درد و دل‌های وایولتی!

دوستان، زندگی هممون در آینده قراره خشک و بدون رویا باشه. بدون رسیدن به خواسته هامون. فقط اون‌هایی که نشستن و راحت درس می‌خونن قبولش کردن و من نه.
و این قبول نکردن باعث میشه نه آینده‌ی شغلی خوبی داشته باشم و نه بتونم نویسنده بشم. در نهایت هردوش رو از دست میدم :)
یا شایدم قبولش کردم.... اره. قبول کردم که نویسنده نمیشم.  اما انگار برای فرار از مشکلات و درس و کلا مزخرفات زندگی، (از جمله به قهقرا رفتن کشورمون) دارم به عنوان یه بهونه ازش استفاده میکنم. فقط برای این که فراموش کنم زندگی واقعی چقدر غمناکه :(
(اندکی نمک: چو کتاب و انیمه و آهنگ و نوشتن نباشد؛ تن من مباد!!!
سریع میرم یکی از مکان‌های معروف خودکشی ژاپن رو پیدا میکنم و کلکم رو میکنم. البته... راهم که نمیدن!)

نمیدونم این آیه‌ی قرآن رو شنیدین یا نه... ولی درمورد اینه که آدم بدها موقع ورودشون به جهنم به فرشته ها میگن ما توی سرزمینمون تحت فشار و مستضعف بودیم که گناه کردیم. و فرشته ها بهشون میگن مگه سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید؟
فکر کنم توی دینی دهم باشه. اگه درست خاطرم باشه درس هفتم... البته اگه کتاب زیاد تغییر نکرده باشه!
مثلا دزدهای ایرانی؛ همشون که بد نیستن. ممکنه از بدبختی زیاد و این که میخوان شکم خانوادشون رو سیر کنن به دزدی روی بیارن. این جور آدم ها حتی اگه میخواستن هم نمیتونستن به کشورهای دیگه مهاجرت کنن! چون راهشون نمیدن! پس به نظرتون منظور حرف فرشته‌ها چی میتونه باشه؟! :/

کم یا زیاد، ما اساسا آدم‌های افسرده‌ای هستیم. فقط کافیه اینترنت، نوشتن، آهنگ و فیلم و انیمه رو از خودتون دریغ کنین تا متوجه بشین این زندگی هیچی نداره! 

اگه میخوایم زنده بمونیم، باید همه چی رو بندازیم دور و فقط مثل یه ربات درس بخونیم و درس بخونیم. اون قدر درس بخونیم تا داستان‌هامون یادمون بره. اون قدر درس بخونیم که اصلا فراموش کنیم چه رویاهایی داشتیم.
بعد باید بریم دانشگاه، بازم باید درس بخونیم و درس بخونیم. اون قدر درس بخونیم تا مدرک بالا بگیریم. اون قدر درس بخونیم تا بهمون بگن خانم/ آقای دکتر. 
بعد، بکم که بزرگ‌تر شدیم، می‌ریم سرکار. این دفعه باید کار کنیم. اون قدر کار بکنیم تا گذر زمان از دستمون در بره. اون قدر کار بکنیم تا بتونیم خرج غذا و پوشاکمون رو بدیم. اگر هم شد؛ خیلی یواشکی، اون وسط یه کتاب هم می‌خریم. اما آخرش مثل کتاب‌های دایی دکترم می‌مونن یه گوشه و خاک‌ می‌خورن. و بازم مثل دایی بنده که درس‌خونده‌اس و به شعر نوشتن هم علاقه داره، محکوم می‌شن به مثل بقیه زندگی کردن.
و من دلم نمی‌خواد مثل بقیه زندگی کنم.
من دلم می‌خواد مثل نویسند‌ه‌های خارجی زندگی کنم. آزادتر، راحت‌تر، و صد البته معروف‌تر از ایرانی‌هاشون.

به نظرتون اگه فردوسی آمریکایی بود؛ جرج. آر. آر. مارتین نخست نمی‌شد؟ یا بهتر بگم... خود مارتین نمی‌شد فردوسی دوم؟
مشکل دقیقا همین جاست. صدای ما به این راحتی‌ها به گوش دنیا نمی‌رسه. هیچ کس فارسی نمی‌خونه. هیچ کس زحمت این رو به خودش نمی‌ده زبون کشوری رو یاد بگیره که خیلی‌ها به اشتباه فکر می‌کنن تروریسته.
و تا وقتی که صدامون به گوش دنیا نرسه، رویای من هیچ وقت به واقعیت تبدیل نمی‌شه....
اما هنوز هم قسمتی از وجودم هست که نمی‌خواد قبولش کنه. که باید یه دعوای حسابی باهاش بکنم. مجبوره قبول کنه. 
قبول کنه و قبول کنه.

۱۶ نظر ۲۰ لبخند

اهم!

و این است زندگی زیبای ما....

مرگ بر کنکور!!!

 

#ثبت نام کردم کلاس کنکور... انشاالله سال دیگه یه چیزی درمیام#

۳۰ نظر ۲۸ لبخند
روزی روزگاری دختری بود که ستاره های بالای سرش چشمک می زدند. دختر آن ها را دوست داشت. رمز و رازشان را هم همین طور. او به ستاره ها قول داد تا زمانی که درخششان را از دست دهند و از آسمان پایین بیفتند، برایشان خواهد نوشت. ستاره ها خوشحال شدند و خندیدند. از خنده شان کاغذ پدید آمد. دختر آواز خواند و موسیقی اش تبدیل به مداد شد.
و این گونه بود که دختر قصه ی ما، هر روز می نویسد. حتی اگر بی معنی باشد. حتی اگر نا زیبا باشد.
فقط می نویسد. می نویسد و می نویسد.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان