زمانی برای تغییر

 

تا حالا دقت کردین احساسات توی خواب قوی‌ترن؟

مثلا اگه توی واقعیت به این فکر کنی که این اواخر زیاد با خانواده‌ات خوب رفتار نکردی، حس خاصی درونت ایجاد نمی‌شه؛ اما کافیه بخوابی و توی عالم خواب یکیشون بهت بگه: «فلانی، چرا بهم اهمیت نمی‌دی و باهام همدردی نمی‌کنی؟» اون وقته که احساساتت غلیان می‌کنه و با یه صورت خیس از اشک و ذهن آشفته، از خواب می‌پری و به خودت می‌گی: «از این به بعد باید به همه محبت کنم! این جوری نمی‌شه!»

بعدش زندگیت می‌افته رو دور محبت کردن. اما فقط برای یک ساعت یا حتی چند دقیقه! 

خیلی زود برمی‌گردی به حالت اولت؛ و اصلا فراموش می‌کنی که اون حسی که توی خواب داشتی چی بوده. آشنا نیست؟ شبیه هورمون‌هاست. هورمون‌هایی که خیلی سریع ترشح می‌شن، زودتر هم تاثیرشون رو از دست می‌دن. اما هورمون‌هایی که ترشحشون به زمان طولانی نیاز داره، تاثیرشون هم ماندگارتره.

پس می‌تونیم نتیجه بگیریم که آدم با یه اتفاق ناگهانی عوض نمی‌شه. ممکنه یه شوک یا غم بزرگ باعث از دست دادن عقل و دیوونگی یا حتی افسردگی بشه؛ اما این که آدم خوب رو به آدم بد و برعکسش تبدیل کنه... خب، این درست نیست. برای تغییر کردن به زمان زیادی لازمه. اتفاقات مختلف، روبرو شدن با آدم‌هایی که دیدگاه‌های متفاوتی دارن، و کسب تجربیات جدید و چیزهایی که بتونه چرخ فرسوده‌ی افکارمون رو عوض کنه و بچرخونتش. 

با یه انفجار عظیم که چیزی عوض نمی‌شه!

 

  

 

پ.ن1: احساس می‌کنم یه موج خرابی دیگه برای بیان در راهه. دیروز ارور می‌داد؛ امروز حاضرین در سایت رو نشون نمی‌ده. هی.... البته ما که دیگه عادت کردیم XD

پ.ن2: دلم می‌خواست الان توی عکس بالای پست بودم :((( خیلی حس خوبی بهم می‌ده!

۱۸ لبخند

فرست!!

باریکلا! به این میگن روحیه!

اینم جایزه ات!

به شدت با حرفات موافقم :)))))))

سکند؟ 

نه همون فرست. اون که خودم بودم XD

اینم جایزه ی شما

امروز فقط فیگور میدم XD

من سکندم الان یا تو رده حساب نمیشم؟

سکندی :))

اینم جایزه

هورااااا*-* این اولین باریه که به خاطر فرست یا سکند شدن جایزه میگیرم*-* XD

تازه دقت کردم دختره مثل پروفایلت چتر داشته باشه *_*

عکس مال انیمه ست؟

حالا نمیتونم اونجا باشم میتونم ببینمش که :")

راستش اگه باشه هم نمیشناسمش :((

ام... ببین مفهوم حرفت رو قبول دارم ولی برای من احساسات تو خواب‌ها قوی‌تر نیستن ://

واسه من این جوری شده چند دفعه :/

نمیدونم چرا!
ولی خب حتما واسه همه صدق نمیکنه دیگه.

لیوای....

چرا اتک میزنی وایولت سمسمممممسنسننسمس

آخه لیوای رو دوست داری؛ مگه نه؟ :))



سمسمممممسنسننسمس یعنی چی؟ XD

من تا حالا جای ه‌هاتون رو ندیده بودم ://///////////

 

 

 

😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

جایزه؟ XD


خیلی وقته به دو سه نفر اولی که کامنت میذارن جایزه میدن. رسم باحالیه!

بذار پیوندش کنم....

اخ جووووون مائو چان پستم رو پیوند میکنه !!!!

یبلیبایبالبالالبابل!!!!!!

راستی این گیف های خوشگل کننده رو به خاطر خوشگلی وب تو گذاشتم. دیدم وب تو خیلی از این چیزای خوشگل داره؛ گفتم منم یکم بذارم XD

شاید بیش‌از حد باشه ولی عاشقشم *-*

 

نسنشنشسشمسمسنس بیانگر ذوق بنده است گویی در حال‌ تشنجم XD

ای کاش واقعی بود :(((

اون وقت خیلی خوب می شد. من فیگور دوست! ولی حتی یه دونه هم ندارم :((

عه راستی گفتی اتک زدی اول فکر کردم داری درمورد اتک آن تایتان حرف میزنی. نگو منظورت ضربه زدن به روح و جان و قلبت بوده XD

بلهههه*-*

این سومین پست وایولت ساما بود که رفت تو پیوندام*---*

 

 

+وای جدا؟T_________T

خیلی خوشحال شدم شنیدم T_T

خیلی قشنگ شده نبتیدنت T________T

اره اره! آخ جوووووون!!

منم میخواستم داستان کلود رو پیوند کنم... ولی نمیدونم چرا یادم رفته بود ://
چقدرم پی نوشت هات رو دوست دارم :((
ببخشید جو برم داشت XD

+آریگاتووووووووووو @__@

 اگه واقعی بود.... گاد یه لیوای بهم بده مگه خواسته ی زیادیه:(((((( منم فیگور ندارم :((((دلم پوستر میخاد "-" 

 

 

وااای 😂😂😂😂 بعله به روح و جسمم قشنگ اتک خورد :)))) 

منم یه لولوش میخوام خب... اصلا هم خواسته ی زیادی نیست!!

پوسترم خوبه. ولی من زیاد بهش علاقه ندارم. کلا دیوارام رو زخمی نمیکنم با چسپ XD


پس ضربه ی خوبی بوده ~__~

داستان کلود رو پیوند کنی@------@

الان من ذوق مرگ شم کی پاسخگوئه؟@---@

پیوند کردیدم XD


من پاسخگو... (نگاهی به آسمان می اندازد و پا به فرار میگذارد...)

داستان فوق العاده...

اوکی....

من رفتم تو افق....

کاری با من ندارین...؟!

خب فوق العاده بود دیگه....

این قدری که هیچ داستان وبلاگی دیگه ای این قدر به دلم ننشست :)))

نه وایسا کجا؟ شما تازه رسیدی!

وای لولوش نسنسنسمسم انیمه اشو ندیدم ولی تعریفشو شنیدم *-*

تا دلت بخواد دیوار زخمی کردم با چسب "-"

 

بعله...... :)))))))))))) 

توی چالشم نوشتم که کدگیاس انیمه ی موردعلاقمه و لولوش هم جذاب ترین شخصیت انیمه ای بوده که دیدم :)))


من دیوارام خودشون به لطف نقاش ساختمون زخمی شدن :/
اصلا رنگ خوبی به کار نبرده. کسایی هم که امدن کمد دیواری و شوفاژ و کولر و این جور چیزا نصب کنن زدن خراب ترش کردن. دیگه من جرئت ندارم از اینی که هست داغون ترش بکنم D:

خب کدگیاسم به لیستم اضافه شد :>>>>>

من اهمیت نمیدم وای 😂 کلا چون از این خونه ک توش هستیم بدم میاد اهمیت نمیدم فقط رو مخ بابام راه میرم که ازش بریم بیرون "-" 

خیلی قشنگه واقعا :)))


ما چهار ساله امدیم توی خونه ی جدیدمون. و منم عاشق اتاقم شدم *__*
واسه همین عین وسواس گرفته ها مراقبشم @__@

*------*

 

خب خوشبحالت چون من از اتاقم متنفرم م‌ت‌ن‌ف‌ر‌م "-" 

ولی شاید واست جالب باشه بدونی من تا قبل از این که وارد این خونه بشیم یه آواره ی بی کس بودم. به عبارت دیگه، اتاق نداشتم!

واسه همین وقتی امدیم خونه ی جدیدمون خیلی حساسیت به خرج دادم که قشنگ بشه *__*

دقیقا این اتاقم حکم اواره بودن رو برای من داره چون با اجیم شریکیه "-"

خدا منو از این خونه خلاص کنهههههه "-"

هیع اینکه انقد دوسش داری خیلی خوبه *-*

ولی بدی تک فرزند بودنم اینه که اگه واسه ی دانشگاه بخوام برم خوابگاه ممکنه نتونم با بقیه کنار بیام :/


بالاخره تو هم از دستش خلاص میشی :)

من یادمه سر بی اتاقی گریه هم میکردم :((

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان