممکنه خیلی از فانتزی های امروزی ازش بی بهره باشن.
همون طور که گفتم، ما هم اگه توی یازده سالگی خانواده مون رو از دست بدیم، به احتمال زیاد چیز خاصی بهمون نمی رسه. و دقیقا مثل کواث مجبوریم خودمون دست به کار بشیم و زندگیمون رو بسازیم.
نکته ی بعدی اینه که جادوی داستان از تخیلات نویسنده فراتر رفته و رگه هایی از علم شیمی و کیمیاگری رو در خودش داره. راتفوس اول شما رو با قوانین جادوگری آشنا می کنه، و بعد در قسمت های مختلف داستان اون ها رو به کار می گیره. و موفیقتش در این زمینه به حدی بوده که شما وسط داستان از خودتون نمی پرسین: «این طلسمه دیگه از کجا امد؟!»
به نظرم آلار و استفاده از خون برای ردیابی یک نفر، جذاب ترین قسمت جادوگریه.

 

دو شخصیت فراموش نشدنی

 

بعد از کواث، آئوری و استاد الودین بهترین شخصیت هایی هستن که توی کتاب باید دنبالشون بگردین.

آئوری یه دختر شیرین عقل اما مهربونه که رازهای زیادی در پس زندگیش نهفته اس. استاد الودین هم یکی از استادهای عجیب جادوگری توی دانشگاهه. رابطه و تاثیر این دو شخصیت تاثیرشون توی کتاب، داستان رو از حالت یکنواختی و آدم های کلیشه ای خارج می‌کنه. دیالوگ های عجیب و صرفا عاقلانه ی این دو نفر، در سراسر کتاب پراکنده شده و شما هر از چندگاهی می تونین مهمونشون باشید.

 

می رسیم به موسیقی داستان.
شاید با خودتون بگید: «مگه کتاب هم موسیقی داره؟»
جواب بله است. کتاب پر شده از شعرهای معنادار و رازآلود. که هنوز هم که هنوزه خواننده جواب بعضی از  معماهای نهفته در شعرها رو پیدا نکردن.
 

 

نثر کتاب ساده و روونه. و بعضی قسمت ها هم در حال پند و اندرز دادن به ماست و دیدمون رو به یه موضوع روشن‌تر می کنه.

 

شاید بهترین قدرتی که ذهن ما در اختیار دارد، توانایی کنار آمدن با درد است. تفکر قدیمی به ما چهار در ذهن را می آموزد که هر کس بسته به نیازش، از آنها عبور می کند.

اولین در، خواب است. خواب به ما کنارهگیری از دنیا و تمامی دردهایش را عرضه می کند. خواب باعث گذر زمان می شود و بین ما و تمام چیزهایی که به ما آسیب رسانده اند، فاصله می اندازد. زمانی که شخصی زخمی می شود، معمولاً بیهوش می شود. مشابه آن، شخصی که خبر ناگواری را می شنود، به طور معمول دچار غش و ضعف می گردد. این روشِ ذهن برای محافظت از خودش در برابر درد، با عبور کردن از درِ اول است.

دومین در، فراموشی است. بعضی زخم ها بیش از حد عمیق هستند که بخواهند بهبود یابند یا به سرعت التیام پیدا کنند. به علاوه، بسیاری از خاطرات صرفاً دردناک هستند و هیچ درمانی برایشان نیست. اینکه میگویند «زمان تمام زخم ها را درمان می کند» غلط است. زمان اکثر زخمها را درمان میکند؛ بقیه در پشت این در پنهان می مانند.

سومین در، دیوانگی است. زمانهایی هست که ذهن با چنان ضربهای بزرگ درگیر می شود که خود را در پسِ دیوانگی پنهان می کند. با اینکه ممکن است سودمند به نظر نرسد، اما هست. زمان هایی هست که واقعیت چیزی جز درد به همراه ندارد و برای فرار از آن درد، ذهن باید واقعیت را پشت سر بگذارد.

آخرین در، در مرگ است. آخرین پناهگاه. هیچ چیزی نمی تواند به ما بعد از مرگ صدمه برساند یا حداقل اینطور به ما گفته شده است.

 

 

استخوان ترمیم می‌شه. این پشیمونیه که همیشه همراهت می‌مونه.

 

این جمله ی بالا یکی از قشنگ ترین حرف هاییه که از زبون کواث شنیدم. 

 

 

بزرگ ترین نقطه ی قوت:
غیر قابل پیش بینی بودن و رازهای جذاب. به علاوه ی شخصیت پردازی فوق العاده ی نقش اصلی.

بزرگ ترین نقطه ی ضعف:
هیجان نسبتا کم جلد اول و نداشتن نقطه ی اوج.

اما بهتون قول می دم قلم نویسنده و شخصیت اصلی این قدر دلنشین هست که نقطه ی ضعف رو می پوشونه. و واقعا هم خسته کننده نیست و توصیفاتش کاملا به اندازه اس. و اول شخص بودن داستان هم به این قشنگی اضافه می کنه.
اگه طرفدار فانتزی و شخصیت های انیمه ای طور هستین حتما یه سر به دنیای راتفوس بزنید!

 

 

 

پ.ن1: این رو برای وبلاگ برقرار نوشته بودم؛ اما پیش خودم گفتم بد نیست این جا هم بذارمش تا کسانی که ندیدن باهاش آشنا بشن:)))

پ.ن2: شرمنده که زیاد به وبلاگاتون سر نمیزنم... یجورایی با امتحانات و تمرین نویسندگی سرم شلوغ بود:)

۱۶ نظر ۱۳ لبخند

دستکش‌های خیانتکار

در چله‌ی زمستان، دخترک دستکش‌هایش را پوشید. کاپشن صورتی‌رنگش را به تن کرد و خندان، بادکنک پر از گاز را لای انگشتانش جای داد. به مدرسه رفت، جشن را دید. شادی کرد.  خندید. مدیر مدرسه از دانش‌آموزان خواست بادکنک‌‌هایشان را در پایان جشن رها کنند. در جشن شعر خواندند، نمایش اجرا کردند و به کارهای مستخدم مدرسه افزودند. در انتها، آمدند ورزش کنند. بادکنک‌ها در دستشان بود و آسمان ابری و زیبا. آهنگ را پخش کردند و با ریتمش هماهنگ شدند. مدرسه در جنب‌وجوش بود و دخترک هرگز نفهمید که بادکنک چطور از لای انگشتان دستکش‌پوشش لغزید و به آسمان رفت.
بادکنک او در مدرسه، در آن روز و در جشن زمستانی، اولین بادکنکی بود که به آسمان رفت. همه، از جمله مادر دخترک که در حیاط مدرسه ایستاده بود و پدرش، که بیرون از مدرسه و در ماشین بود، پرواز را دیدند. اما دخترک دور شدن بادکنک صورتی را ندید. در عوض، به دستکش‌هایش خیره شده بود و از خود می‌پرسید که این یک جفت پارچه چرا باید به او خیانت کنند؟
بعد، دوستان دخترک که او را غمگین دیدند، دستکش‌های خیانتکارشان را رو کرده و ده‌ بادکنک را به آسمان فرستادند. حالا بادکنکی که زودتر از موعد رفته بود دیگر تنها نمی‌ماند.
و چند لحظه بعد، ده‌‌ بادکنک به ده‌ها،  و ده‌ها به صدها رنگ درخشان تبدیل شد. سفری شگفت‌انگیز بالای سرشان انجام گرفت. سفری از جنس رنگین‌کمان.
زود بود. هنوز زود بود. اما چه کسی جز خود آدم می‌تواند دیر یا زود بودن را تعیین کند؟
درست بود که دخترک و دوستانش چاره‌ی دیگری نداشتند، اما هنوز هم عنصر غافلگیری در دستشان بود. عنصری که حتی دستکش‌های خیانتکار هم نمی‌توانستند از آن ها بگیرنش.
و همین کافی بود تا لبخند بر لبانشان بنشیند.
دخترک دستکش‌های خیانتکارش را در آورد و برای بادکنک‌ها دست تکان داد.
صدایش، ملایم، گرم و نیرومند بود. اما احتمالا، احتمالا و احتمالا، در میان باد زمستانی گم شد: «خداحافظ، بادکنک‌ها!»

 

 

خب، این واقعی بود! اگه اشتباه نکنم کلاس دوم یا سوم واسم اتفاق افتاد و الان یهویی یادم امد و نوشتمش:))

ولی اون لحظه واقعا به دستکش ‌های خیانتکار فکر نمی‌کردم.  اصلا این قدر درگیر شهرت و خفن بودنی که به دنبالش می‌آد بودم که این چیزها واسم معنی نداشت!

نکته: از همون بچگی در پی کسب شهرت بودم!  حالا شده زورکی یا دروغکی! ولی قدمش روی چشمم بود D:

۱۷ نظر ۱۹ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان