وایولت چگونه تا شب زنده می ماند؟

صبح که چشمانم را باز می کنم، باید سقف اتاق را ببینم. نوری که از پنجره  به داخل می تابد را ببینم. اولین بارش باران را ببینم.

ظهر که غذا می خورم، باید ته دیگ ماکارونی را ببینم. ظرف سالاد، و قاشق و چنگال را ببینم.
و در خیالاتم سیر کنم که چرا قاشق یک جغد نامه رسان نیست؟
چرا تابلوی نقاشی روی دیوار متحرک نیست؟
چرا مدرسه ای که در گوشی است هاگوارتز شماره دو نیست؟
و از همه مهم تر، چرا جادو نیست؟

تمام روز باید واقعیت ها را ببینم. درس های عادی و بی معنی را ببینم. چهار گوشه ی اتاق دوازده متری ام را ببینم.
 
و برای نیم ساعت آخر شب، زندگی کنم و بخوانم و بخوانم تا با نقطه ی پایان فصل روبرو شوم.

پس من تحمل می کنم و تا شب زنده می مانم. فقط به خاطر هری پاتر و چوب دستی چرخانش.

۲۲ لبخند

من که هنوزم منتظرم جغدم دعوت‌نامه هاگوارتز رو برام بیاره 🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

احتمالا یادشون رفته. چون مال منم نیووردن. انگار گذاشتن دیپلم بگیریم بعد:)

و چرا یه سیریوس بلک یا رون ویزلی تو ندگیمون نیست؟ چرا ادمایی مثل لونا انقدر کمن؟ و چرا عوض این استرس احمقانه برای امتحان پیشِ رو، نگران ظهور  دوباره ولدمورت نیستیم؟T-T

منم نامه موخام😭

:(

به جغده میگم برات بیاره.

البته اگه مال منو اورد که ببینمش!

:")))) خوشحال شدم با خوندن این پست. این دقیق احساسیه که موقع خوندن هری پاتر داشتم. و چندین و چندین سال بعدش.

ولی حیف که بعضی شبا این قدر خستم که یک کلمه هم نمیتونم بخونم:(((

و همچنان وایولت می نویسد و همچنان اشک ما را در میاورد و همچنان هم پستش در پیوند ها می رود :") 

کجای هری پاتری *_* ؟  

وای بازم پیوندها*__*


خیلی نخوندم هنوز. اخه فرصتش رو ندارم. الان تازه رسیده هاگوارتز. هنوز پشت دره
..

هری پاتر عشقه عشق

من الان دارم داستان های خون اشام رو می خونم.برای سیامک گلشیریه*_*

اوهوم^__^


نمیدونم چرا تنها خون آشامی که دوستش داشتم دراکولا توی هتل ترانسیلوانیا بود. که اونم در واقع خون آشامی بود که خون نمی آشامه!!

پس ایرانیه؟:)

از طرف جغد به استلا :

من هیچ وقت نامه ی هاگوارتز رو بهت نمیدم ! یاه یاه یاه :/

باز خوبه به تو گفته هیچی واست نمی فرستن. به من که همینشم نگفتن!!!

منم منتظرم که هری و رون با اون ماشین پروازشون بیام دنبالن برم هاگوارتزT-T
اتفاقا یبار خواب میدیدم رفتم هاگوارتزXD

وای نگو!!!


.

منو بگو که دیپلم رو هم گرفتم و هنوز برام دعوت نامش رو نیوردن *چهره ای ماتم زده و محزون* :(

شانس که نیست. بهترین مردم آزاری قرنه!!

هققققققق منم نامه میخوام T________________________________T

(وی به تابلوی بالای سرش نگاه میکند و میگوید این اسب ها چرا حرکت نمیکنند؟)

منم!!!!

(وی از تابلوهای توی سالن بسی شاکی است! مخصوصا از مرد جوانی که شاعر است!)

هام... ولی شاید اگه جادو واقعا اتفاق می افتاد، مثل تابلویی که حرکت نمیکنه یه چیز عادی میشد... اون موقع احتمالا حسرت هاگوارتز سه رو میخوردیم((=

اره... ولی نباید از همون اول وارد دنیای پر از جادو بشیم. اگه مثل هری چند سال پیش مشنگ ها (دقت کردین ما هممون مشنگیم؟ حتی خود رولینگ؟) زندگی کنیم و بعد بریم هاگوارتز اون وقت هیچی واسم تکراری و خسته کننده نیست!!


الانم که تلنولوژی تکراری شده:/

آره.بعد روایتش جوریه که خودش شخصیت اصلیه از کتاب دوم.یعنی خود نویسده اسم چند تا از کتاباش هم میاد.خیلی باحاله

وای چه جذاب*__*

پی دی افش توی نت پیدا میشه؟

خب مشکل همینه... ما مشنگیم و این غم انگیزه((":

برای همین که قاشق نمیتونه جغد باشه...

 

*بغض*

اره اگه مشنگ نبودیم قطعا قاشقم رو تبدیل به جغد می کردم:)))

و همین طور یه دم خوک هم به دوست بی وفای سابقم اضافه می نمودم:/
مثل هاگرید.

فکر کنم هست کتاب صوتی قسمت اولش فکر کنم بود

تهران کوچه ی اشباح

اهان مرسی:))

سر فرصت می رم سراغش. فعلا که مشغول هری جونم:))
بعدشم احتمالا جلد اول مه زاد رو بخونم. قراره برای تولدم بخرنش:))

سلام 

میشه لطفا قالبم درست کنی؟؟؟*_*

سلام:))

قالبت که مشکلی نداره! 
ولی اگه دوست داری تغییرش بدم خوشحال می شم کمک کنم^^

ممنونم ازت میشه لطفا نام کاربریتو بدی🔮

خب... نمی دونم چطوری بگم... ولی... بذار صادق باشم:)


ببین ما هم دیگه رو نمیشناسیم. این جا فضای مجازیه و فرد پشت مانیتور میتونه هر کسی باشه... نمیشه نام کاربری هر کس رو بگیری و اون رو توی وبت نویسنده کنی. خطرناکه. باید کسی باشه که بهش اعتماد داری و میدونی توی وبت فضولی نمیکنه. پس... شرمنده... نام کاربریم رو نمیتونم به کسی که شناختی روش ندارم بدم... ولی میتونم واست یه قالب با عکس های دلخواهت ویرایش کنم و کدش رو خصوصی توی وبت بفرستم:))

نحیر آقا! ما فقط جادوگرای خفنی هستیم که نامه هامون تحریم شده احتمالا! چندسال دیگه که وزارت سحروجادوی ایران کار ساخت مدرسه جادوگری ایرانو تموم کرد میریم اونجا!

اتفاقا یه تئوری هست که میگه رولینگ همون ریتا اسکیتره(فکر نکنم تا هری پاتر و جام آتشو خونده باشی -_-) ولی در هرصورت زیاد مهم نیست و اسپویل حساب نمیشه چون ریتا اصلا هیچ اتفاق مهمی رو رقم نزد و فقط برای این بود که حرصمونو دربیاره. فکرم نکنم این تئوری اسپویل کنه و میگم بهت. میگن رولینگ همون ریتا اسکیتره که اومده دنیای مشنگا و برای اینکه بتونه زندگی کنه داستانای هری رو به صورت یه کتاب نوشته و اینجوری پولدار شده.

یه تئوری هم هست میگه اون اول کتاب و داستان که هری توی اتاقش از خواب بیدار میشه تا آخر کتاب همش خواب بوده:/

طرز نگاه رولینگی قشنگی بود!!

احتمالا جغدامون رو سر مرز میگیرن. شاید جو بایدن تحریم ها رو برداشت و جغدامون امد! کسی چه میدونه!

وای خدا جون! 0___0
الان رفتم توی نت سرچ کردم و دیدمش! وقتی به عظمت کتاب رولینگ نگاه می کنم به این فکر میفتم که واقعا داستان هری پاتر یه زمانی اتفاق افتاده و رولینگ همه ی این ها رو به چشم خودش دیده!
(البته اگه ریتا باشه که نصف احساسات و خاطرات هری دروغه) 
اما بازم خیلی هیجان انگیزه. فکر کن ولدمورت واقعا وجود داشته و مشغول ساختن جان پیچ بوده و اجداد ما هم زمان داشتن بابا آب داد می نوشتن و به مرغ و خروس هاشون رسیدگی می کردن!!
البته رولینگ کرونا هم گرفت!! جادوگرها کرونا میگیرن؟؟

نکته: نمیدونم چرا اصلا حس خوبی به کلمه ی مشنگ ندارم. احساس میکنم معادل اسکول خودمونه ×__×


این یکی رو دیگه کجای دلم بذارم؟

دلم؟ جایی واسش داری؟
دل: ....
من: ولش کن انگار خیلی پُری.

ممنونم 🔮

اخه من با تبلت وارد می شم خیلی طول می کشه که کد و بزنم

دستت درد نکنه به یکی دیگه می گم

ممنونم ❤

خواهش میکنم. بازم ببخشید:((

سلام سلام سلام.

خیلی خوب نوشتین...

تا شب زنده بمانین برای پسری که زنده ماند...

سلام:))

لطف دارین^^
وای تا حالا از این زاویه به جملات نگاه نکرده بودم! 

@ عشق کتاب

عجب تیوری هایی دارین شما ! :/ :))) 

جالب بودن ولی...

 

فکر کنم حالا میفهمم چی شد که آقای راینر اون پست ها رو راجع به جادو منتشر کردن!

از وقتی این تئوری رو شنیدم از رولینگ می ترسم:/

بنظرم اگه که یه داستان قسمتی درست بکنی خیلی جالب میشه چون فکر کنم بیشتر مخاطبان شما و خودم داستانک ها رو خیلی دوست دارند و می‌خوان بدونند ادامش چی میشه مطالب شما ذهن آدم رو به ماجراجویی می برند  ^_^

یه داستان کوتاه توی وبم گذشتم. اسمش توت فرنگی هاست.

 اینه. 
اگه دوست داشتین میتونین بهش سر بزنین:)

^__^

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان